Friday, November 20, 2009

رفته با باد ناسازگار





به یاد عباس جعفری .... و در حسرت لحظه ‏های نابي که دیگر در قاب نگاه او ثبت نخواهد شد




مرسی آقاي کیمیایی

برای اولین بار در ایران، هنرمندی در این ابعاد - اکران یک فیلم سینمایی _ به حمایت از جنبش سبز پرداخت.

تیتراژپایانی فیلم" محاکمه در خیابان"، اعلام حمایت "مسعود کیمیایی " از جنبش سبز است. به ضعیف بودن فیلم کاری ندارم که وقتی تیتراژ پایانی‏اش را دیدم، تمام ضعف‏ها و مشکلات فیلم یادم رفت. در پس زمینه‏ی پایانی فیلم ، عکس‏های اعتراضات خیابانی و حوادث پس از انتخابات گرچه به ناچار، به صورت نگاتیو و کم و بیش محو نمایش داده شد، اما برای ما که روزها و ساعت‏های بسیاری را با این عکس‏ها گذرانده‏ایم تشخیص آن‏ها کار دشواری نیست. اگر در انتهای فیلم نوشته نشده بود" محصول 1387" ، فکر می‏کردم حتما کیمیایی، خیلی سریع و عجولانه این فیلم را ساخته، فقط به این بهانه که در پایان، حرف دلش را اینگونه فریاد بزند. تاکید بر رنگ تیره و خاکستری در طول فیلم هم گویا اشاره‏ای به فضای سیاه و وهم‏آلود و غمگین تهران در روزهای پس از انتخابات بود.

اوج تاثیرگذاری این حرکت هوشمندانه، همراهی این تصاویربا صدای " رضا یزدانی" و شعرزیبای"یغما گلرویی" است.


درجایی از این ترانه می‏شنویم" تمرین مرگ می‏کنیم در بغض این پیاده رو" . .. راست می‏گوید: امروز، تمرین مرگ می‏کنیم، در پیاده ‏‏روهای شهری که در آن زاده شده‏ایم و پا گرفته‏ایم

Tuesday, November 10, 2009

میراث تاریخی

دیروز - سال 1329 - پدرم، شبانه پلاکاردی را مقابل کاخ شاه نصب کرد. او را گرفتند، شکنجه و زندانی‏اش کردند و حکم اعدامش را صادر . به یاری دوستانش سرانجام از زندان گریخت.
روی پلاکارد نوشته بود: مرگ بر دیکتاتور
***
***
دیروز - سال 1357 - برادرم، ته کوچه‏ای بن‏بست گیر افتاد. افسری که در تعقیبش بود کلتش را روی سر برادرم گذاشت و گفت: بزنم یا دیگرنمی‏گویی؟... رهایش کرد که بگریزد.برادرم چند قدمی دوید و سر کوچه که رسید برگشت و رو به افسر داد زد: مرگ بر دیکتاتور
***
***
امروز - سال 1388 - من، در خیابان‏های شهرم باتوم می‏خورم، تحقیر می‏شوم، با فحش و توهین و گاز اشک‏آور شکنجه می‏شوم،
چرا که می‏گویم: مرگ بر دیکتاتور
***
***
فردا- ....- نمی‏دانم چه خواهد شد؟ نسلِ بعدِ من، آیا این شعار را تنها در حافظه‏اش خواهد داشت یا باز، جایی، عقده‏ی موروثی‏اش ، سرخواهد گشود و
فریاد سر خواهد داد: مرگ بر دیکتاتور

Tuesday, October 06, 2009

مرثیه برای یک سبک‏ وزن


سالن نمایش پرِ پر بود. جای سوزن انداختن نبود. در راهرو بین صندلی‏ها هم آنقدر فشرده نشسته بودند که یک لحظه از تصور این موقعیت هول برم داشت که اگر اتفاقی بیافتد و این جمعیت بخواهند با سرعت بیرون بروند، احتمالا همه زیر دست و پای همدیگر گره خواهند خورد و له می‏شوند. بعد هم از تصور این‏که اگر کسی وسط نمایش احتیاج به خارج شدن از سالن داشت تکلیفش چیست و چطور باید از روی سر و کله‏ی تمام این‏هایی که حتی تا دم در نشسته
بودند عبور کند، خنده ام گرفت

با شروع نمایش، وقتی محو ریتم تند و پر کشش آن شدم نه تنها آن فکرها از سرم پرید که به همه‏ی آن‏هایی که تنگ دل هم روی زمین نشسته بودند، حق دادم. طنز قوی، بازی‏های بسیار خوب و از همه ‏مهم‏تر تم آشکارا سیاسی و مرتبط با مسائل روز جامعه آنقدر در این حال و هوای سیاست زده می‏چسبید که به راحتی می‏شد از خیر معیارهای نقد و ویژگی‏های قائم به ذات یک اثر هنری چشم پوشید و خود را به لذت و حیرت‏زدگی از طنز تند سیاسی آن سپرد. گرچه کمی سطحی و کم‏لایه و تاریخ مصرف‏دار بود

شنیده‏ام حدیثی داریم با این مضمون :" خدا را شکر که دشمنان ما را از احمق ها قرار دادی" . جمله‏ی بسیار نغزی است. گاهی خیلی از پرسش‏ها و حیرت‏های انسان، با همین یک حدیث، پاسخ داده می‏شود

البته که توضیح آقای " ایوب آقاخانی" – کارگردان - در بروشور نمایش نیز بسیار محترم است و هیچ‏کس هم منکرش نخواهد بود: هرگونه شباهتی میان افراد نمایش و شخصیت‏های حقیقی کاملا اتفاقی و تصادفی است

یادم نمی‏آمد که تازگی‏ها نمایشی دیده باشم که آنقدر تماشاگران را هیجانزده کند که در طول اجرای نمایش مرتب کف بزنند. معمولا تشویق‏ها منحصر به پایان نمایش و یا حداکثر در فاصله‏ی میان پرده‏های نمایش است. اما در طول این نمایش هر جا که اشاره‏ای مستقیم به مسائل سیاسی روز می‏شد یکباره همه به شدت تشویق می‏کردند. انگار داشتیم خطابه‏‏ای سیاسی را نگاه می‏کردیم نه نمایشی طنز
مثل جایی که همسایه‏ی دروغگو و متقلب به همسایه‏ی خوب و مهربان می‏گفت "من شما رو دوست دارم، نگویید این حرفها رو" و یا آن‏جایی که همسایه‏ی خوب و خوش‏طینت بعد از این‏که پولش به یغما رفت و به اشکال مختلف شکنجه‏ی روحی و جسمی شد، در کافه‏ای با همسایه‏ی بدذات مشغول مکالمه‏ای بودند که باز داشت رنگ تهدید و ارعاب می‏گرفت، یکدفعه مانند عروسک کوکی ایستاد و گفت که"در همین لحظه متحول شده است و همین الان بدون هیچ فشاری فهمید که تمام عقاید قبلی‏اش اشتباه بوده است"، که صدای کف زدن جمعیت سالن را پر کرد

این موضوع مرا یاد تشویق‏ها، بعد از شعاری خاص در روز قدس می‏انداخت که آن کف زدن‏ها نیز به همین اندازه بی‏ربط و به همین اندازه دلچسب بود. با اینکه دلیلش را نفهمیدم. انگار خودمان را بعد از این‏که این شعار را به نحو احسن و تمام و کمال تا پایان ادا کرده بودیم تشویق می‏کردیم و به خودمان خسته نباشید می‏گفتیم . جالب اینکه این تشویق فقط مختص همین یک شعار بود. شاید به خاطر بار تند کلامی‏اش، شاید به خاطر طولانی بودنش، شاید برای رفع خستگی و استراحتی کوتاه و شاید هم هیچ، فقط به خاطر دل خودمان که داشت بعد از مدت‏ها غصه‏های سرکوب شده‏اش را خالی می‏کرد

Sunday, August 30, 2009

گرگور



ایمیل‏ام را که چک می‏کنم، با بمباران ایمیل‏های سبز تمامِ تب‏های ویندوزِ مانیتورم سبز میشود

در اتاق‏های اداره که سرک می‏کشم بی‏اختیار چشم‏ام به نام روزنامه‏های در دست یا روی میز همکاران می‏لغزد و ذهن‏ام سریع دسته‏بندی می‏کند . بی‏اراده به همکاری که همیشه لجم را در می‏آورد لبخند می‏زنم وقتی "اعتماد"ش را می‏بینم

مهمان‏هایم را برای دیدن فیلمی به انتخاب خودشان دعوت می‏کنم اما با دقتی بی‏سابقه اسامی هنرپیشگان را روی پوستر سینمایی فیلمی که برگزیدند می‏خوانم، مبادا " شریفی نیا" از زیر نگاهم در رود

در استخر، زیر آب چشم‏ام به مچ‏بند سبز پایی که قورباغه می‏رود می‏افتد، از هول کلی آب قورت می‏دهم تا می‏فهمم که بند کلید کمدِ رختکن است که به پایش بسته است

عجیب این‏که حتی در تاکسی، وقتی که اسکناس کرایه‏ام را می‏دهم ، بی‏اختیار یاد شعارها می‏افتم

در کتابفروشی، نگاهم روی ترجمه‏های آرش حجازی مکث می‏کند، حتی اگر ترجمه کتابی از پائولو کوئیلو باشد که سال‏هاست حوصله خواندن کتابی از او را ندارم

برای خرید روزانه در فروشگاه، این‏روزها دو لیست دارم ، فهرستی برای خریدنی‏ها و لیستی برای نخریدنی‏ها . یکی دست‏نویس و دیگری پرینت گرفته

حالا دیگر وسواس دیوانه‏کننده‏ام برای انتخاب رنگ هر شیء یا لباسی که می‏خریدم به یکباره جای خود را به اطمینانی سبز داده و با تسلیم به ارجحیت بی‏تردید این رنگ، در انتخاب‏هایم آسوده شده‏ام


ساعت 9 شب هر جا که باشم و هرکاری داشته باشم یکدفعه هوس اتو کشیدن برم می‏دارد و اضطراب لباس‏های نشسته


در هر جمعی می‏نشینم، گوشم فقط حرف‏های روز را می‏شنود و زبانم ، طوطی‏وار، باز، شنیده‏ها را باز می‏گوید


نمیدانم ،… زندگی‏ام سیاسی شده یا سیاست، زندگی‏ام

یادش بخیر، گرگورِمسخِ کافکا



Monday, August 24, 2009

به آفتاب! به آزادي

گزيده‏هايي از اشعار اريش فريد - شاعر آلماني - ترجمه : ميرزا آقا عسگري
***
به روزي كه من ديگر ترديد نكنم
در باورهايم، به عزم و نيتم
به روزي كه هر چيزي مرا ساده و روشن مي‏نمايد
به روزي كه مطمئن و لغزش‏ناپذير مي‏پندارم
و با لبخند، ترديدهاي ديرين را كناري مي‏نهم
خود را حق به جانب مي‏دانم
و بي‏گذشت
به حساب آناني مي‏رسم كه
آموزه‏هاي به حق مرا پاس نمي‏دارند
در چنين روزي
شايسته‏ي مردن خواهم بود

***

آن هنگام كه بر آن شديم
از هر سه تن يكي را
تا مرگ شكنجه دهيم
و دو ديگر را
با گرسنگي بميرانيم
به ناگهان دوستاني سر برآوردند
و برازندگيمان به جايزه صلح را
صلا در دادند
جايزه از آن ما شد
سپس
سياهه‏ي نام صله‏يافتگان را
در دهه‏ي پيشين
ناباورانه كه نگريستيم
دريافتيم
نه جاي شگفت است و نه ريشخند
كه ما نيز سزاوار اين صله‏ايم
***

" با جنگ بجنگيد "
گفتند صدهزاران تن
" اما چرا من؟"

قارچ دود كه روييد
پرسان صدهزاران تن
"آه چرا برمن ؟"

***

اگر
خداي تو
بيش از هر چيز
از تو
پرستش مي‏طلبد
شيطان است
يا
شيطاني است
يا حتما
دارد شيطان مي‏شود

***

بر توسن جهان مي‏تازم
چه سترگ است
سترگ تر از آن
كه بتوانم فرود آيم

چه سترگ است اين توسن
چه شتابان مي‏تازد
چندان كه گويي رميده است
- باري –
شنيده ام آهنگ مرگ دارد
ورنه چرا چنين شتابان به سوي ورطه‏اي مي‏تازد؟
جهان من اگر كه بميرد
آن گاه به كدامين سوي توانم تاخت
بر كدامين زين توانم بر نشست

هماره با او نرم رفتار و مهربان بوده‏ام
و يال و گوشش را نواخته‏ام
اكنون پياپي
در گوشش مي خوانم
تا به زيستن خرسند شود
اما دريغا
نيوشان ترانه‏هاي من نيست
بانگ بر مي‏دارم
فريادهايم اما
در غرش شكافتن زمين سخت
در زير سم‏هاي آهنينش
با باد مي‏رود
با باد مي‏رود


***

براستي
آيا سرزمين آزادي
تنها در روياي آناني است
كه هنوز در بندند
هر سرزميني را مرزهايي ست
مرزهايي آزادي كدام‏اند
هر سرزميني را فرمانروايي ست
فرمانروايان آزادي كيانند
سرزمين آزادي
آري
در سرزمين بايدهاست
رويايي‏ست بايسته
كه بي آن
هرگزآزادي نخواهد رسيد

***

ترديد مكن
در حق كسي كه
مي گويد: مي ترسم

اما بترس از كسي كه
مي گويد : ترديد ندارم

Wednesday, August 12, 2009

بغض گس سایه‏ها - دستاوردها

برای گرفتن یک حق ساده بود که از لاک خود بیرون زدیم، حق یک رای، رای به یک انتخاب، انتخاب یک امید، امید به برداشتن یک گام به سوی جامعه‏ای بهتر برای زندگی‏ای شادتر

اما حالا می‏گرییم و بی‏نشاط، روزهایمان سرد وسیاه می‏گذرد، یادمان رفته انگار که برای لمسِ شورِ زندگی و نبض حیات بود این ‏همه، نه برای چله‏نشینی بر سفره‏ی مرگ و ماتم‏سرایی و دلخونی

شایدعلتش این باشد که مدام فقط به از دست داده‏هایمان می‏اندیشیم تا به دست آوردهایمان، به بندیان و جنایت‏هایی که بر آنان می‏رود ، به توهین‏ها و تحقیرهایی که با درد باتوم ها بر ما فرود آمد و سیاهی نقش بسته بر روحمان را که هیچ سفیدابی نخواهد شست، ناگزیر از فشار این همه غم، دائم فقط به هزینه های بیشماری که در این میان پرداختیم می‏اندیشیم تا سودی که به چنگ آوردیم

شاید نگاهی به نوزادِ شیرینی که از بطن آبستن این روزها پا به دنیایمان نهاد و در آغوش همین خیابان ها پا گرفت و ازشیره همین خون ها نوشید و روز به روز گام های کوچکش استوارتر می‏شود، اندکی از اضطراب و اندوه روزهایمان بکاهد و تسکینمان دهد

گرچه بر این دسته نام بازنده‏ی انتخابات نهادند،اما با هر نگاه و هر قضاوتی این گروه بود که برنده‏ی واقعی بودند. راستی چه شرایط دیگری حتی اگر کاندید مورد نظر انتخاب می‏شد چنین موهبت‏هایی را می‏توانست ارزانی دارد؟
اما دستاوردهای کلان این مدت خرد چه بود؟
*
شکست عظیمی که در بدنه یک نظام یکدست افتاد و راهی برای ورود هوای تازه به درونش ایجاد شد، با چندپاره شدن جماعتی که تا چندی پیش همه در یک جناح و پشت یک چهره بودند . ورود این هوای تازه به این پوسته‏ی منجمد یا هوای متعادل‏تری را سبب خواهد شد و یا لایه‏ی یخین این بدنه‏ی شکننده‏شده را خواهد ترکاند لاجرم
*
آشکار شدن چهره‏ی واقعی جناح‏ها و مرزبندی‏های هر گروه. مردم، دولت، نیروهای میانه و واسطه و سرکوبگر و خیلی‏های دیگرکه تا امروز به این صراحت برایمان آشکار نشده بود. هم برای ما در داخل و هم برای دیگران در خارج از ايران
*
ایمان به ماهیت پویای انسان و قابلیت دگرگونی و دگردیسی انسان. کی حدس می‏زدیم نخست وزیری که در دوران خدمتش فجایع بسیار بزرگی رخ داد و اگر نگوییم که او نیز همراه بود ولی سنگ راه هم نبود ، این بار ودر این مقطع نه تنها ساکت نماند که همراه و دوشادوش مردم بایستد و ثابت کند که انسان غیرقابل پیش‏بینی است و انتخاب‏هایش ، هرلحظه از او هستی نوینی می‏آفریند
*
شناخت و محک زدن دوست و دشمن خود باز در یک مقطع تاریخی دیگر. حالا دیگر تکلیفمان با خیلی ها روش شد و باور کردیم که گرگ‏های پای میز معاهده‏ی ترکمانچای هنوز همانند که بودند و از هر فرصتی دنبال سود خود هستند و بعضی دیگران هم که نامهای پرداعیه‏ای چون "سازمان حقوق بشر" یا " سازمان ملل" را یدک می‏کشند چه طبل توخالی‏ای هستند
*
همصداشدن، همرنگ شدن انسان‏هایی که تاکنون فقط جسته گریخته به زمین و زمان غر می‏زدند و نمی‏دانستند چه باید کرد اما حالا همدیگر را یافتند ، همصدا شدند و همراه و همرنگ. حالا می‏دانند چه هستند ، کجا هستند و چه می‏خواهند و چرا; دریاچه‏ای که پشت سد بود، شکست و رودی جاری شد که تا رسیدن به دریا آرام نخواهد گرفت
*
چقدر باید سعی می‏کردیم، مقاله می‏نوشتیم و فریاد می‏زدیم که این دولت بر خلاف ادعایش با مردم نیست ، پشتوانه‏ی خود را مردم نمی‏داند، بازی‏ها و ظاهرسازی‏های اسلامی و مذهبی‏اش بهانه‏ای است و حتی ابتدایی‏ترین حقوق حکومتداریِِ همان آیینی که از آن دم می‏زند را رعایت نمی‏کند . اما حالا از بزرگان خودشان اعتراف می‏کنند که مشروعیت از خدا گرفته می‏شود نه مردم
*
جداشدن حساب مردم و دولت از نگاه بیگانگان. تا پیش از این هرچه تلاش می‏کردیم نمی‏توانستیم چنین خط پر رنگی میان خود و دولتمردان خود بکشیم و با افتخار در چشم خارجی ها نگاه کنیم و بگوییم ایرانی هستیم اما حزب اله و تروریست نیستیم. ایرانی هستیم اما بسیاری از دولتمردانمان را قبول نداریم حالا دیگر چه نیازی به برهانی برای اثبات این مدعا


می‏دانم که شاید در قضاوتی با چشم‏انداز مقطعی و در درنگی لحظه‏ای ، نیم‏نگاهِ زنده‏ی گرمی از یکی از شهیدان این راه به تمام این دستاوردها بیارزد اما جبر تلخ طبیعت و اجتماع همین است. جوانه‏های بهاری بر شاخسار تکیده از سوز زمستان می‏روید و درخت آزادی از خون شهیدان پاک. معامله‏ایست ناحق و نا برابر و غیر انسانی اما به ناچار تن به آن دادیم

ضجه‏های فرزندان این دیار و چشمه‏های خونی که از چشمانشان جوشید تمام نشده‏اند، گم نشده‏اند . در فضای بیکران راه خود را می‏جویند وعطرشان در خواب تمام شهر پراکنده است، زنده‏مان می‏دارد که راه بسپاریم و ننشینیم، تا روزی که به جای خون، اشک شوق بباریم و پایکوبان زندگی را بسراییم

Saturday, July 25, 2009

روزگار تلخ ترس از خفته‏اي در گور


مادر!!! روزگار بديست!!! روزگار تلخ ِترس از خفته‏اي در گور


ديروز سالمرگ شاملو در امامزاده طاهر كرج برگزار شد. عده زيادي آمدند، ولي گويا دوستان نيروي انتظامي و لباس شخصي امسال ارادت خاصي به شاملو پيدا كرده بودند تا آنجا كه از ساعت‏ها قبل در سر مزار شاملو جمع شده بودند و تعداد زيادي نيز در سراسر امامزاده چرخ مي‏زدند

دوستان امنيتي‏مان امسال آنقدر نسبت به شاملو تعصب پيدا كرده بودند كه حتي نمي‏گذاشتند كسي به مزارش نزديك شود. ابتدا 5 نفر قبر را در محاصره خود داشتند و حتي كساني كه مي‏خواستند فاتحه‏اي بخوانند را از حسادت شان، به تندي ميراندند و دور مي‏كردند و بعد كه ديدند رقبا خيلي زياد شدند و نمي‏توانند حركتشان به سمت مزار را كنترل كنند، همه را از قطعه بيرون راندند و نمي‏گذاشتند هيچ‏كس وارد قطعه شود. رقيبان هم همگي سرود " يار دبستاني " را يكصدا زمزمه كردند و با انگشتاني به نشانه پيروزي از امامزاده طاهر خارج شدند

چهره‏ي دوستان امنيتي كاملا شكل يك رقيب زخم خورده و خيانت ديده بود. همگي عصبي و ناراحت انبوه دوستداران را با غيظ از نزديك شدن به معشوق باز مي‏داشتند و با اندوه رفتن پيروزمندانه‏شان را نظاره مي‏كردند.
عده‏اي هم طبق معمول مشغول فيلمبرداري بودند تا بعدا سر فرصت رقبا را شناسايي كنند و در يك سري عمليات قيصروار حسابشان را صاف كنند و از سر راه وصال خود به معشوق برشان دارند

در اين هير و وير مانده بودم در جواب مادر پيري كه گويا عزيزي را در همان قطعه داشت و اجازه نمي‏دادند سر خاك عزيزش برود و از من مي‏پرسيد:" چه خبر شده؟ اونجا كي‏رو محاصره كردن مادر؟ كي اومده اونجا؟ "چي بگم؟

Tuesday, July 21, 2009

مرگ، پايان كبوتر نيست

اين‏روزها مي‏بينم كه چقدر شعرهاي شاملو در ناخودآگاه مشترك جامعه تداعي ميشه. من ردشو خيلي جاها ديدم. از پلاكاردهايي كه در راهپيمايي‏هاي سكوت دست مردم بود تا نوشته‏هاي وبلاگ‏ها و حتي شعار يا اشعار روي اسكناس‏ها

شايد دليلش اين باشه ; شعري كه بازتاب رنج‏هاي زنده و ملموس راوي‏اش بوده، به مرور گويي از عصاره‏ي رنج هاي جاري در زمان مي‏بالد و نه تنها غريب و كم‏مصرف نمي‏شود كه هرجا انسانيت و عدالت به درد بيايد حضور خود را به رخ مي‏كشد.

در آستانه سالمرگش، حضورش، امسال گرماي ديگري مي‏بخشد.

****

بر کدام جنازه زار می زند این ساز ؟
بر کدام مرده ی پنهان می گرید ،
این ساز ِ بی زمان ؟
در کدام غار بر کدام تاریخ می موید ،
این سیم و ز ِه ، این پنجه ی نادان ؟
بگذار برخیزد مردم ِ بی لبخند
بگذار برخیزد !


زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه ی صافی
زاری بر لقاح ِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراع ِ بلند ِ نسیم
زاری بر سپیدار ِ سبز بالا بس تلخ است .
بر برکه ی لاجوردین ِ ماهی و باد
چه می کند این مدیحه گوی ِ تباهی ؟
مطرب ِ گور خانه به شهر اندر چه می کند ،
زیر ِ دریچه های ِ بی گناهی ؟
بگذار برخیزد مردم بی لبخند
بگذار برخیزد !

Saturday, July 04, 2009

كافه، تعطيل

مي‏خوام اين فايل باز، كه ارزش بيشتر از اين وقت گذاشتن و فكر كردن رو نداره ببندم
من و تعدادي از دوستان روز سه‏شنبه عصر ساعت شش و نيم ، كتاب‏هاي "كافه پيانو" يمان را به نشر چشمه تحويل مي‏ديم و از آقاي كيائيان خواهش مي‏كنيم كه اون‏ها رو براي آقاي جعفري بفرستند
اگرخواستيد همراهمان باشيد خوشحال مي‏شم و بهتره روي صفحات داخلي كتاب يادداشتي براي ايشون بنويسيد
***
آدرس كتابفروشي نشر چشمه: خيابان كريمخان زند - زير پل كريمخان - نبش ميرزاي شيرازي

Sunday, June 28, 2009

براي فرهاد جعفري و گل‏گيسو

توضیحی برای مخاطبینی که ازلینکِ سایت گفتمگفت به این‏جا مراجعه کرده‏اند

با وجود این‏که ضرورتی برای ادامه‏ی مکالمه حول و حوش این موضوع نمی‏دیدم، ولی به علت تحریف آقای جعفری در انتقال خبر و اطلاع‏رسانی ناقص و صحبت‏های نادرستی که به من و دوستانم نسبت داده‏اند لازم دیدم این‏جا توضیح مختصری بنویسم
در نامه‏ی من به آقای جعفری نوشته شده بود " شنیدم کسانی قرار است چند جلد از کافه پیانو را بسوزانند" . پست بعدی ، که قبل از خبردار شدن آقای جعفری و هواداران عصبی ایشان نوشته بودم درمورد اصلاح خبر قبلی و پس دادن کتاب به ناشر بود و نه سوزاندن کتاب . اما گویا آقای جعفری ترجیح دادند این پست را ندیده بیانگارند و فقط لینک نوشته اول مرا در سایت قرار دادند و با توضیح غلطی پیرامون این موضوع جنجال به پا کردند. با وجود این‏که در یادداشت همین پست برایشان توضیح دادم ولی گویا ایشان از جوسازی منفعت بیشتری می‏برند که هنوزحاضر به اصلاح خبر خود نشدند
اینجا لینک نوشته ‏ی دوم خود را قرار می‏دهم که در آن هماهنگی برای پس دادن کتاب است نه سوزاندن آن

با احترامِ عمیق به عقیده و دیدگاه تک‏تک مخاطبین


آقاي جعفري

تا مدتي پيش يكي از افتخارات دنياي مجازي‏ام اين بود كه لينك وبلاگ مرا در قسمت زنجيرك‏هاي " گفتمگفت" قرار داديد و هر رور تعدادي از بازديدهاي وبلاگ‏ام از طريق همين لينك بود، اما امروز هر وقت سري به وبلاگ شما مي‏زنم و با فشار عصبي زياد ، نوشته‏هايتان را مي‏خوانم از ديدن نام وبلاگم در سمت چپ صفحه‏ي وبلاگتان شرمنده مي‏شوم

نمي‏خواهم سر بحث را بر سر حرف‏ها و ديدگاه‏ها و موضع‏گيري شما باز ‏كنم كه حتما بسيار شنيده‏ايد و به نظر من فقط اتلاف وقت است چرا كه مي‏دانم يكي از ويژگي‏هاي شما به تبع جناحي كه از آن پيروي مي‏كنيد تعصب در ديدگاه و سخيف كردن مواضع رقيب است. اين شگردي است كه از بالاترين فرد اين جريان تا پايين‏ترين سطوح ادامه دارد گرچه خوشبختانه شما هنوز اخلاق را رعايت مي‏كنيد

بر خلاف تصورخوشبينانه‏تان نه تنها نتوانستيد قدمي براي آشتي دو ديدگاه برداريد كه در برداشتن گام بزرگي براي ايجاد نفرت و خشمي بزرگ‏تر بسيار موفق عمل كرديد

زماني حرف‏هاي شما، صرفا تحليل‏هايي در تبليغ كانديداي مورد نظرتان بود و خوب مانند بسيار نظرات مخالف ديگر محترم، اما الان خيلي چيزها تغيير كرد. تغييرهايي بزرگ و دگرگون‏كننده ولي شما همچنان به سادگي در موضع قبلي خود باقي مانديد. زماني معترضين را قشري اندك و خاص خوانديد، معترضين را در دولت آزاد و سربلند شما به رگبار بستند، صدها نفر را بازداشت كردند، با ضرب چوب و چماق و تير خفقان را حاكم كردند و شما هنوز در همان‏جا و همان نقطه ايستاده‏ايد

مي‏گوييد" با وجود اين‏كه اعتراضات در شهرهاي ديگر ايران ادامه نيافت چطور هنوز آقاي موسوي در موضع خود هستند؟" آيا واقعا از سركوب شديد و خفقان ايجاد شده خبر نداريد يا خود را آگاهانه به ندانستن مي‏زنيد؟


با وجود اين‏كه بسياري از دوستان شما را مزدور و حتي كتاب شما را طرحي از پيش تعيين‏شده مي‏دانند، من اينطور فكر نمي‏كنم. فقط حس مي‏كنم شما نيزدر دام وحشتناك اين فريب افتاده‏ايد و لجبازانه و متعصبانه نمي‏خواهيد آن سوي اين دروغ‏ها را ببينيد. مطمئنم كه اگر هزار اتفاق تكاندهنده‏ي ديگر نيز بيافتد، اگر هزاران خبر و تصوير ديگر را با گوشهاي خودتان بشنويد و با چشم‏هايتان ببينيد ذره‏اي تكان نخواهيد خورد، همچنان مصمم و توجيه‏گر، همانند همان كساني كه سنگ‏اشان را به سينه مي‏زنيد
**************
**************
**************
**************

براي" گل‏گيسو" ي كوچكِ معصوم

مي‏داني وقتي كتاب "كافه پيانو"ي پدرت را تمام كردم، ساعت 3نيمه‏شب بود. آنقدر هيجانزده بودم كه همان وقت مطلبي در وبلاگم نوشتم . وقتي خبر آمدن‏تان به تهران را شنيدم هيجانزده خودم را به كافه كنج رساندم كه از نزديك ببينمتان. تا مدت‏ها هديه‏ام به دوستان و توصيه‏ام براي پيشنهاد كتاب،" كافه پيانو" بود
اما مي‏دانم كه هنوز نمي‏داني، هنوز كوچك‏تر و معصوم‏تر از آني كه بفهمي چه گذشت كه امروز كتاب پدرت را پس فرستادم


وقتي چنين شكاف عظيمي در ميان مردم است ، وقتي عده‏اي بيگناه به ضرب گلوله و باتوم ، كتك مي‏خورند و كشته مي‏شوند، خيلي ارزش‏ها و معيارها ديگرگون مي‏شود. اين‏ها كه كشته شدند و امروز در زندان‏ها هستند امثال من و خواهران و برادران تو هستند. انسان‏هايي كه تنها جرمشان اين بود كه حق خود را خواستند. آن‏ها، اراذل و اوباش و معتاد و آشوبگراني نيستند كه صدا و سيمايي كه پدرت از آن حمايت مي‏كند، معرفي مي‏كند.اين‏ها را همان كساني سركوب و خفه مي‏كنند كه پدرت هنوز با وجود همه‏ي اين اتفاقات از آن‏ها حمايت مي‏كند

مي‏دانم امروز نخواهي فهميد. اگر هم اين نوشته را بخواني و ده‏ها نوشته‏‏ي ديگر كه اين روزها براي پدرت مي‏نويسند باز نمي‏تواني باور كني. مي‏دانم چقدر دوستش داري . ما هم تا همين چندوقت پيش دوستش داشتيم . اما، اين‏ها را در گوشه‏اي از ذهن‏ات نگه‏دار. گوشه‏اي دور. بگذار زمان بگذرد و بزرگ شوي و خودت ، وقتي خودِ خودت شدي قضاوت كن! همانطور كه دنيا قضاوت خواهد كرد


شنيدم كساني قرار است همين روزها در يك حركت نمادين چندين جلد از " كافه پيانو"ي پدرت را در مقابل "نشر چشمه" بسوزانند. مي‏داني چرا، چون مردم فرق هنرمندي كه در كنار انسانيت و عدالت مي‏ايستد مانند صدها هنرمندي كه اين‏روزها نامه‏هاي اعتراض‏آميزشان در تمام سايت‏ها وجود دارد را با كسي كه در كنار سركوبگر مي‏ايستد ، مي‏فهمند


من هم در اين برنامه شركت خواهم كرد . عكس‏اش را براي پدرت مي‏فرستم. از ديدن‏اش غصه نخور. واقعيت‏ها را ببين و سعي كن يادت بماند . فقط در يادت نگه‏دار . نمي‏خواهد الان قضاوت كني و نمي‏تواني. اما فردا زود فرا خواهد رسيد
صبور باش دخترك نازنين
***
چند لينك مرتبط

Saturday, June 27, 2009

فانوس خون

...
...
...
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‏بره
از توی زندون
مث شب‏پره
با خودش بیرون
می‏بره اون‏جا
که شب سیا
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می‏کشن
تو خیابونا
سرِ میدونا
عمو یادگار-"
مرد کینه‏دار
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار
***
مست‏ایم و هشیار
شهیدایِ شهر
خواب‏ایم و بیدار
شهیدایِ شهر
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سرِاون کوه
بالای دره
رویِ این میدون
رد می‏شه خندون
*
یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد

Friday, June 26, 2009

پایان کابوس بی‏پایان

كاش مثل بسياري شب‏ها، در يك لحظه نفس‏زنان و گريه‏كنان از خواب مي‏پريدم و مي‏ديدم در امن‏ترين و آرام‏ترين نقطه‏ي زمان و مكان هستم و هرچه ديده بودم كابوسي بود بس هولناك .كابوسي كه هرچقدر هراس‏انگیز ،ولی پايان يافت

اما اين كابوس را انگار پاياني نيست
كابوسي كه ده روز پيش با شنيدن اخبار ساعت 6.30 شروع شد. خبری كه بر صندلي ميني‏بوس خشكم كرد و بغضي كه تا هنوز ادامه دارد

با اينكه بسيار بيش از سهم خود چنين چيزهايي را تجربه كرديم :از انقلاب گرفته تا كشتارها و جنگ اما زمان زيادي نگذشته است از روزهايي كه با ديدن تصاوير انتفاضه فلسطين يا كشتار غزه بي‏تاب مي‏شدم و برايم دور بود چنين فضايي . ناگهان و به يكباره در چشم برهم زدني خود را در تالاب خونینِ مشابهی ديدم اما چه تفاوت نفرت‏انگيز و شرم‏آوري وجود دارد در اين ميان

حالا دیگر حزن صدای ویکتور خارا در گوشم طنین دیگری دارد

هنوز دو هفته نگذشته است از روزها و شب‏هاي شادِ پيش از كابوس انتخابات. شب‏هايي كه همه با هر عقيده‏اي در كنار هم شاد بودند. همچون جشني ملي از حضور شاد هم هيجانزده بوديم


چه بسيار از کسانی كه تا ديروز ، خسته از سال‏ها تلخي و كينه و قهر و سرخوردگي ، براي آشتي و يكدلي بيرون آمده بودند و همدلي و اميدي ديگرگون را جشن گرفته بودند ، امروز در گورهاي سردشان خفته‏اند

انگار که نه دو هفته كه دو قرن از آن روزها گذشته است و چه زود شاديمان رنگ خون و عزا به خود گرفت

تا دو هفته پیش دو گروه مخالف را فقط جدول خیابان‏ها و سبزه‏ی میدان‏ها جدا می‏کرد و امروز چه مغاک هولناکی است میان این دو. چه شکاف عظیمی ایجاد شده میان دو دسته‏. شکافی پر از خون و جنازه. شوخی‏های دیروز به ناگهان طعم مرگ به خود گرفت و حالا چشم در برابر چشم وخشم در برابر خون

نه،انگار اين كابوس را پاياني نيست
به شكلي كاملا بيمارگونه روزي بيش از بيست بار به مونيتور خيره مي‏شوم و فيلم " كشته شدن ندا" را نگاه مي‏كنم. وقتي پلك ميزنم نيز باز نگاه و صورت او را مي‏بينم. مي‏دانم او فقط يكي از صدهاست اما مي‏خواهم ببينم تا فراموش نکنم. می‏خواهم ببینم تا بدانم چند بار ديدن اين فيلم كافي است تا از شنيدن صداي ضجه‏ها و ديدن نگاه خونين آخر او به گريه نيافتم و بعد بتوانم با يك قياس، جنس گوشت و قلب و روح و احساس انسانی را تصور كنم كه مي‏تواند خود،عامل چنين جنايتي باشد

نه،...این‏بار....دیگر این کابوس را پایانی نیست
چرا كه گرچه بتوانند خيابان ها و فريادها را با زور چماق و چاقو و تیر و باتوم آرام کنند و خاموش ، اما خشمي كه همچون عقده‏اي مهار ناشدني و غده‏اي سرطاني روز به روز و لحظه به لحظه در وجودمان ريشه مي‏دواند را چگونه مي‏توان فرونشاند.... درخت آتشینی که از وجودمان می‏روید و لاجرم به جوانه خواهد نشست را ....چه می‏توان کرد

Sunday, June 14, 2009

تست دموكراسي



آقاي مخملباف عزيز
مي‏بيني، اينجا تمام قاعده‏ها ديگرگون است. اين‏جا سرزمين عجايبي است كه تلاش بيشتر نتيجه كمتر به بار مي‏آورد و دروغ به آساني و قدرت تمام حكم مي‏راند

در یک برنامه‏ی تلویزیونی مي‏‏ديدمت كه چگونه دلسوزانه، ملت كشورت را به تمرين كردن دموكراسي مي‏خواندي،نتيجه تمرين‏مان را ديدي .
تو گفته بودي و ما نيز باور داشتيم كه بار قبل از راي ندادن من و ما اين نتيجه به بار نشست،اين‏بار چي؟ نتيجه مشاركت هشتاد و دو درصدی‏مان را ديدي. نتيجه اين همه افشاگري و تمرين آزادي و شور سبز راديدي

كاش اين جا بودي و مي‏ديدي چهره شهري را كه انتخاب رييس جمهور 24 ميليوني خود رابا آتش و خشم و خون جشن مي‏گيرد

خواستيم از تنها حق باقيمانده خود ، تنها چيزي كه هنوز با آن مي‏شود انتخاب كرد و هويت يافت استفاده كنيم . ما را به تست كردن دموكراسي خواندي . اري راي داديم و باور كرديم. اما چيزي كه عايدمان شد نه تِست دموكراسي كه تنها تُست شدن روح واحساس‏مان بود وسوزش دردناک بغض فروخورده در گلو، و برشته شدن دست و پا و بدنمان از داغي ضربه‏ی باتومهاي سياه

Monday, June 08, 2009

موج سبز




مهم نيست نتيجه انتخابات چي بشه؟ موسوي يا كروبي يا باز خود احمدي نژاد. اما اين امواج رنگي ايجاد شده، اين شور و هيجان و رودررويي كانديداها و به خصوص مناظره با رييس جمهورِ وقت ، ساکت گفتن به او و فاش کردن دروغ‏هایش، آن هم در صدا وسيماي وابسته به دولت ،حس مي‏كنم قدمي رو به فردايي روشن‏تر است.

زیاد مهم نيست بازتاب و تاثير اين مناظره‏ها چيست، چه بسا كه باعث جوسازي بيشتري در جهت تثبيت شرايط فعلي شود و بسياري از مردم تحت تاثير اعداد و ارقامی قرار گيرند که مبتني بر تعاريفي تحريف شده باشند ( مثل تغيير در تعريف تورم، بيكاري و اشتغال و ...) ولي مهم شكسته شدن يك تابوي سي ساله در اين نظام است . تلنگرزدن به حبابی شيشه‏اي که سالهاست از بالاترین فرد در حکومت تا رده‏های پایین‏تر را در بر گرفته وبه شبهه‏ی اسلامی بودنِ نظام تبدیل به هاله‏ای از تقدس شده بود

مهم نیست بحث بر سر این که پیروز مناظره چه کسی است چون از زوایا و دیدگاه‏های مختلف می‏توان این پیروزی را تعریف کرد همچنانکه حتی میبینیم افرادی را که بعد از دیدن مناظره ها در حمایت از دولت فعلی مصمم شده اند اما مهم ایجاد چنین فضایی و چنین التهاب پرشوری است

مهم رد کردن خط قرمزها و ایجاد این موج سبزی است که بیشتر از آنکه در آن محوریت یک فرد دیده شود حضور یک همدلی و همراهیِ رنگین و هماهنگ برای حمایت از یک اعتراض موج میزند. موجی سبز برای فریاد، فریادی برای اعتراض، اعتراضی به دروغ، ننگ و خفتی که سالهاست بی‏تابمان کرده و زخمی که خسته‏مان کرده بود و در این فضای جسورانه سرباز کرده‏است

حالا دیگر این صدا آنقدر بلند شد و سیلاب متلاطم سبزی را در خیابانهای شهرمان جاری کرد که می‏توانم طنین فرساینده‏ی سرود" سراومد زمستون" آفتابکاران را که دیدنش در فیلم تبلیغاتی کاندید موج سبز جریحه‏دارم کرده بود ، فراموش کنم . سرودی که شاید نه برای خودِ من که برای برادرانم و دوستانی یک دهه پیش از من آن‏چنان بارسنگینی در خود دارد که نمی‏توان با آن چنین شوخی‏هایی کرد و یک نسل را برنیآشفت

حالا دیگر می‏توانم با دلی آرام و قلبی مطمئن، ‏ بسیاری چیزهای دیگر را نیز فراموش کنم و دل بسپارم به این موج سبز. گرچه بارها امید بسته‏ام و نا امید شدم ، گرچه میدانم بسیار چیزها را از درونم هزینه خواهم کرد برای این دل سپردن و همراه شدن، اما به قدم کوچکی به جلو دلخوشم
باور دارم به همراهی و یکدلی و زنجیر شدن های انسانی برای یک خواست مشترک که تنها راه رسیدن همین است حتی اگر یکباره به پاسخ نیانجامد و راهی دراز پیش رویمان باشد، حتی اگر هیچ دستاوردی هم نداشته باشد تمرینی ست برای نسل ما، که بسیار غریبیم با خواستن و اعتراض کردن ، با جناح‏بندی و چگونه حمایت کردن و خشونت نورزیدن و غریبیم حتی با یکرنگ شدن

امیدی نبسته‏ام اما باور دارم که این تنها راه موجود است. فعلا همین یک پله برایم کافیست که...... سبز شوم

Tuesday, April 28, 2009

وقتی همه خوابیم


جاذبه زمين زياد مي‏شود آيا، يا كه سنگيني خلجان احساسات دروني است كه آدم را سنگين مي‏كند و كرخت و به جايش ميخكوب، در لحظه‏اي كه سكانس پاياني يك فيلم زيبا كات مي‏شود.

همان‏وقت كه به صندلي سينما چسبيده بودم و تيتراژ پاياني فيلم " وقتي همه خواب بوديم " را مي‏ديدم، داشتم فكر مي‏كردم مدتها بود اين حس را در سالن سينما گم كرده بودم . هرچه فكركردم يادم نيامد آخرين بار كي بود و براي چه فيلمي اما هرچه بود آنقدر دور بود كه از ذهنم گريخته بود.

با وجود دلايل كافي كه در مغزم جولان می‏دادند و ايراداتي كه از فيلم دورم مي‏كرد اما از نظر حسي ارتباط خوبي با فيلم برقرار كردم. فكر كنم بخش عمده اي از ارتباط با يك اثر هنري، مستقل از ذهن و استدلالات منطقي عمل مي‏كند. همانطور كه بعد از ديدن نمايش " بخوان " ( عاطفه رضوي ) با وجود دلايل محكمي كه براي دوست داشتن و لذت بردن از يك كار خلاقانه‏ي نمادين در پيش چشم‏ام رديف بود اما نه تنها دوستش نداشتم كه به سختي توانستم تا پايان تحملش كنم.

نمي‏توانم دقيقا پيدا كنم چه چيزي باعث مي‏شود اثري را چنين دوست داشته باشم با وجود آنكه ضعف‏ها يا حتي بخش‏هاي آزار دهنده اي در آن حس مي‏كنم. نمي‏دانم اين پارادوكس شخصي من است يا واقعيت تضادي كه در همه چيز دوران ما نهفته است.

1- خسته بودم از ديدن بازي هميشگي واگرچه قوي اما تيپيك و يكنواخت ِمژده شمسايي و اصرار كارگردان براي تحميل اين بازيگر در هر نقش و فضايي .

2- گرچه مطمئنم كه بيضايي سينما را خوب مي‏شناسد، فوق‏االعاده دقيق و وسواسي است و استاد بازي گرفتن از بازيگر ، اما نمي‏توانم گسست عميقي كه بين سبك اين فيلم و سينماي متفاوت و پيش رونده‏ي امروز جهان است را ناديده بگيرم.يا به يك نگاه ديگر جهشي نمايان و تحولي شاخص در اين فيلم حتي نسبت به فيلم‏هاي دهه‏هاي پيشينِ خود كارگردان نمي‏بينم . انگار تكرار رنگيِ" كلاغ" يا" رگبار" را با همان فضاي تئاترگونه، همان سبك لوكيشن، همان حركات دوربين و همان چيدمان صحنه مي‏بينم و نيز شديدا برايم يادآور سبك و فضاي فيلم‏هاي هيچكاك و بعضي ديگر از كلاسيك‏هاي سينماست.

3- در فيلم شاهد ساخته شدن يك فيلم بلند سينمايي از يك كارگردان حرفه‏ايِ مطرح زمانه‏ي خود هستيم اما كل سكانس‏هاي فيلم كه فكر مي‏كنم تقريبا تمام آن را به شكل ِغير مستقيم ناظريم از حدود 30 دقيقه بيشتر نيست و نشانه‏اي هم دال بر وجود صحنه‏هاي اضافه‏تري نمي‏بينيم. حتي صحنه‏ي پايانيِ فيلمِ در حال ساخت كه به شكل زيبايي، از منظر ذهن " پرند پايا" آن را شاهديم منطقا" صحنه‏ي بعديِ سكانسي است كه قبلا ديده بوديم و احساس نمي‏شود چيزي در اين ميان بوده كه ما نديديم. پايانِ كليشه‏اي فيلم در حالِ ساخت نيز انگار از دهه‏هاي قبلي سينماي ايران به امروز پرتاب شده بود و براي اثري از " نيرم نيستاني" كه قرار است كارگرداني حرفه‏اي و متفاوت باشد خيلي فيلمفارسي وار بود.- كشته شدن قهرمان فيلم به آن شكل نامعقول با ضربات چاقوي افرادي كه حتي چهره‏ي مقتول را تا پس از كشتن نديدند ، آن هم در آن شلوغي، و سخنراني فردي كه حدود 20 بار ضربه چاقو در پهلويش نشسته و اصرار در فاشگويي ِپاسخ ِ سوالي كه تا آن لحظه همه جوابش را يافته بودند، از ضعف‏هاي شاخص فيلمي است كه ساخته شدنش را در فيلم " وقتي همه خوابيم " شاهديم.

4- گاه تاكيدهاي صريح و بزرگنمايي شده در فيلم اغراق آميز به نطر مي‏رسيد و اصراري كه پشت آن بود شعور مخاطب را جريحه‏دار مي‏كرد. شايد بيش از چهار‏بار نماي يك ساختمان سوخته و خرابه كه بالاي آن حروف سينما نقش بسته شده و در پايين، كاغذي كه " اين ملك به فروش ميرسد" را مي‏بينيم. آيا كل فضا و داستان فيلم و حتي آن‏همه ديالوگهاي صريح و قوي كه استيلايِ تجارت و مافياي پول و ستاره سازي را بر ويرانه‏ي سينماي ايران بازگو مي‏كند كافي نبود و باز به تاكيد بر چنين نمادي نياز بود؟

5- چند جا خواندم كه اين فيلم را تسويه حساب شخصي كارگردان(بيضايي) با تهيه كننده‏ي فيلم قبلي‏اش ( لبه‏ي پرتگاه) كه ناتمام ماند خوانده بودند. اما فكر مي‏كنم خيلي طبيعي است كه كارگردان نيز مانند هر هنرمند ديگر از اتفاقات زندگي خود متاثر شود و اگر مسئله‏اي در زندگي شخصي او آنقدر بزرگ بود كه بتوان آن را به اجتماع پيرامون، تعميم داد چرا نبايد ساخته شود . مگر قرار است يك هنرمند مصالح فكري و هنري خود را از دنيايي افلاطوني و ماورايي بياورد؟

گرچه ويژگي‏هاي مثبت زيادي نيز مي‏توان براي فيلم برشمرد: مثل مضمون اجتماعي ِ ملموس، بازيهاي فوق العاده –خصوصا بازي گرم و دوست‏داشتني " عليرضا جلالي‏تبار"، بازي متفاوت" شقايق فراهاني" و بازي پيچيده و دووجهي "حسام نواب صفوي" - ، پرداخت جذاب و فيلم در فيلم‏گونه‏اش ، فيلمبرداري و تدوين قوي كه اگر بخواهيم با اكثرفيلم‏هاي بازاري و گيشه‏اي سينماي ايران مقايسه كنيم اختلاف نماياني است، اما اينها انگار همگي شرايط لازم براي يك فيلم خوب است و نه كافي براي خلق يك اثر تكاندهنده.

در كلاس "خوانش" آقاي پاشايي مي‏آموزم كه وقتي چيزي را دوست مي‏دارم بيانديشم و بيابم كه چه ويژگي‏اي در اين اثر مرا به خود جذب كرده است؟ چه چيز خاص و متفاوتي در آن بوده كه من دوستش داشتم و چرا؟

شرمم باد از اين نوآموزِ بي‏مايه و تمريني چنين بيراه ، - چيزي را بي‏ترديد دوست مي‏دارم اما تنها ضرباهنگ ضعف‏هايش را زمزمه مي‏كنم


Tuesday, April 07, 2009

میلک

چه شروع خوبي بود ديدن فيلم " ميلك " براي سالي که پرایده و پر تلاش آغازش می ‏کنی.

فيلم، داستان شكلگيري جنبش همجنس‏خواهان در آمريكاي دهه‏ي 1970 به رهبري " هاروي ميلك" اولين سياستمدار همجنسگرا-ست.

تاكيدآشكار كارگردان فيلم- گاس ون سنت - بر چگونگي تحقق يك ايده و اعتراض گروهي ، فرياد اين اعتراض و اميد به آينده است، چراكه مي‏توانست فيلمي به لحاظ دراماتيك، جذاب‏و پركشش‏تر خلق كند اگر وارد زندگي شخصي و روابط شكست‏خورده‏ي گذشته‏ي " ميلك" مي‏شد.( مانند فيلم " كوهستان بروك بك" كه بسيار زيبا و عميق، كشش جنسي و فراز و فرودهاي عشقي دو پسركابوي را تصوير كرده بود.) اما كارگردان " ميلك"، خوددارانه و محكم، به جاي پرداختن به ظرفيت‏هاي احساسي و جذاب داستان، روي روايت مستندگونه‏ي مبارزه‏ي اين گروه تاكيد مي‏كند.

اهميت فيلم براي من، موضوع حقوق برابر همجنسگرايان نيست، -گرچه از دغدغه‏هاي مورد علاقه‏ام است- بلكه پرشوريِ تصوير يك خواهش، يك فرياد دسته جمعي‏است كه با وجود ديوارهاي ستبرِ پيشِ رو چگونه روزن خود را مي‏يابد و آهسته آهسته به پاسخ مي‏انجامد.

خیلی تكاندهنده است ،وقتي اينگونه مستندوار لمس مي‏كنم كه آزادي‏هاي حقوقي و قضايي‏اي كه اكثرا آرزويش را داريم و در كشورهايي دور و نزديك ميبينيم و مي‏شنويم، موهبتي آسماني نبوده كه يكباره با شكسته شدن طلسمي يا اعجاز ِعصايي جادويي محقق شده باشد. چیزی نبوده که از بالادست اعطا شده باشد. براي رسيدن به هر هدف، هر آرمان ، احقاق هر حق و شكستن هر سد، برای هر اعتراض ِ اقلیتی، هزاران نفر متحد گشتند و تلاش كردند ، زخم خوردند و تحقير شدند و حتي كشته شدند ، اما نا اميد نشدند و ادامه دادند به اميد آينده‏اي بهتر كه حتي خودشان در آن نخواهند بود.

امادراينجا ، خیلی از ما يا يك بند به زمين و زمان و نداشته‏هايمان غر مي‏زنيم و يا در حال غبطه خوردن به وضعيت ديگر كشورهاييم.حتي بسياري از حقوقي كه داريم نيز چيزي نيست كه خودمان برايش تلاشي كرده باشيم برای مثال حق راي زنان،که از بدیهی‏ترین حقوق است با مبارزات بسیار سختی بدست آمد . به روایت کتاب‏ها و شنیده‏ها، نخستین غلیان‏هایش در سال 1780 آغاز شد و مبارزاتی متمرکزتر در سال‏های دهه‏1850 و نهایتا در 1920بود که این مبارزات به اعطای حق رای به زنان آمریکا انجامید و پس از آن چون سوغاتی شیرین و بی‏دغدغه به کشورهای دیگر وارد شد.

خیلی از ما ، مي‏خواهيم، اما صداي فرياد زدن نداريم، مي‏خواهيم اما تاب قرباني شدن براي آينده‏اي كه معلوم نيست در آن باشيم را نداريم، مي‏خواهيم اما حوصله‏ي تلاش كردن نداريم. مي‏خواهيم اما، فقط مي‏خواهيم. فقط بي‏تابيم و طلب مي‏كنيم كه از آسمان دري گشوده شود و روزي بارانِ خواسته‏هايمان از آن در آسماني فروبارد و غرق .خوشبختي‏مان كند

درست كه وضعيت فرهنگي و مذهبي و اجتماعي‏مان به هيچ‏كجاي ديگر شبيه نيست. درست كه شرايط سياسي و حكومتي منحصر به فردي داريم. درست كه قوانين و محدوديتهاي قضايي و سياسي‏مان مشابه جاي ديگري نيست، اما خودمان، تک‏تک هریک از ما چقدر به آن افرادی که زندگی‏شان را وقف رسیدن به آزادی یا حقوقی انسانی‏ترکردند، شبيهيم؟؟؟

بهار ارغوان


آری ...آری.... زندگی شکوفاست...همچنان

Wednesday, December 31, 2008

توجیه ِسكوت

در ميانه‏ي يك مكالمه‏ي پر شور با ريتمي تند و هيجاني با دوست عزيزي ،دو جمله‏ي دوست داشتني شنيدم كه مانند تصاوير اسلوموشن سينمايي ، با كنديِ بسيار از ذهنم گذشت و در درونم رسوب كرد ، اولي نقل قولي بود از آقاي پاشايي: "هميشه فقط در مورد چيزي كه دوستش مي‏داري بنويس ، زيرا كه چيزي را كه دوست نمي‏داري، نخواهي شناخت و چون نتوانستي آن را بشناسي نمي‏تواني درك درستي از آن داشته باشي ، پس نظرت نيز كامل و درست نخواهد بود." وديگري اينكه: خشم همچون بومرنگ است ، به خودمان باز می‏گردد ونقد خشونت، خود ، حركتي در تداوم چرخه‏ي خشونت است

گاه بعضي چيزهاي آشنا مدتي در پسِ ذهن انسان جا خوش مي‏كند و كم‏كم مي‏رود كه فراموش شود. اين جمله‏ها براي من يادآور يكي از اين چيزها بود

درست است كه وقتي واقعا چيزي را دوست نداريم نمي‏توانيم به آن احاطه يابيم و گويا تنها به آن چيزي تسلط مي‏يابيم و تمام زوايايش را درك مي‏كنيم كه كامل به آن دلبستگي داريم ، پس شايد بهتر باشد تنها از آنچه پسنديديم و لذت برديم بنويسيم تا آنچه را كه به دليلي دوست نداشتيم و دركش نكرديم اما حس مي‏كنم اين بيشتر در مورد نقد هنري يا مباحثي كه به نوعي سليقه‏اي مي‏باشد صدق مي‏كند و در مورد بسياري از مسايل اجتماعي و سياسي نمي‏توان اينگونه انديشيد چراكه بسياري از چيزهايي كه دوست نداريم و نمي‏پسنديم چيزهايي نيستند كه معصومانه در گوشه‏اي به حيات خود ادامه دهند بلكه موذيانه يا وحشيانه زندگي و حقوق انساني و اجتماعي ما را تحت‏الشعاع قرار مي‏ دهند

آيا در اين موارد و در مقابل فرهنگ يا قوانيني كه دوست نمي‏داريم ، چون از جنس ما نيست و ما دركش نخواهيم كرد و يا در برابرخشونت‏ها و کشتارِ بيرحمانه‏ي جاري در نزديكي‏مان ، باز چون دلايل وجودي‏اش را نمي‏پسنديم و قبول نداريم ويا اينكه نمي‏خواهيم اين چرخه‏ي خشونت را بچرخانيم و دَوران اين حلقه‏ي دوار را استمرار دهيم نيز بايد سكوت كنيم


غزه و سکوت من و تو



Monday, December 15, 2008

خستگي جسمي وكوماي ذهني

چندگاهي مي‏پنداشت كه مي‏داند، يعني حداقل آنقدري مي‏داند كه بتواند نظري دهد، تحليلي كند يا گاه حرف نسبتا جديدي داشته باشد.در ميانه‏ي همين‏گاه‏ ، ناگاه روزني به دنيايي گشود و از مجرايي، نقبي به عمق‏اش زد و در چرخي گستاخانه ، عمارتي خيره‏كننده از دانشي را يافت كه سالها بي لرزش و ترديدي با آجرهاي پراكنده‏اش كه از گوشه كنار جمع آمده بود بازي مي‏كرد. كلماتي كه در پس هريك از آنها دانشي در حد جنون و تلاشي در آستانه‏ي مرگ نهفته بود و او تنها لعابي و ته‏رنگي از آنها را درك كرده بود اما با همين مفاهيم زندگي مي‏كرد و به همان دانسته‏ها دلخوش بود و با همان واژگان بازي مي‏كرد .

دريافت كه بسياري از دغدغه‏هاي امروزش ، حاصل يك عمر زندگي و تفكر انديشمنداني بوده كه در يك زنجيره‏ بهم پيوسته سال‏ها ازپسِ هم فلسفه‏هاي هستي و پديده‏هاي جامعه‏يِ خود را تحليل كردند و بسياري از راه‏ها و انديشه‏هاي ناب ذهن‏اش ، انديشه هايي است كه سالها پيش بزرگاني را به معناي واقعي درگير خود كرده و آز‍مون خود را پس داده و گاه به سرانجام رسيده و نرسيده، تحليل شده و نظريه ها و فرانظريه هايي فراتر از آنان راه خود را رفته و ميروند و او همچون موش كور در سوراخ‏اش فرو خفته بود و از همان اندك روزنِ رو به نورش دنيا را مينگريست. گرچه هر فرهنگ و جامعه‏اي پديده‏اي يگانه و منحصر به فرد است و براحتي نمي‏توان تجربه‏ها و دانسته‏هاي فرهنگ ديگري را به جامعه‏ ديگري تعميم داد اما اينكه اينقدرآسان و سبكسر از چالش‏ها و تئوري‏ها مي‏گفت در حاليكه بهره‏اش از اين دريا ، تنها چند جرعه و از اين انبوه دانش تنها چندين كتاب بود، " شرمساري جبران ناپذيري "ست .

حال تنها سه راه پيش رو دارد:

سكوت كند و بيشتر بخواند وبداند.

يا توجيه كند كه دانش نسبي است و هرگز نمي‏توان به نهايت يا رضايت از دانستگي رسيد ، پس در هر مقطع و با هر بهره‏اي از دانش مي‏توان تفكر ورزيد و تحليل كرد و به اندازه‏ي خود نظري داد.

و يا صبر كند، آنقدرررررررر تا باز زمان با استادي هميشگي‏اش ، معجزه را محقق كند – باز معجزه‏ي فراموشي –باز نسيان انسان و باز.............. اين نيز بگذرد.

Friday, November 07, 2008

قصیده‏ی بامدادی





می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم

خیال‏گونه

در نسیمی کوتاه

که به تردید می‏گذرد

خواب اقاقیاها را بمیرم.

می‏خواهم نفسِ سنگینِ اطلسی‏ها را پرواز گیرم

در باغچه‏های تابستان،

خیس و گرم

به نخستین ساعاتِ عصر

نفسِ اطلسی‏ها را پرواز گیرم

حتا اگر

زنبقِ کبودِ کارد

بر سینه‏ام

گل دهد

می‏خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصتِ گل،

و عبورِ سنگینِ اطلسی‏ها باشم

بر تالار ِارسی

به ساعتِ هفتِ عصر.

****

****

پگاهی نزدیک، خانه،موزه‏ی شاملو- به لطف فرزندان‏اش – خالی و تهی از یادگارهای‏اش خواهد شد.

و این روزها ، بغض هزار تکه شدن آینه‏ای که عمری دراز، تصویر بامدادمان در آن پدیدار گشته بود.

آیدا، ارغوان عاشق ، حاضر نشد تن به نبردی دهد که طرف دعوا _ به جبر طبیعت – نام شاملوی‏اش را یدک می‏کشید. و در سکوت سر خم کرد و مسیح‏وار تن به این بی‏مهری سپرد.

وقتی دیدیم‏اش ، دل‏شکسته و کم‏طاقت، تسلای حضور دوستداران شاملو را می‏جست. گیاهِ نازک ، گویی نمی‏تواند تنهایی این غم را تاب آورد و بی‏تابانه سراغ می‏گرفت آنانی را که بر مزار شاملو جمع می‏آیند، می‏گریند و شعرهایش را زمزمه می‏کنند.

و پاشایی با روح ِجوانِ شاداب‏اش، مدام، آینده را امید می‏داد. با ایمانِ روشن‏اش به این‏که هرگز کسی حاضر نخواهد شد با خرید این یادگارها، ننگ و نفرینِ فرهنگ ملتی رابه جان بخرد و سرانجام این مسافرانِ خاموش به خانه بازخواهند گشت.

گرچه خانه‏اش تهی شود، یادگارهای‏اش را چوب حراج زنند، گرچه همه‏چیز دست به دست هم داده که خاموش کنند و فراموش، آفتاب‏شیفته‏ای را که سرودی دیگرگون ساز کرد، سرودِ برگی سرسبزتر از جنگل، موجی پرطبل‏تر از دریا و مرگی پرطپش‏تر از حیات ، اما حقیقت ، این روحِ سرگردان ِبی‏آرام، همیشه زنده است و رود، قصیده‏ی بامدادی را در دلتای شب مکرر خواهد کرد.

***

****

تنها

مائیم

- من و تو-

نظاره‏گان خاموش این خلاء

دل‏افسرده‏گانِ پا در جای

حیرانِ دریچه‏های انجمادِ هم‏سفران

دستادست ایستاده‏ایم

حیران‏ایم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمی‏کنیم

نه وحشت نمی‏کنیم

تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ می‏بینم آن‏جا که توئی،

مرا تو در ظلمت‏کده‏یِ ویران‏سرایِ من در می‏یابی

این‏جا که من‏ام.

Monday, October 27, 2008

کوفته‏ی تبریز 4


به یاد او ...که
افسون " افسانه محبت"‏اش، کیمیای "یک هلو،هزارهلو"یش و رویای خواب و بیداری‏اش، رنگین‏کمان کودکی‏ام را رنگ به رنگ کرده بود و جادوی "اولدوز و کلاغ‏هایش"، تمام عروسک‏هایم را سخنگو

متن سنگ قبر صمد بهرنگی

ای بی‏وفا بهار
پارینه جوان به کلبه‏ی من آمدی به ناز
عطر شکوفه‏های تو چشم‏ام به خواب برد
لبخند غنچه‏های تو شکفت در دل‏ام
مهتاب دلکش تو به چشم سیاه ماند
پرواز شعله‏های تو در روح من فسرد

9 شهریور 1347

کوفته‏ی تبریز 3

بالای کوه سرخاب در شمالِ شهر تبریز و با طی شیب ملایمی در حدود یک ساعت با شیب ملایم ، بقعه و زیارتگاهی است به نام " عون بن علی " و " زید بن علی" از فرزندان بلا فصل حضرت علی. روی سنگ مقبره شان نوشته که اینان به دستور مستقیم حضرت علی برای جهاد و جنگ با کفار به این منطقه آمدند و در حین جنگ با کفار شهید شدند.برایم جالب بود که اکثر مردم نذر می کنند و این مسافت را با وجود جاده‏ی آسفالت، از طریق جاده خاکی پیاده طی می کنند تا به اینجا برسند و نمازی بخوانند و مقبره ی افرادی را که برای جنگ و کشتن اجدادشان به این منطقه آمده بودند را زیارتی کنند . این را نه فقط در تبریز که در جای‏جای کشورمان می بینیم . حالا اینگونه پرستش‏گاه‏ها و اماکن مقدس به هر حال یک توجیه مذهبی پیدا کرده است ولی فکر می کنم از عجایب فرهنگ اجدادی ماست که حتی نام "تیمور" و "اسکندر" را بر فرزندان خود می نهیم.شاید همان بیگانه پرستی موروثی باستانی که هنوز دست از سرمان بر نداشته است

Wednesday, October 22, 2008

کوفته‏ی تبریز 2

وقتی به دیدن "ارگ علیشاه" درتبریز رفتیم از آن چه تا پیش از انقلاب به این نام وجود داشت و گویا فضای سبز بزرگی در مقابل‏اش به شکوه و عظمت آن می‏افزود تنها مخروبه‏ای را یافتیم که در محوطه‏ی کنارش کارگران زیادی با جدیت و پشتکار مشغول ساختن مصلای تبریز بودند . وقتی از مسوول نگهبانی این محوطه که دیگر بیشتر حریم ساخت و ساز مصلا بود اجازه‏ی ورود خواستیم با تعجب از اینکه کسی علاقه‏ای به دیدن دیوار خرابه‏ی آن ته داشته باشد گفت : آنجا ( ارگ ) هرچه می خواهید بکنید ولی اینطرف نروید و وارد قسمت مصلی نشوید

کوفته‏ی تبریز 1


جالب بود که بر خلاف تصور احمقانه‏ام، شهر تبریز را زیبا با مردمانی خونگرم و با فرهنگ دیدم. در محوطه‏ی مرکزی شهر ( میدان شهرداری ) کتابخانه‏های زیادی با کتاب های روز وجود داشت و در موزه‏ی شهرداری و موزه‏ی مشروطیت چیزهای بسیار جالبی دیدم .

به خاطر خلاصی از عذاب وجدان این که سال ها به جوک‏های ترکی خندیدم و یا تکرارشان کردم و هرکار مسخره‏ای را احمقانه، طبق عادت کلامی به ترک‏بازی تشبیه کردم دل‏ام می‏خواهد برخی از افتخاراتِ تبریز و اولین‏‏ها را در این شهر (که به شهر اولین‏ها معروف است)، این جا بنویسم.:

- اولین چاپخانه ایران بسال 1811 میلادی برای اولین بار در تبریز راه اندازی گردید .

- اولین مدرسه مدرن ایران بسال 1888 میلادی و توسط حسن رشدیه در تبریز بنا شد . و سیستم جدید آموزش و پرورش جایگزین آموزش مکتب‏خانه‏ای شد.

- اولین مدرسه ناشنوایان ایران بسال 1924 میلادی و توسط مرحوم جبار باغچه بان در تبریز احداث و فعالیتش را آغاز کرد .

- اولین مدرسه کودکان تیزهوش و نابغه بسال 1926 و توسط آلمانی ها در تبریز تأسیس و فعالیت نمود .

- اولین کودکستان ایران بسال 1923 در تبریز گشایش یافت .

- اولین شهرداری ، شورای شهر و مجلس شهرداری در تبریز راه اندازی شد .

- اولین برج آتشنشانی به نام " یانقین " با قدمتی حدود صد سال هنوز در تبریز پابرجاست.

- " زینب پاشا" اولین زنی که در تاریخ ایران با ایجاد یک گروه 40 نفره از زنان ،دست به مبارزه‏ی مسلحانه بر علیه حکومت استبدادی قاجار زد و در نهضت تحریم تنباکو نقش به سزایی ایفا کرد، از انقلابیون این منطقه محسوب می‏شود.

- تالار ارگ یا شیر و خورشید ، به سبک معماری تالارهای اپرای سنت پطرزبورگ، از اولین و زیباترین سالن‏های نمایش و باله در ایران، سال 1306 در تبریز تاسیس شد. و نمایش‏هایی مثل " آی با کلاه، آی بی کلاه – غلامحسین ساعدی " در آن اجرا گردید و گواهی است بر فرهنگ دوستی و اهمیتی که مردمان این دیار برای هنر از دیرباز قائل بودند.

این تالار زیبا در سال 1359 به دستور یکی از روحانیون وقت به طور کامل تخریب گردید.

چاقوی زنجان



اگر قصد داشته باشی فضای درونی بزرگترین گنبد آجری جهان و بزرگترین گنبد بعد از ایاصوفیه را ببینی هیچ چیز نخواهی دید جز فضایی که به شکلی اغراق‏آمیز، با داربست‏های فلزی بی‏نظم و ترتیبی جهت مرمت پوشانده شده است. دوست مقیم زنجان‏مان می‏گفت که هیچ‏وقت نشده هیچ روزی از هفته و هیچ زمانی از شبانه‏روز کسی یا کسانی را روی این داربست ها مشغول به کار دیده باشد. از نگهبان پرسیدیم چند وقت است این داربست ها برای ترمیم این جا بر پا شده اند. جواب اش بیشتر به شوخی گریه داری شبیه بود : - از سال 1347.

فکر کنم می شد در این مدت سی سال، حداقل 4 گنبد سلطانیه جدید برافراشت

Wednesday, October 15, 2008

یرما


"یرما"ی رضا گوران نمایشی بسیار جذاب بود، با چینش صحنه‏ای بدیع و بسیار خلاق و موسیقی زیبایی که در جان صحنه جاری بود.دنیای نشانه‏ها در این اثر که برگرفته از متنی است که از دید ِ من بسیار نمادین است، کارکرد بسیارخوبی داشت. نمایش پر بود از نشانه‏ها و نمادهایی که "یرما" را به دنیایی عام‏ترپیوند می‏زد و اندوه‏اش را انسانی‏تر و فراتر از یک دلمشغولی زنانه بیان می‏کرد:

نورهای تکرنگ و نورپردازی بسیار خوبِ صحنه، هم تا حد زیادی گرما و رنگ را از فضا می‏گرفت و بازتاب‏اش در نیمکت‏های شیشه‏ای، سردی مضاعفی را انعکاس می‏داد و هم، نحوه‏ی حضور نور و غیاب‏اش، با آشنایی‏زدایی از کل متن همخوان بود.

پوشش سفید بازیگران نیز هم سردی و بیرنگی فضای حاکم در روابط این انسان‏ها را القا می‏کرد و هم بی‏زمانی و مکانی ویا به نوعی تعلق به هر زمان و مکان.

گوجه‏هایی که توسط زنانی پر از عقده‏های سرکوب شده و حقارت‏ها و حسادت‏های فروخورده رنده می‏شدند و در فضای سرد و سفید اثر، عشق و شهوت را تداعی می‏کردند.

تختخوابی عمودی که یرما را در چنبره‏ای از ریسمان‏ها و دست‏ها به بند می‏کشید و در نهایت نیز روی همین تخت که مکان و نمادی ست برای سرکشی و رهاییِ غرایز و نیز آرامش و عشق، به صلیب کشیده شد.

وشیوه‏ی اعدام یا کشتن یرما نیز در حالی‏که هم به صلیب کشیده شدن و قربانی تحمل رنج گردیدن را تداعی می‏کرد، بی‏ شباهت به سنگسار اسلامی نبود. آن هم با سنگ‏هایی که همان گوجه‏های سرخی هستند که در چند جای دیگر به نشانه‏ی غریزه و شهوت و عشق یا توسط زنان رنده شدند، یا به دست یرما تکه‏تکه شدند و یا در کابوس‏های شبانه و مونولوگ او حضور داشتند و به میان صحنه غلطیدند.

سایه‏های تکرار شونده‏ی زندگی و سرنوشت یرما که گویی تداعی کننده‏ی تکرار این سرنوشت تلخ، این سرکوب، این زندان در زندگی دیگر زنان بود. انگار هرلحظه هزاران زن دیگر همانگونه زهر زیستن در دنیایی که مردانی خودخواه می‏آفرینندش را در خون‏شان می‏ریزند. و یا شاید سایه‏هایی از وجود ناآگاه یرماست و جنبه‏های زنانه‏ی دیگری از او که دل‏اش می‏خواهد مرد سرکوب‏گرش را بکشد- وقتی در صحنه‏ی بیدار کردن خوان، سایه‏ها مردان خوابیده دیگر را خفه می‏کنند- یا دل‏اش می‏خواهد عشق را ببوید، ببوسد، و به درون راه‏اش دهد- وقتی سایه‏ها سیب سرخ به جا مانده از ویکتور را که یرما تنها می‏بوید، می‏بوسند و می‏جوند.-

بازی ها در این نمایش بسیار پخته و جدی و سنجیده بودند . زیبا و تاثیرگذار. شاید تنها نکته‏ی منفی صدای ضعیف و نجواگونه‏ی " سهیلا گلستانی " و " مهدی پاکدل" بود که برای من که در ردیف‏های آخر این سالن کوچک بودم و هیچ صدای مزاحمی نیز وجود نداشت گاه کاملا غیر قابل شنیدن بود و تنها به مدد لب‏خوانی قابل درک بود.

بدون نگاهی نمادین،همذات پنداری با اندوه زنانه‏ی یرما کمی سخت به نظر می‏آید . در فضای امروزی که اجبار به مادر شدن و خود را وقف آینده‏ی بچه کردن، از الگوهای جامعه‏ی مردسالارانه محسوب می‏شود و برای بسیاری زنان انتخاب برای نخواستن مادر شدن و یافتن فردیت خویش، از ناهموارترین کارهاست و برای همین اگر نگوییم میل به مادر شدن از ضدارزش‏های فمینیستی محسوب می‏شود ولی سمبل نمودن آن برای روایت رنج‏هایِ زنِ خرد شده در سیطره‏ی جامعه‏ی سرکوبگرِ مردمحور کمی نامانوس به نظر می‏رسد، مگر این‏که بچه را نمادی از خلاقیت و زایش و یا همان توان آفرینش زندگی و امید به آینده در یک زن بدانیم نه صرفا غریزه‏ای مادرانه ، تنها امید ِ حرکت و تغییر در دنیایی که یکسر پوسیدگی و تکرار و ایثار است و تنها گزینه‏ای که بتواند تمام شورِ زندگی و هستی متراکم شده‏ی درون‏اش را جاری سازد و با زندانی کردن او و سرکوب غرایزش این امکان را از او می‏گیریم. فکر می‏کنم با اتکا به همبن نمادگرایی جاری در متن اصلی است که" گوران" فضای اثرش را بر دنیای نمادها و نشانه‏ها استوار ساخته است.

البته می‏توان اندوه تراژیک ِیرما را به اندوهی فراتر از زنانگیِ سرکوب شده تعمیم داد. و رنجی انسانی و موقعیتی جهانشمول را در آن دید . ولی نگاه ما ناگزیر متاثر از زمان و مکانی است که که در آن زیست می‏کنیم. شاید از این روست که معمولا گرایش به نقدهای فمینیستی یا رمزگشایی های سیاسی اجتماعی در نقدهای ما زیادتر دیده می‏شود ، چراکه محصول این مزرعه‏ی پر آفت‏ایم.


اما سه چیز را در"یرما"ی لورکا ، دوست‏تر می‏دارم .


1- شخصیت خوان در نمایشنامه لورکا ملموس‏تر و خاکستری‏تر جلوه می‏کند. از آن‏جا که عاشق‏تر است و خود به نوعی قربانی شرایط اجتماع و سنت‏ها و هم این‏که آنطور که در "یرما"ی گوران پرداخت شده عدم تمایل‏اش به بچه‏دار نشدن کم‏تر تعمدی به نظر می‏رسد و این پردازش شخصیت در نمایشنامه‏ی لورکا، بار تراژیک اثر را بیشتر ودرک شرایط حسی یرما را پیچیده‏تر می‏کند ولی در " یرما"ی گوران گرایش بیشتری به سمت تک‏بعدی شدن شخصیت‏ها دیده می‏شود.


2- پایان تراژیک و شورشی‏اش را که یرما، مرد- نمادِ استبدادِ بی‏منطق و خودخواه – را با دست خویش خفه می‏کند، حتی به قیمت قربانی شدن خواسته‏ی خودش یعنی رسیدن به فرزند. ولی در "یرما"ی گوران یرماست که کشته و قربانی می‏شود.

"يرما: پس يعني ديگه هيچ اميدي نيست؟

خوآن: ‌نه!

يرما: خودتم نه؟

خوآن: ‌خودمم نه. قبول کن!

يرما: بي‌ثمر!

خوآن: مي‌خوام تو آرامش خيال زنده‌گي کنيم. جفت‌مون. با خوشي. بغلم کن. (به آغوش‌اش مي‌کشد.)

يرما: پي چي مي‌گردي؟

خوآن: ‌پي تو! تو مهتاب چه قدر خوشگلي!

يرما: پي من مي‌گردي، مث کبوتري که بخواي بخوريش.

خوآن: ‌منوببوس... اين‌جوري .

يرما: هيچ‌وقت! هرگز!

(فريادي مي‌کشد و چنگ به گلوي خوآن مي‌اندازد. خوآن به زمين مي‌غلتد. يرما تا وقتي خفه شود گلوي خوآن را مي‌فشارد)

يرما: يرما! اما مطمئن! آره، حالا ديگه مطمئنم. و تنها ...

مي‌رم چنون استراحت کنم که ديگه هيچ وقت از خواب نپرم که ببينم خونم خونِ تازه‌يي رو نويد مي‌ده يا نه. تنم واسه ابد خشکيده. ازم چي مي‌خواين؟ نزديک نشيد! من پسرمو کشتم! من با دستاي خودم پسرمو کشتم!"



3- در "یرما"ی لورکا پیرزنی جهان دیده نقش اغواگر را به عهده دارد. یعنی زنی که خود این مسیر را تا به انتها طی کرده و در پایان راه به یرما نصیحت می‏کند که زندگی را دریابد و عشق را و مردان را و خود را اینگونه قربانی سنت و ترس و آبرو نکند که این خود بار معنایی بسیار متفاوتی می‏یابد از آن‏چه در "یرما"ی گوران می‏بینیم و این نقش به جنبه‏ی مردانه‏ی وجود یرما واگذار شده بود. فکر می‏کنم این خود به نوعی نقض غرض است،چرا باید جنبه‏ی عصیانگر و میل به زندگی بارور و فردیتی مستقل و میل به کشفِ دنیا و خود و درک غرایز و لذایذ را در وجود یک زن با نماد یک مرد نمایش دهیم. انگار پذیرفتیم که حتی در دنیای درون و ذهنیات نیز این تقسیم بندی وجود دارد و حتی اگر هم اشاره‏ای به دو وجه زنانه و مردانه‏ درون هر انسانی است چرا تمایلات انسانی‏، عصیانی و قوی‏تر در وجه مردانه تجلی می‏یابد. چرا نمادهای بیرونی را با الگوهای اجتماع منطبق می‏کنیم و در این فضا هم ، ضعف و سستی و قربانی شدن را زنانه و گرایش به نجات و رهایی و قدرت را مردانه تصویر کنیم؟

"یرما" تجسمی از زنان قربانی نجابت محسوب می‏شود. در طول تاریخ پیوسته دو چیزِ تکرار شونده از پی‏هم همچون دو دیوار ستبر در سرِ راه زیستن مستقل زنان قد برافراشتند، جایی کم‏مایه‏تر و جایی مقتدرتر:

1- خودخواهی‏های مردانه در اجتماع و خانواده‏هایی که مردان محورند و زنان، نقطه‏هایی بی مختصات

2- شرافت و نجابت کهنه‏ای که در تار و پود تربیت اخلاقگرایانه‏ی زنان ، نسل‏هاست همچون ارزشی بی‏همتا و گوهری بی‏بدیل جا خوش کرده و از پسِ سال‏ها جزیی از ارزش‏های ژنتیکی‏ای شده که خود نیز به باورش رسیده‏اند و هویت خویش را مدیون آن، تا بدانجا که گیریم بتوانند مردان را بشکنند، مردم را نشنوند و سنت را بستیزند ، از پسِ دست‏هایی که از درون‏شان می‏جوشد و چشمان‏شان را می‏فشارد و دهان‏شان را می‏پوشاند و بندهایی که از درون‏شان سر بر می‏آرد و در جای خویش به صلیب‏شان می‏کشد چگونه می‏توانند گریخت؟؟؟؟


یرما - آبرونامه‏ی زنان جهان

Saturday, September 13, 2008

دم را دریاب

وقتی به انتهای کتاب " دم را دریاب " )سال بلو ) رسیدم دلم می خواست همراه ویلهلم بگریم .تازه حس کردم او با همه ی اشتباهات ناگزیرش چه دوست داشتنی و معصوم بود.

کتاب ، شرح زندگی یک روز ِ یک مرد به پایان خط رسیده است که مستاصل و نا امید به آخرین ریسمانی که می پندارد رهایی اش می بخشد چنگ می اندازد و با این که می داند ریسمان اش پوسیده و سقوط نهایی اش محتمل است ناگزیر و وامانده باز ادامه می دهد.


" این خصوصیت ویلهلم بود. بعد از کلی فکر و تردید و جر و بحث ، بدون استثنا همان مسیری را پیش می گرفت که بارهای بار پس زده بود. تاریخچه ی زندگی او را ده ها تصمیم این شکلی ساخته بود. او تصمیم گرفته بود که رفتن به هالیوود اشتباه بدی است، و بعد رفته بود. به این نتیجه رسیده بود که با همسرش ازدواج نکند،ولی همه چیز را زیرپا گذاشته و ازدواج کرده بود. مصمم شده بود که پولش را با تامکین سرمایه گذاری نکند ، و بعد یک چک داده بود به او.


در طول این یک روزی که با او همراه ایم ذره ذره به عمق ویرانی روح اش پی می بریم و تلخی اش قلب مان را می گزد. او سرخورده از همسر ، پدر و فرزندانش ، بی پول و بی شغل و دریک موقعیت اجتماعی اسف ناک و بحرانی شکست نهایی خود را تجربه می کند.

جذابیت شخصیم ویلهلم برای من آنجاست که مثل خیلی کاراکترهای شکست خورده و مایوس که با آن ها برخورد می کنیم ناکامی های او معلول هیچ دلیل خاصی نیست. نمی توان صعف شخصیتی ، مشکلات خانوادگی یا شرایط اجتماع را مسبب شکست ها و ناتوانی های او دانست. انگار ناگزیر و ناتوان در جذبه ناکامی اسیر است و هرراه که برمی کزیند به بن بستی بدفرجام می انجامد . گرچه شکست های پی در پی اش ، تعادل روانی و منطقی اش را از او گرفته و علت شکست های بعدی اش شده ولی در مرور گذشته اش نمی توان به هبچ روی او را مقصر دانست . اینجاست که معصوم و دوست داشتنی جلوه می کند.


" الاغ!احمق! گراز وحشی ! قاطر کودن ! برده! اسب آبی گندبک شپشو! ویلهلم به خودش فحش می داد و پاهای خمیده اش از غذاخوری می بردندش بیرون. غرورش! احساسات برافروخته اش ! التماس کردن و سستی اش! و ناسزا رد و بدل کردن با پدر پیرش و بیشتر سر در گم شدن در مورد همه چیز. اوه چه قدر بیچاره، حقیر و مسخره بود! وقتی یادش آمد چه طور با ملامت زیاد گفته بود : « باهاس پسر خودتو بشناسی » - ای وای چقدر لوس و نفرات انگیز بود.

نتوانست با سرعت لازم از غذاخوری بیرون رود. به شدت کفری بود . گردن و شانه ها و تمام سینه اش چنان درد می کرد که گویی محکم و با طناب بسته شده بودند. بوی شور اشک را در بینی اش احساس کرد.

ولی در عین حال ، چون اعماقی در ویلهلم وجود داشت که برای خودش ناشناخته نبود عنصر بدیعی در افکارش به او تلقین می کرد که مشغله ی زندگی،مشغله ی واقعی بر دوش کشیدن بار خاصش، احساس شرم و عجز ، چشیدن طعم این اشک های سرکوب شده تنها مشغله ی مهم و بزرگ ترین مشغله ها، داشت انجام می شد. شاید اشتباه کردن بیان گر هدف اصلی زندگی او و جوهره ی وجودی اش بود.شاید مقدر بود که او مرتکب شان شود و روی همین زمین بابت شان رنج بکشد"


در سال 1976 آکادمی سلطنتی سوئد ، ضمن اعطای جایزه نوبل ادبیات به سال بلو ، با ستایش ویژه ای از " دم را دریاب " به عنوان یکی از آثارکلاسیک دوران ما ، این رمان را از باقی آثار نویسنده متمایز کرد. ) به نقل از پشت جلد کتاب )


گرچه درگیر شدن در اینگونه دسته بندی های آثار هنری را دوست ندارم و فکر می کنم برای فهم یک اثر و لذت بردن از آن ، شناخت سبک و قالب آن ضروری نیست ولی کلاسیک نامیدن این رمان و نیز خواندن متن سخنرانی سال بلو هنگام دریافت جایزه نوبل سال 1976 و انتقاد او از ادبیات مدرن باعث شد از منظری دیگر به این کتاب نگاه کنم و به دنبال ویژگی هایی بگردم که باعث شده این رمان در ادبیات کلاسیک طبقه بندی شود.


رمان نو ، جنبشی ادبی است که در دهه 1950 در فرانسه و با آثار نویسندگانی از جمله رب گری یه ، کلود سیمون و ناتالی ساروت شکل گرفت ودر آن از شیوه بیان واقع گرایانه و فرم های رایج و کلاسیک در رمان انتقاد و تمرکز بر فرم و قالب و تکنیک اثر دیده می شود. در ایران نیز نویسندگانی از جمله گلشیری و براهنی و مترجمانی مانند میر علایی از پیشروان این سیاق ادبی بودند.


کتاب " دم را دریاب " چهارمین اثر سال بلو است که در سال 1956 چاپ شده است. شاید از روی سال انتشارآن بتوان نزدیکی اثر را با سبک کلاسیک دریافت اما ویژگی های دیگری نیز در آن برای این ادعا می توان یافت


* در رمان نو مرز بندی قالب ها و سبک های ادبی به شکل کلاسیک آن شکسته می شود و گاه ما در یک اثر واحد پاساژی از سبک ها و تکنیک های متفاوت را شاهدیم(" آزاده خانم و نویسنده اش یا آشوییتس خصوصی دکترشریفی" رضا براهنی ) . از این نظر و رعایت همگونی و یکنواختی قالب کلی متن کتاب مورد بحث بیشتر به آثار کلاسیک شباهت دارد.


* زمان که نقش محوری را در داستانی روایی بر عهده دارد در رمان نو معمولا سیر خطی و توالی منطقی خود را از دست می دهد و با شکسته شدن این منطق زمانی معمولا رفت و برگشت در زمان های متفاوت و حتی گاه چیزی شبیه بی زمانی را می بینیم مانند بوف کور ( هدایت ) ، پیکر فرهاد ( عباس معروفی ) و یا بعضی از داستان های کوتاه بورخس.

ولی در این رمان زمان، مشخص و به شکلی خطی و مستقیم دنبال می شود و حتی سیر حوادث نیز توالی منطقی خود را دارند.


* موضوع دیگر ، نحوه ی روایت داستان است. در رمان های نو معمولا اگر داستانی هم در کار باشد یا جریان سیال ذهن و حرکت بین روایت های ذهنی گوینده و دانای مطلق داریم ("دکتر نون زن اش را بیشتر از دکتر مصدق دوست دارد" شهرام رحیمیان ) و یا داستان از زبان شخصیت های مختلف روایت می گردد ("ابشالوم، ابشالوم" فاکنر " بازی آخر بانو" بلقسی سلیمانی - ) و یا حتی راوی غیر قابل اعتماد داریم که ممکن است داستان را به شکلی جعلی روایت کند ( "خشم و هیاهو" فاکنر- " سه قطره خون" - هدایت )

ولی در این کتاب مانند اکثر رمان های کلاسیک قصه را با روایت دانای کل دنبال می کنیم.شاید تنها استثنا ، یک پاراگراف باشد که از زبان ویلهلم می خوانیم:

"کسی که زیر بود من بودم . تامکین پشت من سوار بود ، و من فکر می کردم من سوار او هستم. او مجبورم کرد غیر از مارگرت به او هم سواری بدهم. این طوری با چنگ و دندان از من سواری می گیرند . تکه پاره ام می کنند ، لگدم می زنند و استخوان هایم را می شکنند"


* نکته ی دیگر اینکه در رمان نو بیشتر فضای درونی و ذهنی شخصیت ها ، بدنه ی رمان را شکل می دهد و اثر را پیش می برد مانند ، ما درعکس باران گم شده بودیم ( فرهادشیری ) بار دیگر شهری که دوست می داشتم ( نادر ابراهیمی ) . ولی در ادبیات کلاسیک سیر حوادث و رویدادها است که ساختار اصلی قصه را تشکیل می دهد. از این منظر " دم را دریاب " حالتی بینابین دارد.


* از زاویه دیگر در رمان نو معمولاشخصیت مرکزی یا اولیه محوریت ندارد یعنی قهرمانی که تمام ماجراها حول او و در کشاکش او باشد وجود ندارد بلکه به نوعی با این طرز پردازش داستان ضدیت دیده می شود ( آبی تر از گناه محمد حسینی ) . اما در " دم را دریاب" شخصیتی اصلی ومرکزی داریم که محور و ستون داستان است.

و در نهایت در یک نگاه کلی خبری از گره فکنی ها و آشنایی زدایی های رایج ادبیات مدرن نیز در این کتاب نیست.

"" گل ها و نورها در چشمان نابینا و خیس ویلهلم به حالتی از خلسه درهم ادغام شدند، و موسیقی سنگین ِ دریاوار تا گوش هایش بالا آمد. بعد جاری شد به درون اویی که وسط آن جمعیت خودش را در پس فراموشی ِ عظیم و شاد اشک ها پنهان کرده بود. آن را شنید، و از اندوه فروتر غلتید، فروتر از هق هق و زاری و درد ، به سمت برترین خواسته ی قلبش."


* دم را دریاب نویسنده: سال بلو مترجم : بابک تبرایی نشر چشمه

Sunday, August 31, 2008

بزرگراه گمشده

از كدام درد بايد ناليد ؟ كدام اعتراض را فرياد كرد ؟ كدام غصه را گريست؟

هر روز بدتر از ديروز و ما همچنان اشباح مسخ شده‌ي اين ديار

گاه حس مي كنم دارم به جنون مي رسم از اينهمه ناتواني و جبر .

گاه خود را در گردابي سياه می بینم که به هر سو مي‌چرخم ويراني مي بينم و نمي‌دانم راه آبادي كجاست

كدام را برگزينم؟ براي آن‌چه برگزيدم چه مي‌توانم كرد؟ همه‌چيز در بدترين و حادترين مرزهاست و كدام مشكل را مي‌توان برتر و در اولويت دانست ؟

با شنيدن اين‌همه اخبار از گراني و تحريم ، چه فريادي سر دهم ؟

براي انبوه ‌مشكلات ناديده گرفته شده‌ي معلولين چه مي توانم انجام دهم؟

براي اين اوضاع نابسامان و فاجعه بار بيمارستان ها كه اخيرا از نزديك لمس اش كردم چه ميتوانم كرد؟

به اين وضع پیچیده ی سياسي، و این محدودیت ها كجا و چگونه مي توان اعتراضي كرد؟

براي حفظ اين‌همه ميراث باستانی و گنج‌های به تاراج رونده‌ي كشورم چه مي توانم گفت؟

براي كودكان محروم بهزيستي ، براي اين‌همه انسان های مشکل دار ، براي تمام چيزهايي كه گویی به هيچ انگاشته می شود چه كنم ؟ فقط نظاره؟

براي جلوگيري از تصويب «لايحه‌ي خانواده» كه حقوق زنان اين مرز و بوم را از این حداقل ِ موجود نیز تقلیل می دهد به عنوان يك زن ديگرچه مي توانم بكنم؟ آن هم در اين فضاي مسموم فرهنگي كه وقتي مي‌خواهي در اين مورد اعتراضي كني ، با لبخندي در گوشه‌لبان‌شان تو را به نگراني از تجديد فراش همسرت محكوم مي‌كنند . در اجتماعي كه مرد سالاري تا عمق فضاهاي روشنفكري‌ رسوخ كرده و بسیاری از روشن‌انديشان مذكرمان اگر نگوييم همان تبعيض‌ها و محدوديت ها را در زرورق تعريف‌هاي فانتزي ازعشق واحساسات مردانه همچون شكلاتي به دهان‌ات مي نهند، حداقل دغدغه مشكلات زنان اجتماع برايشان در درجه چندم اهميت است و استيصال مضاعف براي ما اينكه بيشترچرخه هاي اصلي اين اجتماع در دست همين مردان است . ياد فیلمی ازتظاهرات فمينست هاي آلمان مي‌افتم كه چندين سال پيش ديده بودم و در مقابل تعجب‌ام از حضور اين‌همه مرد در يك تظاهرات فمينيستي، اميد پاسخ داد كه اين مساله‌اي انساني است نه فقط زنانه. كو تا ما بتوانيم اول انسان بودن و برابر بودن خود را ثابت كنيم تا بعد مردان‌مان در كنار ما اين دغدغه را انساني ببينند نه زنانه.....‌

انگار دارم دچار جنون مي‌شوم وقتي حس مي كنم براي اين‌همه مشكل هيچ نمي‌توان كرد ؟ هيچ ....هيچ ِ مطلق .

در فاصله‌ي ميان كار، در اوج استيصالي مرگ آور و سري كه از انبوه سوال‌هاي بي‌جواب متورم گشته نگاهي به مانيتورهاي دور و برم مي‌اندازم : دستور پخت پاستا..... عكس هايي سكسي از هنرپيشه‌هاي معروف سينما .... معرفي كرم‌هاي برنزه كننده و...... كاش مثل فِرِد در بزرگراه گمشده در اثر اين سرگيجه آدم ديگري مي‌شدم

بهتر است خفه شوم ، زندگي و كارم را بچسبم و به اندك زمان باقيمانده‌اي دلخوش كنم كه مي توانم از زندگي هنوز لذت ببرم...سكانس هاي don’t move را در ذهن‌ام مرور كنم ، اشعار نرودا را زمزمه كنم ، موزيك لطيف بي‌خطر فرانسوي‌ام را گوش كنم كه فقط احساسات زيباي عاشقانه را در آدم بر مي انگيزاند و فاتحه‌ي پينك فلويد عصيانگررا بخوانم و به دلخوشكنك‌هاي كوچكي كه براي‌ لبخند وجدان‌ام دست و پا مي‌كنم بسنده كنم

Wednesday, August 06, 2008

درددلي خودماني



وقتي بعضي نظرات دوستان را در مورد نوشته قبلي‌ام (حفظ ميراث شاملو ) خواندم، ديدم پاسخ ام مفصل است و شايد بهتر باشد اينجا بياورم
فكر مي‌كنم اينجا دو يحث جداگانه وجود دارد
اول اين‌كه: آيا حفظ ميراث شاملو اصلا ارزش اين‌همه جنجال را دارد يا به قول بعضي دوستان، ميراث شاملو فقط آثار چاپ شده‌ي او هستند و بس . و چه اهميت دارد كه وسايل او ، يا به قول دوستي عزيز عطر دست نوشته هاي اش براي سال هاي بعد باقي بماند.
دوم اين‌كه : آيا اين روش – جمع‌آوري امضاهاي اينترنتي – براي اعتراض و جلوگيري از اين‌كار روش مناسبي است يا باز به قولي با امضاي اين بيانيه نه تنها كاري از پيش نمي‌رود بلكه ما داريم با تعيين تكليف براي ورثه شاملو كاري غير اخلاقي انجام مي‌دهيم و خيال خودمان را هم راحت مي كنيم كه آري به وظيفه خويش در حد توان عمل كرده ايم

در توضيح مورد اول
اصولا ما انسان‌ها علاقمند به حفظ آثار و يادگارهاي عزيزان خود هستيم . شايد عموميت نداشته باشد اما كاملا طبيعي و ذاتي است . احتمالا بخشي ، از تمايلات فتيشيزم ( جزء پرستي ) اجداد باستاني‌مان به جا مانده و بخشي نيز به لذتي برمي‌گردد كه از ارضاي حس كنجكاوي‌مان - با ديدن لوازم فردي و خواندن خاطرات شخصي و لمس فضايي كه فرد در آن مي‌زيسته - حاصل مي‌شود. . اما در مورد افرادي با شهرت ملي و جهاني و كساني كه به نوعي كاري خاص و به ياد ماندني در زندگي خود انجام داده‌اند طبيعي‌است اگر اين تمايل به شكلي ملي و عمومي تر ديده ‌شود

گذشته از اين مقدمه ، حفظ اين يادگارها مي‌تواند كاركردهايي با جنبه‌هاي مختلف داشته باشد از جمله

عينيت بخشي
نگهداري ميراث فردي ، كمك بسياري به حفظ موجوديت و ملموس‌تر كردن آن شخصيت تاريخي مي كند . اين موضوع به خصوص در شرايط فعلي جامعه ما كه حذف نام شاملو از تاريخ و اذهان دوران شايد يكي از دغدغه هاي دولت حاكم باشد، مهم‌تر جلوه ‌مي‌كند . دربيشتر كشورهاي دنيا هيچ ترديدي در مورد حفظ ميراث شخصي بزرگان‌شان وجود ندارد و به همين خاطر بسيار بي‌دغدغه به تحليل و معرفي مشاهير خود به عنوان افتخارات ملي‌شان مشغول‌اند ولي ما در اين زمينه بسيار فقيريم و مي‌بينيم كه بسياري از شخصيت هاي تاريخي مان - كه البته در تاريخ مكتوبي كه فاتحان اش مي‌نويسند، جايي نداشتند- به افسانه و اسطوره بدل گرديدند

ارزش گذاري
چه بخواهيم و چه نه ، ارج نهادن و يا ايجاد موزه‌اي به نام فردي محبوب، نوعي آموزش و ارزش‌گذاري براي نسل‌هاي بعد به همراه دارد و شايد نوعي الگو سازي و الگو پروري. چراكه در بطن خود اين پيام را انتشار مي‌دهد كه عنصر خنثي چنان جايگاهي ندارد كه وسايل شخصي‌اش نگهداري و براي آيندگان حفظ شود. در اين برش از تاريخ كه مي‌بينيم به طور مثال براي حفظ آرمان‌هاي مذهبي و انقلابي و ارزش‌هاي علمي، بي بحث و دغدغه‌اي خانه‌موزه‌هاي
شهيد رجايي ، شهيد مطهري ، آيت‌الله خميني ، دكتر شهيدي، دكتر شريعتي ، شهريار ، دكتر حسابي و ... تاسيس مي‌شود آيا ايجاد خانه‌موزه‌ي شاملو نيزبخشي از ارزش‌هاي فراموش‌ شده‌ي اين نسل را زنده نگه نمي‌دارد

تحليل ادبي و بررسي‌هاي تاريخي
براي نقد و ارزيابي و درك بهتر شخصيت و آثار هر نويسنده و اديبي آگاهي نسبت به مسايل و مشكلات ِمقطع زماني زندگي او ، بحران هاي زندگيِ شخصي‌اش ، شرايط مالي ، خانوادگي و فرهنگي‌اش كمك بسياري مي كند و مي‌تواند پايگاه مطمئني براي جلوگيري از تحريف در تحليل شود . اين موضوع شايد براي ما كه هم‌عصر شاملوايم و كم و بيش در جريان فضاي حاكم و هاله‌ي پيرامون او هستيم زياد مهم جلوه نكند اما چه بسا پس از گذشت سال‌ها و با اين روند حاكم كه بسيار راحت بعضي از بزرگان كوچك مي‌شوند و احرام مطهر روز به روز وسيع‌تر چگونه و به چه استنادي مي‌توان ثابت كرد كه شاملو چگونه بود و چگونه زيست و چگونه مرد؟
گرچه امروزه از نظريه‌هاي بسيار رايج در نقد آثار هنري ، نقد فرماليستي است كه بدون توجه به انگيزه هاي مولف اثر را تحليل مي‌كند اما به هر حال نمي‌توان تاثيرمثبت شناخت دقيق‌تر شخصيت يك مولف را در درك بهترآثارش كتمان كرد . شايد از جنبه ارزش گذاري اين بحث اهميت نداشته باشد ولي از بعد شناخت بهتر شكي در نياز به اين ابزار نيست. درست است، ما چه بدانيم كه چه بر حافظ گذشت و چه ندانيم ، چه به زعم بعضي از حافظ شناسان، حافظِ دائم الخمر براي جلب رضايت پير ميكده و كسب هرچه بيشترِ شراب، غزل مي‌سروده و چه به استناد مداركي ديگر حافظ قران بوده و عارفي والا مقام ، هيچكدام از ارزش آثار او كم نمي‌كند ولي آيا حتي صرفا از ديدگاه بررسي اجتماعي تاريخ هنر كشورمان بهتر نبود به جاي توسل به اين همه حدس و گمان ، واقعياتي ملموس در دست ما بود كه بتوانيم با اتكا به آن، شخصيتي را كه در هاله اي از ابهام فرو رفته بهتر بشناسيم و بشناسانيم. آيا اگر علاوه بر اين‌كه آثار كسي را مي‌خوانيم شرايط زندگي‌اش را هم ببينيم درك حسي بيشتري به ما نمي‌دهد؟ آيا با ديدن كتابخانه‌اش ، بهتر و با يقين بيشتري نمي‌فهميم از چه كساني تاثير گرفته است ؟ نقاشي‌هايي كه به ديوار اتاق كارش چسبانده ، معماري و چيدمان منزل اش اين‌ها براي شناخت يك شخصيت كمكي بزرگ نيست؟ و اصلا آيا آثار يك فرد بزرگ فقط در نوشته هاي چاپ شده اش خلاصه مي‌شود و ديگر دست‌نوشته‌هاي او ، ديگر انتخاب‌هاي‌اش ، تابلوها و كتابخانه اش جزيي از شخصيت او محسوب نمي‌شوند؟

كاركرد توريستي
يكي از افتخارات هر كشوري ، خصوصا اين روزها كه بحث جاذبه هاي توريستي براي بسياري كشورها در اولويت اول قرار گرفته ، موزه هايي است كه به تك تك افراد مشهورشان اختصاص مي دهند و با انواع جاذبه‌ها آن را پركشش‌تر مي‌كنند : لذت گام نهادن در طبقات خانه بتهوون و خريد يادگارهايي با تصاوير او بر رويشان و مجسمه هاي فروشي چهره‌اش در اندازه‌هاي مختلف در منزل شخصي‌اش ، يادگاري نوشتن بر ديوارهاي خانه فردي مركوري ، ديدن كتابخانه و سر كوزن‌هاي تاكسيدرمي شده در خانه
همينگوي ،موزه‌ي سينما در خانه چاپلين ، ديدن چاپ اچينگ‌هاي رامبراند در خانه‌اش ، ديدن مجسمه هائی ازبرنز، چوب، گرانیت، یا سنگ که همگی معرف مکتب پاریس هستند درخانه و كارگاه" اوزيپ زادكين " ، ديدن دست‌نويس خط خورده كتاب " پير دختر " در منزل بالزاك،قدم زدن در باغ خانه‌ي ويكتورهوگو، موزه‌خانه‌ي مونه، پروست ، لويي آراگون ، كامو ، و..... چرا راه دور رويم ، اگر ما پيش‌تر به فكر ايجاد موزه اي با جذابيت‌هاي خاص خودش در زادگاه مولانا افتاده بوديم الان نظاره‌گر اين نبوديم كه ، دو ميليارد ا ز هجده ميليارد دلار درامد سالانه توريست كشور تركيه ، ناشي از بازديد از موزه‌ي مولانا و برگزاري مراسم رقص سماع در مقبره اين شاعر ايراني – تنها در عرض يكهفته - باشد. و يا همين فرانسوي‌ها كه اشاره اي به آن‌ها شده بود گويا به اين شهرت دارند كه علاوه برايجاد موزه براي انبوه مشاهير خود و ديگران، تمام يادگارها و حتي منزل شخصي افرادي بيگانه كه زماني در اين كشور زندگي كرده اند را حفظ مي كنند و بسياري از توريست‌‌ها به شوق ديدن بازمانده هايي از مشاهير خود به اين كشور سفر مي‌كنند
به نقل از وبلاگ پيام ميشو : "در چنين شرايطي كه سهم ايران از 300 هزار موزه در جهان، تنها 250 موزه آن هم در شرايط نيمه تعطيل است، خانه‌ها و مقبره‌هاي مشاهير كه بالقوه جذابيت فرهنگي و جذب مخاطب و توريست را دارند در ميان هياهوي روزمرگي رنگ مي‌بازند."

و آنوقت مگر ما چند نفر در حد و اندازه هاي شاملو داريم كه به راحتي اين امكان را از دست دهيم

در توضيح بحث دوم
آيا بهتر نيست اگر جايي در روش و شكل برخورد با مشكلي اختلاف نظر وجود دارد به همفكري براي رسيدن به راه‌حل بهتري بينديشيم و با صحه گذاري بر آن و وحدت بيشتر گروهي كه در اين وانفسا از اقليت‌هاي اجتماع‌ هستند ، ديدگاهي هدف‌مدار داشته باشيم نه اينكه كل مشكل را مسخره جلوه‌دهيم و با تندروي و تندگويي وسخيف جلوه دادن موضوع همان اندك انگيزه را نيز براي يكدلي و يكسويي از بين ببريم
گرچه جمع كردن تعدادي امضاي اينترنتي نه كار شاقي است و نه ضمانت اجرايي در پشت آن است، ولي اين تنها، قدمي براي شروع است كه فعلا يك همصدايي و همدلي پيدا شود تا با همفكري اين جمع كه با امضاي اين اعتراض، مخالفت خود را اعلام كرده‌اند بتوان قدم هاي بعدي را برداشت . و نكته‌ي ديگر اين‌كه شايد بتوان به پيشنهادهاي ديگري از جمله جمع‌كردن مبلغي و خريد آن از ورثه هم فكر كرد ولي اولا به نظر من گرچه ممكن است به دليل نقص در حقوق قضايي‌، اين حق براي ورثه محفوظ باشد ولي شاملو شخصيتي ملي است و متعلق به زادگاه ما. اگر او يك فرد عادي بود و ميراث‌اش نيز مانند يك فرد عادي صرفا در اختيار ورثه ، كجا ممكن بود عينك و خودكار و صندلي اش چنين بهايي داشته باشد. و ديگر اين‌كه وقتي مي‌توان ابتدا راه‌هايي آسان تر را امتحان كرد از جمله ايجاد فضايي براي گفتمان و يا كمك گرفتن از ارگان هاي مقتدرترِ جهاني و يا تبديل اين يادگارها به ميراثي ديجيتال، چرا راهي سخت تر و غير عملي تر را برگزينيم؟
گفتن اينكه مگر ما چه حقي بر شاملو داريم و يا در زمان حيات اش چه گلي بر سرش زده‌ايم نيز سفسطه هاي بيش نيست . مگر ما چه حقي بر تخت جمشيد داريم يا بر ديگر آثار و اشياء تاريخي‌مان... پس چه حقي داريم كه اعتراض كنيم اگر كه بيايند و بدزدند و بفروشند و ببرند.اصلا مگر چه مي‌شود ؟! همچنان كه مگر چه شد كه چيزي از دهخدا و نيما نماند ! چه شد وقتي به دليل اهمال در نگهداري تمام دست‌نوشته هاي دهخدا يكجا سوخت و نابود گشت


آري اين سنت ماست كه به راحتي و در سكوت خيلي چيزها را از دست مي‌دهيم و آنوقت چون حال انجام كاري و حتي حوصله‌ي بحث و دردسر نداريم با ژست هاي روشنفكرانه مي‌گوييم اصلا چه اهميتي دارد ؟؟؟
به قول شاملو( در سخنراني‌اش در دانشگاه بركلي – سال 69 ) " اين ملت حافظه‌ي تاريخي ندارد، حافظه‌ي دسته
‌جمعي ندارد و از آن روست كه اشتباهات خود را مكرر مي‌كنيم
با سپاس از " محمدضميري " عزيز،بابت كمك به جمع‌بندي اين بحث



Saturday, July 26, 2008

ترانه‌



روح روز تابستانى و

نفس گل‏سرخى

تابستان اما سپرى شده‏است و

موسم گل به آخر رسيده
كجا رفته‏اند؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند



خون قلب منى وجان آرامشى

قلب من اما سرداست و

جانم به سياهى درنشسته

كجائى تو اى يار؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند



اميِد ساليان منى و

آفتاب برف‌هاى زمستانم

سال‏ها اما

زيرآسمانى ابراندود به‏پايان رسيده‏است

كجا يكديگر را بازخواهيم يافت؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند

شعری از "پل لارنس دنبر"به ترجمه‌ی "احمد شاملو" - برگرفته از سايت رسمي احمد شاملو

***********************************************************

عاجزم گاه از درك آنچه پيرامون‌ام جاري است .... در اين تالاب هيچ‌چيز در جاي درست خويش نيست و انگار پركردن تمام حفره هاي اين سياهچاله به عهده خود ماست . ذهن‌ام مبهوت و دست‌هايم چه ضعيف است و حقير


گفتني‌ها در مورد شاملو و آنچه بر او گذشت و همچنان مي‌گذرد بسيار گفته شده. با امیدی هزارباره مایوس باز به كورسوي اميدي دل مي‌ بنديم .... براي حفظ میراث ِشاملو و اعتراض به مزایده اموال اش

Sunday, July 13, 2008

جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني




مدت ها بود از خواندن مجموعه داستان كوتاه ايراني اي اينقدر لذت نبرده بودم. در" جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني" نوشته " غزال زرگر اميني" هسته‌هاي اصلي داستان ها بسيار غني و پركشش و شخصيت‌ها آنقدر جذاب پردازش شده‌اند كه تا مدت ها در ذهن آدم مي ماند. به وي‍ژه چهارداستان " زينت " ، " شيفتِ شب " ، " جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني" و " شيريني پزي مانوك


بعضي از داستان‌ها چيز آشنايي داشت كه انگار قبلا جايي ديده يا شنيده بودم. مثلا شخصيت زينت يا زنِ سمندر، شخصيت آشنايي را از دل داستان‌هاي هدايت به يادم مي‌آورد كه البته هرچه فكر كردم نتوانستم دقيق به خاطرش آورم . يا عشق بين صالح و ژانت در " شيريني پزي مانوك " مرا ياد " ايدين و سورملينا " در "سمفوني مردگان " ِ عباس معروفي مي‌انداخت و يا جريان مرگ پيرمرد در شب عروسي دخترش و مخفي كردن جنازه در اتاق طبقه بالا در طول برگزاري مراسم ، ايده جالبي بود كه دقيقا در فيلم گربه سياه ، گربه سفيد " امير كاستاريكا " بسيار زيبا پرداخت شده بود. و نیزسبك سوررئال و فضاي داستان " من و گربه و ساحره " بسيار شبيه " مرشد و مارگاريتا" ي ناباكوف بود... هرچند ، من نتوانستم ارتباط خوبي با دو داستان آخر ،" من و گربه و ساحره " و" نيمروزي برفي در دوهزار و ششصد و بيست و پنج سال بعد " برقرار كنم شايد به اين خاطر كه فضايي يكسر متفاوت و غير قابل باور داشتند


اما از نظر من حتي اگرنتوان تاثير پذيري از اين آثار را در خلق داستان‌ها انكار كرد باز هم اين مجموعه كه اولين كتاب منتشر شده اين‌ نويسنده است ، خلاقانه و زیبا پرداخت شده است . چون هريك از داستان ها استقلال خود را در زبان ، سوژه و آفرینش شخصیت هایی ملموس دارند و از این گذشته تاثير پذيري مبحث ناگزيري است ، چگونه مي توان تاثير و ردپايي كه خواندن اثري يا ديدن فيلمي در ما به جا مي‌گذارد را انكار و يا در مقابل حضور ناخودآگاه آن در هنگام خلق اثر، سدي ايجاد كرد. آیا چنین چیزی ممکن است؟

Saturday, July 12, 2008

چهار قطعه از ساموئل بكت


زماني‌كه نمایش " چهار قطعه از ساموئل بکت " ( کار علی اکبر علیزاد ) را در تالار مولوي ديدم، شرايط روحی مناسبی که لازمه‌ی درک صحیح و فاکتور بسیار مهمی برای ارتباط درست با یک اثر هنری است را نداشتم. نمیدانم عصبیت من بود که فضای تاریکِ متشنج کننده و ناهنجاری صدای قدم هاي كشدار ( كه من در اصل متن نمايشنامه تاكيدي روي اين همه كندي حركت بازيگر نديدم ) را در قطعه ی" صدای پا " غیر قابل تحمل می کرد و یا اجرایی کلیشه ای ،کند و نيز فاقد خلاقیت های تکنیکی که بيشتر یک نمایشنامه خوانی را تداعي مي‌كرد ، در واقع جذابیت کمی داشت؟


و آیا پرسوناژهایی با آرایش و سبک بازی سنتی ژاپنی و اجرایی کند و بیروح - در قطعه " رفت و آمد " و كلا تغييري كه كارگردان نمايش با مكث هاي زياد و كند نمودن حركات در زمان متن اصلي آثار داده بود ( تا آن‌جا كه " صداي پا " به جاي 20 دقيقه در 30 دقيقه و " رفت و آمد " كه در متن اصلي 3 دقيقه زمان براي‌اش در نظر گرفته شده در 12 دقيقه و اجراي" فاجعه " به جاي 4 دقيقه ، 14 دقيقه طول كشيد ) باعث ضعف اثر در ارتباط با مخاطب كم طاقت مينيمال زده ي امروزي نشده بود ؟

اما با اين همه نمی توانم از پایانِ کم نظیر و غافلگیر کننده آن چیزی نگویم که حتی مرا با آن همه بد حالی سرحال آورد
وقتی بازيگر- مجسمه‌ی نمایش آخر( فاجعه) مدام توسط دو فرد دیگر، که گویی در حال آماده سازی این مجسمه برای یک نمایش گروهی بودند ، تغییر وضعیت داده می شد ، در یک وضعیت خیره به تماشاچیان و زیر فوکوس نور ، ثابت باقی ماند و همینطور باقی ماند و آنقدر ماند که کم کم تماشاچیان با بهت وتعجب ، کمی به اطراف و همدیگر نگاه کردند و بالاخره شاید از روی باز شدن درهای سالن یا پایان وقت نمایش پی بردند که نمایش تمام شده و بر خلاف عادت همیشگی ، کف زدن و تشویقی در کار نیست و همینطورکه مجسمه - بازيگر ( با بازی ِ عالی خسرومحمودي ) همان وسط به آن ها خیره مانده باید راهشان را بکشند و از کنارش رد شوند و از سالن بیرون روند..... کلیشه شکنی بکر و جالبی بود.

Tuesday, July 01, 2008

کافه پیانو

بهش گفتم : زندگی ما زندگی جالبی یه. بین تراژدی محض و کمدی ناب، دائم داره پیچ و تاب می خوره . یعنی یه جورِ غم انگیز خنده داره یا شایدم یه جورِ خنده دار ، غم انگیز باشه . چیزی ام نیس که وسط شو پر کنه . همه ی نکبتی ام که دچارشیم، مال همینه .... همین که هیچی مون حد وسط نیس


لذت خواندن" كافه پيانو" را مزه مزه مي كنم . آنقدر واقعي و صميمي و راحت نوشته شده بود كه گاه آخر شب‌ها، در ميانه بي‌ صدا خواندن‌اش يكدفعه دلم پر می کشید که لباس بپوش‌ام ، دست شهرام را بگيرم و بگم بيا يك كله بريم كافه پيانو، يك جفت شكلات‌ داغ بخوريم ، اندكي در هواي‌اش دم بزنيم ، گل‌گيسو را بغل كنیم و حسابي ببوسیم‌اش و بعد برگرديم خانه تا بقيه كتاب‌ام را بخوانم. نمي‌دانم فضا و مكان اش كجاست اما انگار همين نزديكي ست و درهمين لحظه ، همينطورناب و خالص و دوست داشتني در گوشه كافه اش نشسته، رو به درخت عرعر محبوب‌اش ، با وسواس و لذت خاص خودش پیپ اش را مي كشد و به يكي از ايده هاي عجيب و غريب اش فكر مي‌كند و دل آدم غنج مي‌زند كه چند كلمه اي باهاش حرف بزند حتي اگر مجبور شود دو برابر پول شكلات را هزينه كند.

مدام فكر مي‌كردم این کتاب، چطور براي گرفتن مجوز چاپ توانسته، سالم و بدون مثله شدن از زير تيغ وزارت ارشاد بگذرد. و فكر مي‌كنم در فصل هاي آخرِ‌كتاب جواب ام را يافتم. " فرهاد جعفری " گرچه با گنجاندن صحنه هاي نماز خواندن پري سيما و توصيف ِزيبايي ِ او كه با چادر نماز چندين برابر مي‌شود و نیز با خلق يك كاراكتر جبرزده ، معصوم و دوست داشتني از فردی که زمانی مامور امنیتی بوده، توانسته خوب دلِ ارشادي‌ها را به دست آورد ولي با اين حال هيچ به جانِ‌اثر لطمه اي نخورده و جوري نيست كه آدم را اذيت كند وتحميلي و اضافي احساس شود. وتدبيري بسيار زيركانه و هوشمندانه به نظرم رسيد.

نمي‌دانم اين مرض لاعلاج و مزمن را من از كجا به ارث برده‌ام كه هرگاه كتابي مي‌خوان‌ام يا فيلمي مي‌بينم كه خيلي درگيرش مي‌شوم و دوست اش دارم انگار ذهن‌ام ناخودآگاه آن را به فضايي خاص و نا كجا آبادي غير زميني مي‌راند و حريمي قدسي به دورش مي‌كشد. ريشه اش را نمي‌دانم از كجاست اما از آن‌جا كشف اش كردم كه بدون استثناء هربار فيلمی ساخته شده از كتابي كه دوست اش داشتم را ديدم نتوانستم ارتباط خوبي با آن برقرار كنم.انگار نمي‌خواستم شخصيت هاي اثيري اي ِ كه در فضاي مجهولِ ذهني ام زندگي‌مي‌كردند را تجسد يافته و واقعي ببينم.حتي در بهترين برگردان هاي سينمايي.

يا هروقت پشت ِ صحنه فيلم هاي تاركوفسكي و برگمان را مي بينم، با وجود درك قدرت و توانمندي حيرت انگيزِ كارگردان ، باز با ديدنِ آن همه تقلا و نقش بازي كردن ، برداشت هاي مكرر و حرص‌خوردن‌هاي كارگردان و کلک های تصویری ، گويي تصويري كه از فيلم - به شكل موهبتي بسته بندي شده و مقدر و مقدس- ناخودآگاه در ذهن ام نقش بسته خدشه دار مي‌شود. شايد بدون اين كه بدانم چرا و خودم بخواهم به " اصالت مديوم " اعتقاد دارم .

براي مثال هيچوقت نتوانستم اجراي صوتي "شازده كوچولو " را دوست داشته باشم حتي اگر از كارهاي شاملو باشد. چون دل ام نمي‌خواست صداي شازده كوچولو صداي آدمي باشد كه هزاران بار در دوبله هاي كارتوني شنيدم يا صداي روباه ، همان صداي آقا بده در سريال همسايه ها باشد كه در كودكي مي‌ديدم.ويا داستان‌خواني‌هاي راديو زمانه فقط تا وقتي خوبه كه داستان رو از قبل نخوانده باشم.

وبا وجود اين‌كه از دیدن "راوی وب سایت کتاب های صوتی" بسيار خوشحال و جوزده شدم تا آن جا كه فكر كردم كاش خودم هم يك كتاب صوتي تهيه و به اين سايت اهدا كنم : چه براي نابينايان و كم بينايان وچه براي كساني كه وقت يا حوصله كتاب دست گرفتن ندارند و مي توانند از اين طريق كتابِ مورد نظرشان را بشنوند، اما باز وقتي داشتم به داستان" انتقام چمن " از كتاب" اتوبوس پير" " ريچارد براتيگان " گوش مي كردم حس مي كردم طنز خلاقانه و تصاويرِ بديع و فضاي عجيب اين داستان با نحوه اجرا و تاكيدهاي كلامي گوينده تمامِ خاص بودن اش را از دست می دهد..

فكرمي كنم در اين بين تنها استثنا اشعار شاملو باشد كه عاشق اين هستم كه با صدايِ خودش بشنوم . آن هم فكر كنم تنها دليل‌اش اين باشد كه قبل‌تر از اين‌كه بتوانم شعرهارا بخوانم ، اميد با كاست" كاشفانِ فروتنِ شوكران " فضاي خانه را پر مي كرد.

و اين بار نيز به اصرار خودم از دوستي آدرس سايت" فرهاد جعفري " نويسنده كافه پيانو را گرفتم و بااينكه تهِ دل‌ام مي‌خواست همه چيز آنقدر واقعي باشد كه خود كافه هم وجود خارجي داشته باشد ولي باز نميدانم واكنش‌هاي شيميايي مغزم چطور فعاليت مي‌كنند كه با ديدن عكس فرهاد جعفري ، گل گيسو ، نوشته هاي اش و حتي صداقت نويسنده در وبلاگ‌اش ، در بيان احساسات و كل كل كردن هاي اش كه چيزي ناآشنا و جذاب است و در نهايت با لمسِ واقعيتي كه از تمام آن فضا مي‌باريد فضاي رويايي ذهن‌ام اندكي به هم ريخت و مثل زماني كه لايِ درِ شيشه استون باز مانده باشد كمي از حسِ سیالِ سرمستی ام پريد.

اما با این همه نه اينكه چيزي از ارزش و لذتِ ناب خواندن اش كم شده باشد ..... حالا با این تفاسیر نمي‌دانم با اين وسوسه ملاقات عمومی نويسنده در " نشر چشمه" چه كنم.


* کافه پیانو - نویسنده: فرهاد جعفری - ناشر:نشر چشمه

Tuesday, June 24, 2008


و نوبت خويش را انتظار مي‌كشيم ..... بي هيچ خنده‌اي

قصر

نمي خواهم از تلخي‌ها بگوي‌ام . كه هروقت شور و خنده بچه هاي بهزيستي عمرآباد رو ديدم به خودم قول دادم اينقدر گلايه نكنم و اين حس بد را به خودم و ديگران القا نكنم . و بسه اينهمه نفرت نثار زمين و زمانه كردن.
اما گاه غر نزدن خيلي سخت است
خو كرده ايم به تكرار مكدر و كرخت روزهاي‌مان. به گزشِ گنگ درهر نگاهي كه به سويي مي‌افكنيم و به نيشي تلخ درهر خبر و هر كلام

به دست و پا زدن بيهوده در برزخ روزمر‌گي و نوستالژي آرزوها ، به بدبختي و عصبيت هايي كه در هواي پيرامون‌مان چون رودي سياه جاري است و در هر نفس چون هوايي مي بلعيم و گاه هيچ راهي به گريز نيست جز به مددِ نابْ لحظه اي سرمستي از كشف رازي.

به استيصال بي‌پاياني كه از نشدن آنچه مي‌خواستي باشي با بزاقِ زير زبان‌ات هر لحظه به كام ات مي‌ريزد وگريه‌هاي بي بهانه اي كه بغضِ نظاره ‌‌اين همه را هرازگاهي بيرون مي افكند و تسلسلِ اوج و فرودهاي بي‌پايان ِ نمودار سينوسي حال و حس‌مان .

به تمامي‌اين ها همچون دردي مشترك ، همچون توصيف مكرر بيماري‌اي كه نميدانم، مسري است يا موروثي و هرازگاهي از ديگران نيز مي‌شنوي، خو گرفته ايم و تداوم‌اش گاه بي اثرشان مي‌كند و گاه ما را بي‌حس . و يا شايد ديگر ياد گرفتيم كه بتوانيم با اين همه بخنديم و خود را سوار موج‌هاي لذت ، غرق درياي فراموشي كنيم.

اما وقتي به ناگهان دريابي در ميان صورتك هاي وقيحي روزات را مي‌گذراني كه دست بر شانه ،همراه ات و با لبخندي به روي ات ، دشنه در پشت ات مي نشانند ديگر شرمنده تمام تئوري هاي قدرت فكر و انرژي مثبت مي‌شوي.

همچون آقاي ك در رمان قصر كافكا شده‌ام.مستاصل و مبهوت در دنيايي معماگونه و هولناك.... صورتك ها احاطه ام كرده اند. و كابوس‌ها ديوانه‌ام

Thursday, May 15, 2008

مصلای کتاب

انگار این روند معکوس مسائل دراجتماعِ ما باعث شده که با گذشت زمان و عبور از هر مقطع، شرایط گذشته به نظرمان حسرت برانگیزتر و بهتر می آید . شاید برای همین اینقدر پر از احساسات نوستالژیک ایم.

مثلا بلایی به سرمان می آید که مجبورمان می کند از دوران ریاست جمهوری گذشته با خوبی یاد کنیم و تازه حس کنیم که گویی قدر نعمت ندانستیم حتی اگر در همان شرایط باز احساس نارضایتی داشتیم. یا رشد تورم به جایی می رسد که وقتی یاد یکی دو سال پیش می افتیم حس می کنیم چقدر شرایط اقتصادی بهتر بود و چه راحت می شد خانه خرید. و به هر حال منظورم مصداقِ عینی این جمله " سال به سال ، دریغ از پارسال " است که ما به لمس هزار باره آن خو گرفته ایم.

سال ها وقتی می رفتم نمایشگاه کتاب از بی نظمی ، عدم اطلاع رسانی مناسب ، آشفتگی و عدم توجه به امکانات رفاهی این خیلِ عظیم مراجعین به تنگ می آمدم و هزاران ایده و راه حل به ذهن ام می آمد و اینکه چرا هیچ اقدامِ اصلاحی و تغییری پس از این همه سال انجام نمی گیرد؟

اما این دو سال که از نمایشگاه کتاب در مصلی بازدید می کنم تازه حس کردم صد رحمت به نمایشگاه های قبلی و اینکه نمایشگاه بین المللی در مقایسه با این شرایط چقدر استاندارد بود و فضای بهتری داشت. بدبختانه شرایط ، طوری شده که باقی ماندن هرچیز در حد همان حداقل ها ، باز جای بسی شکرگزاری دارد.

مساله دیگر این که مدتهاست مطمئن شدم ما کاملا به صورت حسی و شهودی زندگی می کنیم. به طور شهودی مسائل را کشف می کنیم ، و اکثر مواقع ناچاریم بر مبنای حسِ درونی تصمیم بگیریم. و امید زیادی به راهنمایی های بیرونی و وظایف ارگان های عمومی و یا اطلاع رسانی های جمعی نیست . شاید بی مناسبت نیست که بنیانگذار فلسفه اشراق در جهان ، فیلسوف مورد ِستایش ِ ما " شیخ اشراق " یا " شیخ شهاب الدین سهروردی " است . و به نوعی بخشی از فلسفه و عرفان و حتی خردِ جمعی ما متکی به فلسفه شهودی است و هر یک از ما بصورت روزانه با این موارد برخورد داریم .

مثلا تصمیم داری از نمایشگاه ِ کتاب دیدن کنی. به طورِ حسی یکی از درهای بازِ مصلی را پیدا می کنی . بعد از آن جهتِ حرکت را هم صرفا باید حس کنی و یا به شهودِ جمع اتکا کنی و پشتِ سر جمعیت روانه شوی. پس از چند دقیقه پیاده روی تابلویی می بینی که " محل وداع با امام " را نشان می دهد !!! پس حتما راه را درست می روی و از همین مسیر به غرفه های نمایشگاه خواهی رسید. پس از عبور از محوطه سرسبز، واردِ برهوتی بزرگ و بی آب و علفی می شوی که در گوشه کنارِ ِ آن سیمان و آجر و مصالح بنایی دیده می شود ، دیوارهایی نیمه تمام و محیطی پر از گرد و خاک. هر چقدر دستانت را سایبان کنی و چشم بچرخانی بی فایده است ... راهنمایی یا علامتی نمی بینی جز تابلویی در دوردست که وجود" آب معدنی خنک " را اعلام می کند و در کنارش " ساندویچ سرد و گرم " . باز با اعتماد به شهود جمع پله ها را سرازیر می شوی . بیشتر که دقت کنی می بینی در دکه هایی کوچک نفشه هایی تحویل مردم می دهند که نقشه کلی نمایشگاه است . کاغذ را هرچقدردر دستان ات اینور و آنور بچرخانی چیز زیادی دستگیرت نمی شود بهتر است به درون ات رجوع کنی و بالاخره ازیکی از درها وارد شوی تا ببینی چه پیش می آِید . از خوش شانسی این سالن که واردش شدی سالن ناشران عمومی است که منظور همان ناشران داخلی است. در این سالن حدود 25 یا 26 راهرو وجود دارد که غرفه ها در دو طرف هر راهرو قرار دارند. در ورودی هر راهرو فهرست ناشرین موجود در آن نوشته شده که به ترتیب حروف الفبا از راهروی اول از الف شروع و تا راهروی آخر به "ی" ختم می شود.

اما نکته اینجاست که چیدمان نمایشگاه طوری است که راهروها در دو قسمت تقسیم بندی شدند و قسمت دوم در فاصله ای و ارتفاعی متفاوت نسبت به قسمت اول قرار دارد که این باعث می شود اکثر مراجعین ابتدا از تمام راهروها در قسمت پایین بازدید کنند و بعد وارد قسمت دوم شوند. ولی مسوولین زحمت تفکیک ناشرین راهروهای بخش اول و دوم را ندادند. و به نوشتن لیست یکسانی از ناشرین اکتفا کردند و این تابلو را به صورت یکسان در ورودی بخش اول و دوم نصب کرده اند. حالا باز این جا هوش و ذکاوت توست که تشخیص دهی کدام یک ار این ناشرین در بخش اول راهرو قرار دارد و کدام در بخش دوم. و یا این که وقت بگذاری و هر دو بخش را از ابتدا تا انتها بگردی.

با این همه اگر هم از صبح تا ظهر چرخیدی و سرگردان راهروها، ناشرین مهم و مورد علاقه ات را پیدا نکردی نا امید نشو چون بالاخره ممکنه اتفاقی ، یا شاید هم با فشار رود جمعیت و شاید هم البته با راهنمایی های استاد درون ات گذارت به انتهای سالن - جایی که تمام راهروها خاتمه پیدا می کنند- بیافتد ،آنوقت از دیدن اینکه تمام ناشرینِ پر مخاطب در امتداد هم ، غرفه های مجزا و بزرگ در انتهای سالن دارند تعجب نکن. غرفه هایی که طوری تنظیم شده اند که می توان داخل شان شد و چرخید و البته که این نعمت بزرگی است. اما ناراحت نشو و هیچ به ذهن ات فشار نیاور که چرا مطلب به این مهمی جایی به اطلاع تو رسانده نشده یا روی این همه تابلوی لیست ناشرین ، جایی به این موضوع اشاره نشده و فقط شماره غرفه مورد نظر ذکر شده است و نه اشاره ای به اینکه این ناشر در جایی خارج از راهروهای موازی قرار دارد. بالاخره ناشرین محبوب ات را می یابی و با زور آزمایی در لابلای جمعیت می توانی چند جلد کتاب را که می خواهی بخری .

دیگر از تشنگی و گرسنگی در حال از پا در آمدنی. انتظار که نداری داخل این سالن بزرگ که تمام ناشرین را یکجا درون خود جا داده و این همه جمعیت را ، غرفه ای ، اتاقکی ، سکویی و یا حتی فرد دستفروشی بیابی که یک آّبمعدنی خنک یا بیسکوییتی چیزی برای فروش داشته باشد. واقعا انتظار بی جایی است اگر هم هست ظرف این مدت 5 ساعت که ندیدی پس بیشتر هم نگرد. بهتره از سالن خارج شوی و حدود ده دقیقه ای تا رسیدن به غرفه آب معدنی حرکت کنی پس از آن در صف خرید ساندویچ بایستی . این از بد شانسی توست که تا نوبت به تو می رسد ساندویچ تمام می شود و یا باید منتظر رسیدن کارتن های ساندویچ بمانی یا به دکه بعدی بروی و باز ته صف بایستی . از دیدن این صف طولانی هم بی تاب و پشیمان نشو چون تا چشم کار می کند جای دیگری که چیزی برای خوردن و نوشیدن بفروشند نمی یابی پس منتظر بمان و ساندویچ ات را بخر و حالا دنبال جایی باش که حداقل سایه باشد و اگر نشستی با خاک یکسان نشی . کاملا بیفایده است نیم ساعتی چرخیدن با ساندویچ و نوشابه گرم شده ات کافی است که به این نتیجه برسی مثل بقیه روي يكي از همين سكوهاي پر گرد و خاك و زير آفتاب و يا روي جدول هاي پراكنده گوشه كنار، جايي براي نشستن پيدا كني . پس از اینکه ساندويچ خوشمزه‌ات را نوش جان کردی . نكنه که از نبودن سطل آشغال در شعاع چشم اندازت عصبي شوي و بخواهي از لج‌ات آشغال را همانجا رها كني . تو كه اينهمه حوصله كردي کمی بيشتر بگرد. كمي به چپ كمي به راست كمي بالا كمي پايين. راه‌پيمايي بعد از نهارخيلي هم مفيده .ديدي بالاخره چشمان تيز بين‌ات در آن دور دست شكارش كرد. آري آن شيء سياه رنگ كه در آن گوشه مي بيني سراب نيست .. همان سطلِ مبارك آَشغال است .

هنوز چندتايي از كتاب هايي كه مي‌خواستي بخري باقيمانده كه ناشرشان را نمي‌داني.اين سرگرداني ها يك نتيجه خوب ِ ديگر هم داشت : جايي را پيدا كردي كه نوشته " از ما بپرسيد " مي‌روي و در صف مي‌ايستي وبالاخره نام ناشريني كه مي خواهي پيدا مي كني و دوباره وارد سالن مي‌شوي و جستجوي ناشر را شروع‌مي‌كني. در ميان فهرست های دیواری نامي از ناشري كه مي‌جويي‌اش نيست . دنبال جايي مي‌گردي : شايد دكه اي براي اطلاع رساني ، اتاق كامپيوتري يا هر چيزي شبيه‌اين ، بالاخره در گوشه‌اي چشم‌ات به اتاقكي مي‌افتد كه بالاي آن نوشته " مدير سالن " و پسر جواني قبراق و سرحال پشت ميزي در ورودي اتاقك نشسته و انگار آماده پاسخگويي است اميدوار به اينكه شايد حداقل يك راهنمايي براي يافتن ناشر گمشده‌ات بيابي به سوي‌اش مي‌روي و پاسخ‌ اش را می شنوی " در اين راهروها به ترتيب از روي حروف الفبا مي‌توانيد ناشر مورد نظر را پيدا كنيد " .... تشكر يادت نرود به هر حال اين هم نوعي راهنمايي است.

سعي كن دستورات مديتيشن را كه گاه از اينور و آنور شنيدي بياد آوري چون براي ايجاد تمركز و تقويت نيروهاي حسي دروني مفيد است . كمي تمركز و آنوقت همچون ایکیوسان ناگهان دري به روي‌ذهن ات گشوده مي‌شود و به راحتی ناشري كه با حرف "ث" يا " چ " شروع مي‌شود را در راهروي 24 و ميان لیست ناشرین حروف "ميم " و "نون " می یابی و "موسسه داستانسرا " را بعد از اتمام ناشرين با حرف "نون " و " انجمن موسيقي " را در میان " نوروز هنر " و" فاطمي ". گفتند به ترتيب حروف الفبا ولي اين مثل هر چيز فقط 25 درصد راه‌حل است پس اين هوش و ذكاوت و اشراق دروني اشرف مخلوقات كجا بايد به كار رود؟؟

خوب ديگه كافيه . ته مانده حقوق تا آخر ماه‌ات را هم خرج كردي و ديگه بهتره بري.. نزديك در خروج مي بيني صف عظيمي شكل گرفته كه معلوم نيست بابت چيست ..جلوتر كه ميروي و مي فهمي موضوع چيست ياد جمعه عصرهاي پيچ جاده چالوس مي‌افتي كه از بس شلوغ است پليس ، پيچ هاي جاده را هر ده دقيقه اي يكطرفه مي‌كند . اينجا هم پليس مهربان به كمك آمده و ورودي متروي مصلي را يكطرفه كرده پنج دقيقه اي مي‌توان وارد شد و پنج دقيقه اي داخلي هاي به هم چپيده ي مترو مي توانند خارج شوند. از خیر مترو می گذری ولی پس از دیدن اوضاع نابسامان خودروهای عمومی و شلوغی وحشتناک و کارزارِ تاکسی گرفتن، باز بر می گردی و صبورانه در انتهای صف ورود به مترو می ایستی .

در کنار در خروجی يك تابلو توجه ات را جلب مي‌كند ، جمله‌اي از سخنان آيت‌الله خميني است : "بكوشيد در كنار ساختن مصلي در کارساختن بينش كفرستيزي مسلمانان نيز تلاش کنید " از درك معني عميق و واقعي اين جمله كه عاجزي اما از تاريخ پايين آن كه سال 67 را نشان مي‌دهد چیزی دستگیرت می شود ، پس پروژه ساخت این مصلی دو دهه است که آغاز شده و هنوز کامل نشده . خودت نمی فهمی چرا اما بی مناسبت یکدفعه یاد مقاله ی "پروژه هایی که طی دو دهه اخیر دنیا را تکان داد " می افتی.

Wednesday, April 23, 2008

نيمه غايب


مثل هميشه بهتره هر چيز رو فقط درون دايره‌ي دور خودش مقايسه كنيم. اينجوري اعصاب آدم راحت تره و بهتر مي‌تونه با خودش كنار بياد. مثلا نبايد فكر كنم كه چقدر كارم زيادو مزخرفه و تمام ساعت هاي روزم را بايد كامل وقف كاري كنم كه با روحيه ام سازگار نيست و فقط چند ساعت باقيمانده را هم صرف كسب انرژي براي كار فردا كنم . چرا كه اگر به قول گلي به همين دايره دورِ خودم نگاه كنم خيلي از تحصيلكرده ها ، بيكار و ناراضي آرزوي داشتن چنين كاري را دارند.
اين نوع انديشيدن را به جبر زمانه ياد گرفتيم و اكثر مواقع نقش بهترين مخدرها و آرام بخش‌ها را بازي مي كند.مثلا وضع زندگي‌ات را با بقيه مقايسه كن ، و يا سطح آگاهيت را ، وضع كشورت را با خيلي بدترها ، آزادي اجتماع را با زماني كه بسيار محدودتر و بسته‌تر بود ، و ...... و اين نخوت، به مرور مثل سم مخدر انسان را در مقابل همه چيز دچار انفعال مي كند .
وشايد اين سم شيرين در وادي هنر و ادبيات هم نفوذ يافته است . كتاب" نيمه غايب " نوشته " حسين سناپور "جايزه مهرگان ‌ادب را به عنوان بهترين رمان دريافت كرده است.


در فصل اول كتاب ماجراي عشقي ساده و ناكام بين دختر و پسري دانشجو از زبان پسر به شكل جريان سيال ذهن از ابتدا تا پايان گفته مي شود - ارتباط دروني ِ قوي و پرستش‌وار دختربا مادري كه در كودكي تركش گفته و به آمريكا رفته است منجربه جدايي او ازدوستش ( فرهاد ) و نهايتا رفتن دختر به آمريكا ميشود - در ادامه، در سه فصلِ بعدي از زبان دختر ، دوست و همخانه دختر ،و پدر خوانده دختر به ذكر مسايل حاشيه اي اين اتفاق و تا حدي نيز به جزييات رابطه دختر با مادرش مي پردازد ، . شايد بتوان هريك از اين4 فصل را داستاني جداگانه تصور كرد و اينكه قصد نويسنده نقل 4 داستان موازي بوده كه با هم در ارتباط هستند ، اما كمرنگ بودن خط داستاني مستقل هريك و حول يك محور بودن همگي آنها بيشتر ما را به سوي باور به روايت هاي مختلف از يك موضوع واحد مي كشاند -


."حسين سناپور" ، راوي هاي مختلف را براي نقل داستان‌اش انتخاب كرده و گرچه تلاش زيادي براي ايجاد تفاوت در زبان و ذهنيات شخصيت‌هاي مختلف رمان‌اش كرده است و نيز با اينكه كوشش فراواني در ترسيم; از هم گسيختگي روابط انساني، فرديت‌شان ، از هم پاشيدگي بنيان‌هاي خانوادگي معاصر ، تفاوت‌هاي فرهنگي سطوح مختلف جامعه ونيز نشان دادن فضاي دهه 60 نموده است اما در حين خواندن‌اش نمي‌توانستم از خرده‌گيري و نارضايتي ذهن‌ام جلوگيري كنم. و يا ناخودآگاه با قدرت و تسلط بي نقص بر زبان و روانشناسي پرسوناژها در ادبياتِ فاكنر مقايسه نكنم، آنگاه كه استادانه روايتي را از زبان راوي‌هاي گوناگون به تصوير مي‌كشد و انسان از اينهمه در مي ماند ،

فكر مي‌كنم شخصيت‌ها و ياهسته اصلي داستاني كه اينچنين روايت مي شود ، بايد قدرت و غنايي آنچنان داشته باشد كه مانند چسبي اين كلاژها ي راويان مختلف با زاويه ديدهاي متفاوت را انسجام بخشد و كشش لازم و كنجكاوي مناسب را براي جستجوي زواياي مختلف موضوع در مخاطب ايجاد كند . در" ابشالوم ابشالوم" و يا "خشم و هياهو" شخصيت‌ها و رويدادهايي چند بعدي و غريب به گونه اي پردازش و روايت ميشود كه نه تنها انگيزه مخاطب براي دستيابي به واقعيت ماجرا و شناخت شخصيت ها به مرور افزايش مي يابد بلكه در نهايت با روايت هاي غير يكسان - بنا به نگاه و زبانِ هر راوي - حقيقت موضوع همچنان بسته و ناگفته مي ماند . امادر كتاب" نيمه غايب "آيا هسته اصلي داستان آنقدر پيچيده بود و تا آن حد انگيزه و كنجكاوي ايجاد كرد كه اين روايت هاي مختلف بخواهد پازلي را حل كند يا تنها مانند پاورقي هاي كشدار يك داستان و توضيحات غير ضروري عمل كرده و جزييات ناگفته و ناضروري را آشكار ميسازد ؟ .
ولي اينجا باز همان سم شيرين به دادمان مي‌رسد و كتاب را با ديگر رما ن هاي چاپ شده در همان دايره ي فرضي مقايسه مي‌كنيم. آنگاه شايد عنوان بهترين رمان خيلي هم عجيب نباشد

نكته ديگر اينكه فكر مي كنم ويژگي هاي بارز و مشترك اكثر كتابهاي برگزيده چند سال اخير و به معني ديگر رويكرد داوران در اهداي جوايز در دو دسته كلي خلاصه مي شود :
توجه به بعد فرماليستي و اولويت دادن به سبك هايي با ساختار هاي نوين و پيچيده و يا حتي تجربه هايي از كپي برداري سبك هاي جديد در ادبيات جهان ( كه حتي در ادبيات دنيا در مرز كهنگي است ) . تا آنجا كه گاه اين تمايل به آشنايي زدايي ساختارها و سبك ها ، به غامض گويي و زبانهاي غير قابل فهم ميانجامد .
گرايش به مضامين فمينيستي . در اكثر كتابهاي برگزيده اخيرچهره اي متفاوت از زن نسبت به هنجارهاي عاميانه مي بينيم مثل : چراغ ها را من خاموش مي كنم و عادت مي كنيم ( زويا پيرزاد ) خط تيره آيلين ( ماه منير كهباسي ) بازي آخر بانو- بازي عروس و داماد ( بلقيس سليماني )شبهاي چهارشنبه ( آذردخت بهرامي ) نيمه غايب ( حسين
سناپور ) و ديگران(محبوبه مير قديري). كه هريك به گونه اي يكي از اين اهداف يا هردو را دنبال مي كنند

- سعي در افشاگري فرهنگ مرد سالارانه ، با وجود تغيير شكل ظاهري و نفوذ موذيانه اش در چهره مرد رمانتيك و
آرام جامعه مدرن كه شايد با پيش بند آشپزخانه مشغول شستن ظرف باشد-نسبت به مرد خشن سنتي با سبيل و صداي كلفت كه برتري مردانه اش را عربده ميكشيد . و نيز سرايت اين فرهنگاز خانواده به ابعاد جديد ارتباطات اجتماعي به موازات حركت جامعه به سوي مدرنيته و افزايش حضور زنان در جامعه

- گرايش به تابو زدايي از فرهنگ زنانه كشورمان. با خلق شخصيت هايي مثبت از زنان بي پروا ، جسور ، مستقل و حتي شايد از ديدي "هرزه " ، كه نا عدالتي ها و حقوق نابرابر جنسي و خودخواهي اخلاقي و احساسي مردانه را تاب نمي آورند و در پي كشف و استقلال هويت خويش مي‌روند.

و اين اهميت دادن به مشكلات ناشي از نابرابري جنسي در اجتماع‌مان به زعم من نكته بسيار مثبتي است ، چراكه از معدود جاهايي است كه حتي مخدر شيرين نسبي‌گرايي و قياس ، در التيام بخشي زخم زنانه اين زمانه بي اثر است


Wednesday, April 09, 2008

inana

با اين همه ديوانه‌ام به تابی که بی تاب ات می کند ، آن گاه که ناگاه ، آگاه می گردی از رنجوری ِ جان ِاش . بی خواب ، میغلطی و مدام می چرخی در بستر ، بیرون می خزی سرانجام آرام ، به سکوت و کندی ِ لاک پشتی _ مبادا که بیدارم کنی _ پایین می لغزی ، از تختی که بام اندرونی مان است
در تاریکی و سکوت به موسیقی کیبورد گوش می سپارم ، به هم نوازی ِ پیانوی کلیدهای اش با تام تام ضربان نگران ِ قلب ات، در رقص ِ نور ِ سفید ِمانیتور
و با اندیشه های ات به پرواز در می آیم

میبینم ات در عکسی کهنه،- کودکی ات - ایستاده ای کنارِ او نه که گویی به اصرار، دوشادوش ِاو - به توهم ِ مردانگی – مویی چون همیشه پریشان و نگاهی نافذ چونان نگاهی که گذر سالیان ِ پرشماری را چشیده باشد ، با چشمانی مغرور ، مغروق ِ بوسه هایم .... پس ِ سال ها

میبینم ات باز در کنج تاریک اتاقی به تنبیه ، ایستاده ای ، پر خشم و پر شرر اما خاموش ، در حسرت ِ خانه، فرار را در سر می پرورانی ، تنها تخته سیاه پناه ِ بی پناهی ِ توست. قسم می خوری که هرگز دیگربار این جا پا ننهی و این کابوس را مکرر نکنی ، ناگاه دری گشوده می شود به جذبه‌ي ايشتر وارش، سیل ِ نوری جاری می شود . به مهر تورا در آغوش می فشارد و تنها نگاهی کافیست پایان کینه ورزی آموزگارِ بیمارت و رهایی از کابوس های شبانه و نفرت ات از مدرسهِ

باز میبینم تو را که هر شام ، خسته از شیطنت ِ کودکانه، میان ِ بازوان اش به خواب میروی با بافه ای مو در مشت ات که به بهانه ی همیشگی خواب رفتن ات از زیر ِ گره روسری بیرون اش می کشی و در مشت می فشاری - آرامش ِ این که بدانی در کنارت می ماند ،... می ماند ، می ماند آری می ماند ....... تا همیشه

و.... باز مي‌بينم‌ات، به مانند خردكي‌ات، معصوم و بي‌هدف يله مي‌دهي كنارش و مي‌نگري ساعت‌ها ." ايناناي " زيباي تو خسته‌ي آن همه كارزار ، اينك رهواري گام هاي‌اش را به بادي سپرده وپناه برده به سكون غارِ خلوت‌اش . اما هنوز مي‌تابد ... چونان خورشيدي در كسوف


گرگ و میش صبح است ، خسته اما سبکبار ِ از او نوشتن باز می گردی باز آرام ، باز هرم ِ آغوش ات زمهریرم را آتش میزند . به خوش خیالی خواب ام را بوسه می دهی و نمیدانی که از آغاز عبورات از چهار چوب ِ در، بیدارم و با تو چون دو روح ِ سرگردان در کوچه های خاطرات ِ کودکی‌ات شناور . هرجا که او هست ، هرجا که ردي از مهرِ خاموش ِ او هست


سين ِ هفتم

سين ِ سرخي است

دريغا كه مرا

نصيب از اين سفره‌ي سنت

سروري نيست



شرابي مرد افكن در جام ِ هواست

شگفتا

كه مرا بدين مستي

شوري نيست



سبوي ِ سبزه‌پوش

در قاب ِ پنجره

آه چنان دورم

كه گويي جز نقش ِ بي‌جاني نيست



و كلامي مهربان

در نخستين ديدار ِ بامدادي

فغان كه در پسِ پاسخ و لب‌خند

دل ِ خنداني نيست


بهاري ديگر آمده است

آري

اما براي آن زمستان‌ها كه گذشت

نامي نيست

نامي نيست


***



- شاملو -