Friday, November 20, 2009
مرسی آقاي کیمیایی
تیتراژپایانی فیلم" محاکمه در خیابان"، اعلام حمایت "مسعود کیمیایی " از جنبش سبز است. به ضعیف بودن فیلم کاری ندارم که وقتی تیتراژ پایانیاش را دیدم، تمام ضعفها و مشکلات فیلم یادم رفت. در پس زمینهی پایانی فیلم ، عکسهای اعتراضات خیابانی و حوادث پس از انتخابات گرچه به ناچار، به صورت نگاتیو و کم و بیش محو نمایش داده شد، اما برای ما که روزها و ساعتهای بسیاری را با این عکسها گذراندهایم تشخیص آنها کار دشواری نیست. اگر در انتهای فیلم نوشته نشده بود" محصول 1387" ، فکر میکردم حتما کیمیایی، خیلی سریع و عجولانه این فیلم را ساخته، فقط به این بهانه که در پایان، حرف دلش را اینگونه فریاد بزند. تاکید بر رنگ تیره و خاکستری در طول فیلم هم گویا اشارهای به فضای سیاه و وهمآلود و غمگین تهران در روزهای پس از انتخابات بود.
اوج تاثیرگذاری این حرکت هوشمندانه، همراهی این تصاویربا صدای " رضا یزدانی" و شعرزیبای"یغما گلرویی" است.
درجایی از این ترانه میشنویم" تمرین مرگ میکنیم در بغض این پیاده رو" . .. راست میگوید: امروز، تمرین مرگ میکنیم، در پیاده روهای شهری که در آن زاده شدهایم و پا گرفتهایم
Tuesday, November 10, 2009
میراث تاریخی
Tuesday, October 06, 2009
مرثیه برای یک سبک وزن
سالن نمایش پرِ پر بود. جای سوزن انداختن نبود. در راهرو بین صندلیها هم آنقدر فشرده نشسته بودند که یک لحظه از تصور این موقعیت هول برم داشت که اگر اتفاقی بیافتد و این جمعیت بخواهند با سرعت بیرون بروند، احتمالا همه زیر دست و پای همدیگر گره خواهند خورد و له میشوند. بعد هم از تصور اینکه اگر کسی وسط نمایش احتیاج به خارج شدن از سالن داشت تکلیفش چیست و چطور باید از روی سر و کلهی تمام اینهایی که حتی تا دم در نشسته بودند عبور کند، خنده ام گرفت
با شروع نمایش، وقتی محو ریتم تند و پر کشش آن شدم نه تنها آن فکرها از سرم پرید که به همهی آنهایی که تنگ دل هم روی زمین نشسته بودند، حق دادم. طنز قوی، بازیهای بسیار خوب و از همه مهمتر تم آشکارا سیاسی و مرتبط با مسائل روز جامعه آنقدر در این حال و هوای سیاست زده میچسبید که به راحتی میشد از خیر معیارهای نقد و ویژگیهای قائم به ذات یک اثر هنری چشم پوشید و خود را به لذت و حیرتزدگی از طنز تند سیاسی آن سپرد. گرچه کمی سطحی و کملایه و تاریخ مصرفدار بود
شنیدهام حدیثی داریم با این مضمون :" خدا را شکر که دشمنان ما را از احمق ها قرار دادی" . جملهی بسیار نغزی است. گاهی خیلی از پرسشها و حیرتهای انسان، با همین یک حدیث، پاسخ داده میشود
البته که توضیح آقای " ایوب آقاخانی" – کارگردان - در بروشور نمایش نیز بسیار محترم است و هیچکس هم منکرش نخواهد بود: هرگونه شباهتی میان افراد نمایش و شخصیتهای حقیقی کاملا اتفاقی و تصادفی است
یادم نمیآمد که تازگیها نمایشی دیده باشم که آنقدر تماشاگران را هیجانزده کند که در طول اجرای نمایش مرتب کف بزنند. معمولا تشویقها منحصر به پایان نمایش و یا حداکثر در فاصلهی میان پردههای نمایش است. اما در طول این نمایش هر جا که اشارهای مستقیم به مسائل سیاسی روز میشد یکباره همه به شدت تشویق میکردند. انگار داشتیم خطابهای سیاسی را نگاه میکردیم نه نمایشی طنز
این موضوع مرا یاد تشویقها، بعد از شعاری خاص در روز قدس میانداخت که آن کف زدنها نیز به همین اندازه بیربط و به همین اندازه دلچسب بود. با اینکه دلیلش را نفهمیدم. انگار خودمان را بعد از اینکه این شعار را به نحو احسن و تمام و کمال تا پایان ادا کرده بودیم تشویق میکردیم و به خودمان خسته نباشید میگفتیم . جالب اینکه این تشویق فقط مختص همین یک شعار بود. شاید به خاطر بار تند کلامیاش، شاید به خاطر طولانی بودنش، شاید برای رفع خستگی و استراحتی کوتاه و شاید هم هیچ، فقط به خاطر دل خودمان که داشت بعد از مدتها غصههای سرکوب شدهاش را خالی میکرد
Sunday, August 30, 2009
گرگور
در اتاقهای اداره که سرک میکشم بیاختیار چشمام به نام روزنامههای در دست یا روی میز همکاران میلغزد و ذهنام سریع دستهبندی میکند . بیاراده به همکاری که همیشه لجم را در میآورد لبخند میزنم وقتی "اعتماد"ش را میبینم
مهمانهایم را برای دیدن فیلمی به انتخاب خودشان دعوت میکنم اما با دقتی بیسابقه اسامی هنرپیشگان را روی پوستر سینمایی فیلمی که برگزیدند میخوانم، مبادا " شریفی نیا" از زیر نگاهم در رود
در استخر، زیر آب چشمام به مچبند سبز پایی که قورباغه میرود میافتد، از هول کلی آب قورت میدهم تا میفهمم که بند کلید کمدِ رختکن است که به پایش بسته است
عجیب اینکه حتی در تاکسی، وقتی که اسکناس کرایهام را میدهم ، بیاختیار یاد شعارها میافتم
در کتابفروشی، نگاهم روی ترجمههای آرش حجازی مکث میکند، حتی اگر ترجمه کتابی از پائولو کوئیلو باشد که سالهاست حوصله خواندن کتابی از او را ندارم
برای خرید روزانه در فروشگاه، اینروزها دو لیست دارم ، فهرستی برای خریدنیها و لیستی برای نخریدنیها . یکی دستنویس و دیگری پرینت گرفته
حالا دیگر وسواس دیوانهکنندهام برای انتخاب رنگ هر شیء یا لباسی که میخریدم به یکباره جای خود را به اطمینانی سبز داده و با تسلیم به ارجحیت بیتردید این رنگ، در انتخابهایم آسوده شدهام
ساعت 9 شب هر جا که باشم و هرکاری داشته باشم یکدفعه هوس اتو کشیدن برم میدارد و اضطراب لباسهای نشسته
در هر جمعی مینشینم، گوشم فقط حرفهای روز را میشنود و زبانم ، طوطیوار، باز، شنیدهها را باز میگوید
نمیدانم ،… زندگیام سیاسی شده یا سیاست، زندگیام
یادش بخیر، گرگورِمسخِ کافکا
Monday, August 24, 2009
به آفتاب! به آزادي
به روزي كه هر چيزي مرا ساده و روشن مينمايد
به روزي كه مطمئن و لغزشناپذير ميپندارم
و با لبخند، ترديدهاي ديرين را كناري مينهم
خود را حق به جانب ميدانم
و بيگذشت
به حساب آناني ميرسم كه
آموزههاي به حق مرا پاس نميدارند
در چنين روزي
شايستهي مردن خواهم بود
***
آن هنگام كه بر آن شديم
از هر سه تن يكي را
تا مرگ شكنجه دهيم
و دو ديگر را
با گرسنگي بميرانيم
به ناگهان دوستاني سر برآوردند
و برازندگيمان به جايزه صلح را
صلا در دادند
جايزه از آن ما شد
سپس
سياههي نام صلهيافتگان را
در دههي پيشين
ناباورانه كه نگريستيم
دريافتيم
نه جاي شگفت است و نه ريشخند
كه ما نيز سزاوار اين صلهايم
" با جنگ بجنگيد "
گفتند صدهزاران تن
" اما چرا من؟"
قارچ دود كه روييد
پرسان صدهزاران تن
"آه چرا برمن ؟"
***
اگر
خداي تو
بيش از هر چيز
از تو
پرستش ميطلبد
شيطان است
يا
شيطاني است
يا حتما
دارد شيطان ميشود
***
بر توسن جهان ميتازم
چه سترگ است
سترگ تر از آن
كه بتوانم فرود آيم
چه سترگ است اين توسن
چه شتابان ميتازد
چندان كه گويي رميده است
- باري –
شنيده ام آهنگ مرگ دارد
ورنه چرا چنين شتابان به سوي ورطهاي ميتازد؟
جهان من اگر كه بميرد
آن گاه به كدامين سوي توانم تاخت
بر كدامين زين توانم بر نشست
هماره با او نرم رفتار و مهربان بودهام
و يال و گوشش را نواختهام
اكنون پياپي
در گوشش مي خوانم
تا به زيستن خرسند شود
اما دريغا
نيوشان ترانههاي من نيست
بانگ بر ميدارم
فريادهايم اما
در غرش شكافتن زمين سخت
در زير سمهاي آهنينش
با باد ميرود
با باد ميرود
***
براستي
آيا سرزمين آزادي
تنها در روياي آناني است
كه هنوز در بندند
هر سرزميني را مرزهايي ست
مرزهايي آزادي كداماند
هر سرزميني را فرمانروايي ست
فرمانروايان آزادي كيانند
سرزمين آزادي
آري
در سرزمين بايدهاست
روياييست بايسته
كه بي آن
هرگزآزادي نخواهد رسيد
***
ترديد مكن
در حق كسي كه
مي گويد: مي ترسم
اما بترس از كسي كه
مي گويد : ترديد ندارم
Wednesday, August 12, 2009
بغض گس سایهها - دستاوردها
اما حالا میگرییم و بینشاط، روزهایمان سرد وسیاه میگذرد، یادمان رفته انگار که برای لمسِ شورِ زندگی و نبض حیات بود این همه، نه برای چلهنشینی بر سفرهی مرگ و ماتمسرایی و دلخونی
شایدعلتش این باشد که مدام فقط به از دست دادههایمان میاندیشیم تا به دست آوردهایمان، به بندیان و جنایتهایی که بر آنان میرود ، به توهینها و تحقیرهایی که با درد باتوم ها بر ما فرود آمد و سیاهی نقش بسته بر روحمان را که هیچ سفیدابی نخواهد شست، ناگزیر از فشار این همه غم، دائم فقط به هزینه های بیشماری که در این میان پرداختیم میاندیشیم تا سودی که به چنگ آوردیم
شاید نگاهی به نوزادِ شیرینی که از بطن آبستن این روزها پا به دنیایمان نهاد و در آغوش همین خیابان ها پا گرفت و ازشیره همین خون ها نوشید و روز به روز گام های کوچکش استوارتر میشود، اندکی از اضطراب و اندوه روزهایمان بکاهد و تسکینمان دهد
گرچه بر این دسته نام بازندهی انتخابات نهادند،اما با هر نگاه و هر قضاوتی این گروه بود که برندهی واقعی بودند. راستی چه شرایط دیگری حتی اگر کاندید مورد نظر انتخاب میشد چنین موهبتهایی را میتوانست ارزانی دارد؟
اما دستاوردهای کلان این مدت خرد چه بود؟
*
*
*
ایمان به ماهیت پویای انسان و قابلیت دگرگونی و دگردیسی انسان. کی حدس میزدیم نخست وزیری که در دوران خدمتش فجایع بسیار بزرگی رخ داد و اگر نگوییم که او نیز همراه بود ولی سنگ راه هم نبود ، این بار ودر این مقطع نه تنها ساکت نماند که همراه و دوشادوش مردم بایستد و ثابت کند که انسان غیرقابل پیشبینی است و انتخابهایش ، هرلحظه از او هستی نوینی میآفریند
*
شناخت و محک زدن دوست و دشمن خود باز در یک مقطع تاریخی دیگر. حالا دیگر تکلیفمان با خیلی ها روش شد و باور کردیم که گرگهای پای میز معاهدهی ترکمانچای هنوز همانند که بودند و از هر فرصتی دنبال سود خود هستند و بعضی دیگران هم که نامهای پرداعیهای چون "سازمان حقوق بشر" یا " سازمان ملل" را یدک میکشند چه طبل توخالیای هستند
*
همصداشدن، همرنگ شدن انسانهایی که تاکنون فقط جسته گریخته به زمین و زمان غر میزدند و نمیدانستند چه باید کرد اما حالا همدیگر را یافتند ، همصدا شدند و همراه و همرنگ. حالا میدانند چه هستند ، کجا هستند و چه میخواهند و چرا; دریاچهای که پشت سد بود، شکست و رودی جاری شد که تا رسیدن به دریا آرام نخواهد گرفت
*
چقدر باید سعی میکردیم، مقاله مینوشتیم و فریاد میزدیم که این دولت بر خلاف ادعایش با مردم نیست ، پشتوانهی خود را مردم نمیداند، بازیها و ظاهرسازیهای اسلامی و مذهبیاش بهانهای است و حتی ابتداییترین حقوق حکومتداریِِ همان آیینی که از آن دم میزند را رعایت نمیکند . اما حالا از بزرگان خودشان اعتراف میکنند که مشروعیت از خدا گرفته میشود نه مردم
*
جداشدن حساب مردم و دولت از نگاه بیگانگان. تا پیش از این هرچه تلاش میکردیم نمیتوانستیم چنین خط پر رنگی میان خود و دولتمردان خود بکشیم و با افتخار در چشم خارجی ها نگاه کنیم و بگوییم ایرانی هستیم اما حزب اله و تروریست نیستیم. ایرانی هستیم اما بسیاری از دولتمردانمان را قبول نداریم حالا دیگر چه نیازی به برهانی برای اثبات این مدعا
میدانم که شاید در قضاوتی با چشمانداز مقطعی و در درنگی لحظهای ، نیمنگاهِ زندهی گرمی از یکی از شهیدان این راه به تمام این دستاوردها بیارزد اما جبر تلخ طبیعت و اجتماع همین است. جوانههای بهاری بر شاخسار تکیده از سوز زمستان میروید و درخت آزادی از خون شهیدان پاک. معاملهایست ناحق و نا برابر و غیر انسانی اما به ناچار تن به آن دادیم
ضجههای فرزندان این دیار و چشمههای خونی که از چشمانشان جوشید تمام نشدهاند، گم نشدهاند . در فضای بیکران راه خود را میجویند وعطرشان در خواب تمام شهر پراکنده است، زندهمان میدارد که راه بسپاریم و ننشینیم، تا روزی که به جای خون، اشک شوق بباریم و پایکوبان زندگی را بسراییم
Saturday, July 25, 2009
روزگار تلخ ترس از خفتهاي در گور
مادر!!! روزگار بديست!!! روزگار تلخ ِترس از خفتهاي در گور
ديروز سالمرگ شاملو در امامزاده طاهر كرج برگزار شد. عده زيادي آمدند، ولي گويا دوستان نيروي انتظامي و لباس شخصي امسال ارادت خاصي به شاملو پيدا كرده بودند تا آنجا كه از ساعتها قبل در سر مزار شاملو جمع شده بودند و تعداد زيادي نيز در سراسر امامزاده چرخ ميزدند
دوستان امنيتيمان امسال آنقدر نسبت به شاملو تعصب پيدا كرده بودند كه حتي نميگذاشتند كسي به مزارش نزديك شود. ابتدا 5 نفر قبر را در محاصره خود داشتند و حتي كساني كه ميخواستند فاتحهاي بخوانند را از حسادت شان، به تندي ميراندند و دور ميكردند و بعد كه ديدند رقبا خيلي زياد شدند و نميتوانند حركتشان به سمت مزار را كنترل كنند، همه را از قطعه بيرون راندند و نميگذاشتند هيچكس وارد قطعه شود. رقيبان هم همگي سرود " يار دبستاني " را يكصدا زمزمه كردند و با انگشتاني به نشانه پيروزي از امامزاده طاهر خارج شدند
چهرهي دوستان امنيتي كاملا شكل يك رقيب زخم خورده و خيانت ديده بود. همگي عصبي و ناراحت انبوه دوستداران را با غيظ از نزديك شدن به معشوق باز ميداشتند و با اندوه رفتن پيروزمندانهشان را نظاره ميكردند.
عدهاي هم طبق معمول مشغول فيلمبرداري بودند تا بعدا سر فرصت رقبا را شناسايي كنند و در يك سري عمليات قيصروار حسابشان را صاف كنند و از سر راه وصال خود به معشوق برشان دارند
در اين هير و وير مانده بودم در جواب مادر پيري كه گويا عزيزي را در همان قطعه داشت و اجازه نميدادند سر خاك عزيزش برود و از من ميپرسيد:" چه خبر شده؟ اونجا كيرو محاصره كردن مادر؟ كي اومده اونجا؟ "چي بگم؟
Tuesday, July 21, 2009
مرگ، پايان كبوتر نيست
شايد دليلش اين باشه ; شعري كه بازتاب رنجهاي زنده و ملموس راوياش بوده، به مرور گويي از عصارهي رنج هاي جاري در زمان ميبالد و نه تنها غريب و كممصرف نميشود كه هرجا انسانيت و عدالت به درد بيايد حضور خود را به رخ ميكشد.
در آستانه سالمرگش، حضورش، امسال گرماي ديگري ميبخشد.
****
بر کدام جنازه زار می زند این ساز ؟
بر کدام مرده ی پنهان می گرید ،
این ساز ِ بی زمان ؟
در کدام غار بر کدام تاریخ می موید ،
این سیم و ز ِه ، این پنجه ی نادان ؟
بگذار برخیزد مردم ِ بی لبخند
بگذار برخیزد !
زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه ی صافی
زاری بر لقاح ِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراع ِ بلند ِ نسیم
زاری بر سپیدار ِ سبز بالا بس تلخ است .
بر برکه ی لاجوردین ِ ماهی و باد
چه می کند این مدیحه گوی ِ تباهی ؟
مطرب ِ گور خانه به شهر اندر چه می کند ،
زیر ِ دریچه های ِ بی گناهی ؟
بگذار برخیزد مردم بی لبخند
بگذار برخیزد !
Saturday, July 04, 2009
كافه، تعطيل
Sunday, June 28, 2009
براي فرهاد جعفري و گلگيسو
با وجود اینکه ضرورتی برای ادامهی مکالمه حول و حوش این موضوع نمیدیدم، ولی به علت تحریف آقای جعفری در انتقال خبر و اطلاعرسانی ناقص و صحبتهای نادرستی که به من و دوستانم نسبت دادهاند لازم دیدم اینجا توضیح مختصری بنویسم
در نامهی من به آقای جعفری نوشته شده بود " شنیدم کسانی قرار است چند جلد از کافه پیانو را بسوزانند" . پست بعدی ، که قبل از خبردار شدن آقای جعفری و هواداران عصبی ایشان نوشته بودم درمورد اصلاح خبر قبلی و پس دادن کتاب به ناشر بود و نه سوزاندن کتاب . اما گویا آقای جعفری ترجیح دادند این پست را ندیده بیانگارند و فقط لینک نوشته اول مرا در سایت قرار دادند و با توضیح غلطی پیرامون این موضوع جنجال به پا کردند. با وجود اینکه در یادداشت همین پست برایشان توضیح دادم ولی گویا ایشان از جوسازی منفعت بیشتری میبرند که هنوزحاضر به اصلاح خبر خود نشدند
اینجا لینک نوشته ی دوم خود را قرار میدهم که در آن هماهنگی برای پس دادن کتاب است نه سوزاندن آن
با احترامِ عمیق به عقیده و دیدگاه تکتک مخاطبین
تا مدتي پيش يكي از افتخارات دنياي مجازيام اين بود كه لينك وبلاگ مرا در قسمت زنجيركهاي " گفتمگفت" قرار داديد و هر رور تعدادي از بازديدهاي وبلاگام از طريق همين لينك بود، اما امروز هر وقت سري به وبلاگ شما ميزنم و با فشار عصبي زياد ، نوشتههايتان را ميخوانم از ديدن نام وبلاگم در سمت چپ صفحهي وبلاگتان شرمنده ميشوم
نميخواهم سر بحث را بر سر حرفها و ديدگاهها و موضعگيري شما باز كنم كه حتما بسيار شنيدهايد و به نظر من فقط اتلاف وقت است چرا كه ميدانم يكي از ويژگيهاي شما به تبع جناحي كه از آن پيروي ميكنيد تعصب در ديدگاه و سخيف كردن مواضع رقيب است. اين شگردي است كه از بالاترين فرد اين جريان تا پايينترين سطوح ادامه دارد گرچه خوشبختانه شما هنوز اخلاق را رعايت ميكنيد
بر خلاف تصورخوشبينانهتان نه تنها نتوانستيد قدمي براي آشتي دو ديدگاه برداريد كه در برداشتن گام بزرگي براي ايجاد نفرت و خشمي بزرگتر بسيار موفق عمل كرديد
زماني حرفهاي شما، صرفا تحليلهايي در تبليغ كانديداي مورد نظرتان بود و خوب مانند بسيار نظرات مخالف ديگر محترم، اما الان خيلي چيزها تغيير كرد. تغييرهايي بزرگ و دگرگونكننده ولي شما همچنان به سادگي در موضع قبلي خود باقي مانديد. زماني معترضين را قشري اندك و خاص خوانديد، معترضين را در دولت آزاد و سربلند شما به رگبار بستند، صدها نفر را بازداشت كردند، با ضرب چوب و چماق و تير خفقان را حاكم كردند و شما هنوز در همانجا و همان نقطه ايستادهايد
ميگوييد" با وجود اينكه اعتراضات در شهرهاي ديگر ايران ادامه نيافت چطور هنوز آقاي موسوي در موضع خود هستند؟" آيا واقعا از سركوب شديد و خفقان ايجاد شده خبر نداريد يا خود را آگاهانه به ندانستن ميزنيد؟
با وجود اينكه بسياري از دوستان شما را مزدور و حتي كتاب شما را طرحي از پيش تعيينشده ميدانند، من اينطور فكر نميكنم. فقط حس ميكنم شما نيزدر دام وحشتناك اين فريب افتادهايد و لجبازانه و متعصبانه نميخواهيد آن سوي اين دروغها را ببينيد. مطمئنم كه اگر هزار اتفاق تكاندهندهي ديگر نيز بيافتد، اگر هزاران خبر و تصوير ديگر را با گوشهاي خودتان بشنويد و با چشمهايتان ببينيد ذرهاي تكان نخواهيد خورد، همچنان مصمم و توجيهگر، همانند همان كساني كه سنگاشان را به سينه ميزنيد
براي" گلگيسو" ي كوچكِ معصوم
ميداني وقتي كتاب "كافه پيانو"ي پدرت را تمام كردم، ساعت 3نيمهشب بود. آنقدر هيجانزده بودم كه همان وقت مطلبي در وبلاگم نوشتم . وقتي خبر آمدنتان به تهران را شنيدم هيجانزده خودم را به كافه كنج رساندم كه از نزديك ببينمتان. تا مدتها هديهام به دوستان و توصيهام براي پيشنهاد كتاب،" كافه پيانو" بود
اما ميدانم كه هنوز نميداني، هنوز كوچكتر و معصومتر از آني كه بفهمي چه گذشت كه امروز كتاب پدرت را پس فرستادم
وقتي چنين شكاف عظيمي در ميان مردم است ، وقتي عدهاي بيگناه به ضرب گلوله و باتوم ، كتك ميخورند و كشته ميشوند، خيلي ارزشها و معيارها ديگرگون ميشود. اينها كه كشته شدند و امروز در زندانها هستند امثال من و خواهران و برادران تو هستند. انسانهايي كه تنها جرمشان اين بود كه حق خود را خواستند. آنها، اراذل و اوباش و معتاد و آشوبگراني نيستند كه صدا و سيمايي كه پدرت از آن حمايت ميكند، معرفي ميكند.اينها را همان كساني سركوب و خفه ميكنند كه پدرت هنوز با وجود همهي اين اتفاقات از آنها حمايت ميكند
ميدانم امروز نخواهي فهميد. اگر هم اين نوشته را بخواني و دهها نوشتهي ديگر كه اين روزها براي پدرت مينويسند باز نميتواني باور كني. ميدانم چقدر دوستش داري . ما هم تا همين چندوقت پيش دوستش داشتيم . اما، اينها را در گوشهاي از ذهنات نگهدار. گوشهاي دور. بگذار زمان بگذرد و بزرگ شوي و خودت ، وقتي خودِ خودت شدي قضاوت كن! همانطور كه دنيا قضاوت خواهد كرد
شنيدم كساني قرار است همين روزها در يك حركت نمادين چندين جلد از " كافه پيانو"ي پدرت را در مقابل "نشر چشمه" بسوزانند. ميداني چرا، چون مردم فرق هنرمندي كه در كنار انسانيت و عدالت ميايستد مانند صدها هنرمندي كه اينروزها نامههاي اعتراضآميزشان در تمام سايتها وجود دارد را با كسي كه در كنار سركوبگر ميايستد ، ميفهمند
من هم در اين برنامه شركت خواهم كرد . عكساش را براي پدرت ميفرستم. از ديدناش غصه نخور. واقعيتها را ببين و سعي كن يادت بماند . فقط در يادت نگهدار . نميخواهد الان قضاوت كني و نميتواني. اما فردا زود فرا خواهد رسيد
Saturday, June 27, 2009
فانوس خون
Friday, June 26, 2009
پایان کابوس بیپایان
اما اين كابوس را انگار پاياني نيست
كابوسي كه ده روز پيش با شنيدن اخبار ساعت 6.30 شروع شد. خبری كه بر صندلي مينيبوس خشكم كرد و بغضي كه تا هنوز ادامه دارد
هنوز دو هفته نگذشته است از روزها و شبهاي شادِ پيش از كابوس انتخابات. شبهايي كه همه با هر عقيدهاي در كنار هم شاد بودند. همچون جشني ملي از حضور شاد هم هيجانزده بوديم
انگار که نه دو هفته كه دو قرن از آن روزها گذشته است و چه زود شاديمان رنگ خون و عزا به خود گرفت
تا دو هفته پیش دو گروه مخالف را فقط جدول خیابانها و سبزهی میدانها جدا میکرد و امروز چه مغاک هولناکی است میان این دو. چه شکاف عظیمی ایجاد شده میان دو دسته. شکافی پر از خون و جنازه. شوخیهای دیروز به ناگهان طعم مرگ به خود گرفت و حالا چشم در برابر چشم وخشم در برابر خون
نه،انگار اين كابوس را پاياني نيست
به شكلي كاملا بيمارگونه روزي بيش از بيست بار به مونيتور خيره ميشوم و فيلم " كشته شدن ندا" را نگاه ميكنم. وقتي پلك ميزنم نيز باز نگاه و صورت او را ميبينم. ميدانم او فقط يكي از صدهاست اما ميخواهم ببينم تا فراموش نکنم. میخواهم ببینم تا بدانم چند بار ديدن اين فيلم كافي است تا از شنيدن صداي ضجهها و ديدن نگاه خونين آخر او به گريه نيافتم و بعد بتوانم با يك قياس، جنس گوشت و قلب و روح و احساس انسانی را تصور كنم كه ميتواند خود،عامل چنين جنايتي باشد
نه،...اینبار....دیگر این کابوس را پایانی نیست
چرا كه گرچه بتوانند خيابان ها و فريادها را با زور چماق و چاقو و تیر و باتوم آرام کنند و خاموش ، اما خشمي كه همچون عقدهاي مهار ناشدني و غدهاي سرطاني روز به روز و لحظه به لحظه در وجودمان ريشه ميدواند را چگونه ميتوان فرونشاند.... درخت آتشینی که از وجودمان میروید و لاجرم به جوانه خواهد نشست را ....چه میتوان کرد
Sunday, June 14, 2009
تست دموكراسي

ميبيني، اينجا تمام قاعدهها ديگرگون است. اينجا سرزمين عجايبي است كه تلاش بيشتر نتيجه كمتر به بار ميآورد و دروغ به آساني و قدرت تمام حكم ميراند
در یک برنامهی تلویزیونی ميديدمت كه چگونه دلسوزانه، ملت كشورت را به تمرين كردن دموكراسي ميخواندي،نتيجه تمرينمان را ديدي .
كاش اين جا بودي و ميديدي چهره شهري را كه انتخاب رييس جمهور 24 ميليوني خود رابا آتش و خشم و خون جشن ميگيرد
خواستيم از تنها حق باقيمانده خود ، تنها چيزي كه هنوز با آن ميشود انتخاب كرد و هويت يافت استفاده كنيم . ما را به تست كردن دموكراسي خواندي . اري راي داديم و باور كرديم. اما چيزي كه عايدمان شد نه تِست دموكراسي كه تنها تُست شدن روح واحساسمان بود وسوزش دردناک بغض فروخورده در گلو، و برشته شدن دست و پا و بدنمان از داغي ضربهی باتومهاي سياه
Monday, June 08, 2009
موج سبز

مهم نيست نتيجه انتخابات چي بشه؟ موسوي يا كروبي يا باز خود احمدي نژاد. اما اين امواج رنگي ايجاد شده، اين شور و هيجان و رودررويي كانديداها و به خصوص مناظره با رييس جمهورِ وقت ، ساکت گفتن به او و فاش کردن دروغهایش، آن هم در صدا وسيماي وابسته به دولت ،حس ميكنم قدمي رو به فردايي روشنتر است.
زیاد مهم نيست بازتاب و تاثير اين مناظرهها چيست، چه بسا كه باعث جوسازي بيشتري در جهت تثبيت شرايط فعلي شود و بسياري از مردم تحت تاثير اعداد و ارقامی قرار گيرند که مبتني بر تعاريفي تحريف شده باشند ( مثل تغيير در تعريف تورم، بيكاري و اشتغال و ...) ولي مهم شكسته شدن يك تابوي سي ساله در اين نظام است . تلنگرزدن به حبابی شيشهاي که سالهاست از بالاترین فرد در حکومت تا ردههای پایینتر را در بر گرفته وبه شبههی اسلامی بودنِ نظام تبدیل به هالهای از تقدس شده بود
مهم نیست بحث بر سر این که پیروز مناظره چه کسی است چون از زوایا و دیدگاههای مختلف میتوان این پیروزی را تعریف کرد همچنانکه حتی میبینیم افرادی را که بعد از دیدن مناظره ها در حمایت از دولت فعلی مصمم شده اند اما مهم ایجاد چنین فضایی و چنین التهاب پرشوری است
مهم رد کردن خط قرمزها و ایجاد این موج سبزی است که بیشتر از آنکه در آن محوریت یک فرد دیده شود حضور یک همدلی و همراهیِ رنگین و هماهنگ برای حمایت از یک اعتراض موج میزند. موجی سبز برای فریاد، فریادی برای اعتراض، اعتراضی به دروغ، ننگ و خفتی که سالهاست بیتابمان کرده و زخمی که خستهمان کرده بود و در این فضای جسورانه سرباز کردهاست
حالا دیگر این صدا آنقدر بلند شد و سیلاب متلاطم سبزی را در خیابانهای شهرمان جاری کرد که میتوانم طنین فرسایندهی سرود" سراومد زمستون" آفتابکاران را که دیدنش در فیلم تبلیغاتی کاندید موج سبز جریحهدارم کرده بود ، فراموش کنم . سرودی که شاید نه برای خودِ من که برای برادرانم و دوستانی یک دهه پیش از من آنچنان بارسنگینی در خود دارد که نمیتوان با آن چنین شوخیهایی کرد و یک نسل را برنیآشفت
حالا دیگر میتوانم با دلی آرام و قلبی مطمئن، بسیاری چیزهای دیگر را نیز فراموش کنم و دل بسپارم به این موج سبز. گرچه بارها امید بستهام و نا امید شدم ، گرچه میدانم بسیار چیزها را از درونم هزینه خواهم کرد برای این دل سپردن و همراه شدن، اما به قدم کوچکی به جلو دلخوشم
باور دارم به همراهی و یکدلی و زنجیر شدن های انسانی برای یک خواست مشترک که تنها راه رسیدن همین است حتی اگر یکباره به پاسخ نیانجامد و راهی دراز پیش رویمان باشد، حتی اگر هیچ دستاوردی هم نداشته باشد تمرینی ست برای نسل ما، که بسیار غریبیم با خواستن و اعتراض کردن ، با جناحبندی و چگونه حمایت کردن و خشونت نورزیدن و غریبیم حتی با یکرنگ شدن
امیدی نبستهام اما باور دارم که این تنها راه موجود است. فعلا همین یک پله برایم کافیست که...... سبز شوم
Tuesday, April 28, 2009
وقتی همه خوابیم

جاذبه زمين زياد ميشود آيا، يا كه سنگيني خلجان احساسات دروني است كه آدم را سنگين ميكند و كرخت و به جايش ميخكوب، در لحظهاي كه سكانس پاياني يك فيلم زيبا كات ميشود.
همانوقت كه به صندلي سينما چسبيده بودم و تيتراژ پاياني فيلم " وقتي همه خواب بوديم " را ميديدم، داشتم فكر ميكردم مدتها بود اين حس را در سالن سينما گم كرده بودم . هرچه فكركردم يادم نيامد آخرين بار كي بود و براي چه فيلمي اما هرچه بود آنقدر دور بود كه از ذهنم گريخته بود.
با وجود دلايل كافي كه در مغزم جولان میدادند و ايراداتي كه از فيلم دورم ميكرد اما از نظر حسي ارتباط خوبي با فيلم برقرار كردم. فكر كنم بخش عمده اي از ارتباط با يك اثر هنري، مستقل از ذهن و استدلالات منطقي عمل ميكند. همانطور كه بعد از ديدن نمايش " بخوان " ( عاطفه رضوي ) با وجود دلايل محكمي كه براي دوست داشتن و لذت بردن از يك كار خلاقانهي نمادين در پيش چشمام رديف بود اما نه تنها دوستش نداشتم كه به سختي توانستم تا پايان تحملش كنم.
نميتوانم دقيقا پيدا كنم چه چيزي باعث ميشود اثري را چنين دوست داشته باشم با وجود آنكه ضعفها يا حتي بخشهاي آزار دهنده اي در آن حس ميكنم. نميدانم اين پارادوكس شخصي من است يا واقعيت تضادي كه در همه چيز دوران ما نهفته است.
1- خسته بودم از ديدن بازي هميشگي واگرچه قوي اما تيپيك و يكنواخت ِمژده شمسايي و اصرار كارگردان براي تحميل اين بازيگر در هر نقش و فضايي .
2- گرچه مطمئنم كه بيضايي سينما را خوب ميشناسد، فوقاالعاده دقيق و وسواسي است و استاد بازي گرفتن از بازيگر ، اما نميتوانم گسست عميقي كه بين سبك اين فيلم و سينماي متفاوت و پيش روندهي امروز جهان است را ناديده بگيرم.يا به يك نگاه ديگر جهشي نمايان و تحولي شاخص در اين فيلم حتي نسبت به فيلمهاي دهههاي پيشينِ خود كارگردان نميبينم . انگار تكرار رنگيِ" كلاغ" يا" رگبار" را با همان فضاي تئاترگونه، همان سبك لوكيشن، همان حركات دوربين و همان چيدمان صحنه ميبينم و نيز شديدا برايم يادآور سبك و فضاي فيلمهاي هيچكاك و بعضي ديگر از كلاسيكهاي سينماست.
3- در فيلم شاهد ساخته شدن يك فيلم بلند سينمايي از يك كارگردان حرفهايِ مطرح زمانهي خود هستيم اما كل سكانسهاي فيلم كه فكر ميكنم تقريبا تمام آن را به شكل ِغير مستقيم ناظريم از حدود 30 دقيقه بيشتر نيست و نشانهاي هم دال بر وجود صحنههاي اضافهتري نميبينيم. حتي صحنهي پايانيِ فيلمِ در حال ساخت كه به شكل زيبايي، از منظر ذهن " پرند پايا" آن را شاهديم منطقا" صحنهي بعديِ سكانسي است كه قبلا ديده بوديم و احساس نميشود چيزي در اين ميان بوده كه ما نديديم. پايانِ كليشهاي فيلم در حالِ ساخت نيز انگار از دهههاي قبلي سينماي ايران به امروز پرتاب شده بود و براي اثري از " نيرم نيستاني" كه قرار است كارگرداني حرفهاي و متفاوت باشد خيلي فيلمفارسي وار بود.- كشته شدن قهرمان فيلم به آن شكل نامعقول با ضربات چاقوي افرادي كه حتي چهرهي مقتول را تا پس از كشتن نديدند ، آن هم در آن شلوغي، و سخنراني فردي كه حدود 20 بار ضربه چاقو در پهلويش نشسته و اصرار در فاشگويي ِپاسخ ِ سوالي كه تا آن لحظه همه جوابش را يافته بودند، از ضعفهاي شاخص فيلمي است كه ساخته شدنش را در فيلم " وقتي همه خوابيم " شاهديم.
4- گاه تاكيدهاي صريح و بزرگنمايي شده در فيلم اغراق آميز به نطر ميرسيد و اصراري كه پشت آن بود شعور مخاطب را جريحهدار ميكرد. شايد بيش از چهاربار نماي يك ساختمان سوخته و خرابه كه بالاي آن حروف سينما نقش بسته شده و در پايين، كاغذي كه " اين ملك به فروش ميرسد" را ميبينيم. آيا كل فضا و داستان فيلم و حتي آنهمه ديالوگهاي صريح و قوي كه استيلايِ تجارت و مافياي پول و ستاره سازي را بر ويرانهي سينماي ايران بازگو ميكند كافي نبود و باز به تاكيد بر چنين نمادي نياز بود؟
5- چند جا خواندم كه اين فيلم را تسويه حساب شخصي كارگردان(بيضايي) با تهيه كنندهي فيلم قبلياش ( لبهي پرتگاه) كه ناتمام ماند خوانده بودند. اما فكر ميكنم خيلي طبيعي است كه كارگردان نيز مانند هر هنرمند ديگر از اتفاقات زندگي خود متاثر شود و اگر مسئلهاي در زندگي شخصي او آنقدر بزرگ بود كه بتوان آن را به اجتماع پيرامون، تعميم داد چرا نبايد ساخته شود . مگر قرار است يك هنرمند مصالح فكري و هنري خود را از دنيايي افلاطوني و ماورايي بياورد؟
گرچه ويژگيهاي مثبت زيادي نيز ميتوان براي فيلم برشمرد: مثل مضمون اجتماعي ِ ملموس، بازيهاي فوق العاده –خصوصا بازي گرم و دوستداشتني " عليرضا جلاليتبار"، بازي متفاوت" شقايق فراهاني" و بازي پيچيده و دووجهي "حسام نواب صفوي" - ، پرداخت جذاب و فيلم در فيلمگونهاش ، فيلمبرداري و تدوين قوي كه اگر بخواهيم با اكثرفيلمهاي بازاري و گيشهاي سينماي ايران مقايسه كنيم اختلاف نماياني است، اما اينها انگار همگي شرايط لازم براي يك فيلم خوب است و نه كافي براي خلق يك اثر تكاندهنده.
در كلاس "خوانش" آقاي پاشايي ميآموزم كه وقتي چيزي را دوست ميدارم بيانديشم و بيابم كه چه ويژگياي در اين اثر مرا به خود جذب كرده است؟ چه چيز خاص و متفاوتي در آن بوده كه من دوستش داشتم و چرا؟
شرمم باد از اين نوآموزِ بيمايه و تمريني چنين بيراه ، - چيزي را بيترديد دوست ميدارم اما تنها ضرباهنگ ضعفهايش را زمزمه ميكنم
Tuesday, April 07, 2009
میلک
چه شروع خوبي بود ديدن فيلم " ميلك " براي سالي که پرایده و پر تلاش آغازش می کنی.
فيلم، داستان شكلگيري جنبش همجنسخواهان در آمريكاي دههي 1970 به رهبري " هاروي ميلك" – اولين سياستمدار همجنسگرا-ست.
تاكيدآشكار كارگردان فيلم- گاس ون سنت - بر چگونگي تحقق يك ايده و اعتراض گروهي ، فرياد اين اعتراض و اميد به آينده است، چراكه ميتوانست فيلمي به لحاظ دراماتيك، جذابو پركششتر خلق كند اگر وارد زندگي شخصي و روابط شكستخوردهي گذشتهي " ميلك" ميشد.( مانند فيلم " كوهستان بروك بك" كه بسيار زيبا و عميق، كشش جنسي و فراز و فرودهاي عشقي دو پسركابوي را تصوير كرده بود.) اما كارگردان " ميلك"، خوددارانه و محكم، به جاي پرداختن به ظرفيتهاي احساسي و جذاب داستان، روي روايت مستندگونهي مبارزهي اين گروه تاكيد ميكند.
اهميت فيلم براي من، موضوع حقوق برابر همجنسگرايان نيست، -گرچه از دغدغههاي مورد علاقهام است- بلكه پرشوريِ تصوير يك خواهش، يك فرياد دسته جمعياست كه با وجود ديوارهاي ستبرِ پيشِ رو چگونه روزن خود را مييابد و آهسته آهسته به پاسخ ميانجامد.
خیلی تكاندهنده است ،وقتي اينگونه مستندوار لمس ميكنم كه آزاديهاي حقوقي و قضايياي كه اكثرا آرزويش را داريم و در كشورهايي دور و نزديك ميبينيم و ميشنويم، موهبتي آسماني نبوده كه يكباره با شكسته شدن طلسمي يا اعجاز ِعصايي جادويي محقق شده باشد. چیزی نبوده که از بالادست اعطا شده باشد. براي رسيدن به هر هدف، هر آرمان ، احقاق هر حق و شكستن هر سد، برای هر اعتراض ِ اقلیتی، هزاران نفر متحد گشتند و تلاش كردند ، زخم خوردند و تحقير شدند و حتي كشته شدند ، اما نا اميد نشدند و ادامه دادند به اميد آيندهاي بهتر كه حتي خودشان در آن نخواهند بود.
امادراينجا ، خیلی از ما يا يك بند به زمين و زمان و نداشتههايمان غر ميزنيم و يا در حال غبطه خوردن به وضعيت ديگر كشورهاييم.حتي بسياري از حقوقي كه داريم نيز چيزي نيست كه خودمان برايش تلاشي كرده باشيم برای مثال حق راي زنان،که از بدیهیترین حقوق است با مبارزات بسیار سختی بدست آمد . به روایت کتابها و شنیدهها، نخستین غلیانهایش در سال 1780 آغاز شد و مبارزاتی متمرکزتر در سالهای دهه1850 و نهایتا در 1920بود که این مبارزات به اعطای حق رای به زنان آمریکا انجامید و پس از آن چون سوغاتی شیرین و بیدغدغه به کشورهای دیگر وارد شد.
خیلی از ما ، ميخواهيم، اما صداي فرياد زدن نداريم، ميخواهيم اما تاب قرباني شدن براي آيندهاي كه معلوم نيست در آن باشيم را نداريم، ميخواهيم اما حوصلهي تلاش كردن نداريم. ميخواهيم اما، فقط ميخواهيم. فقط بيتابيم و طلب ميكنيم كه از آسمان دري گشوده شود و روزي بارانِ خواستههايمان از آن در آسماني فروبارد و غرق .خوشبختيمان كند
درست كه وضعيت فرهنگي و مذهبي و اجتماعيمان به هيچكجاي ديگر شبيه نيست. درست كه شرايط سياسي و حكومتي منحصر به فردي داريم. درست كه قوانين و محدوديتهاي قضايي و سياسيمان مشابه جاي ديگري نيست، اما خودمان، تکتک هریک از ما چقدر به آن افرادی که زندگیشان را وقف رسیدن به آزادی یا حقوقی انسانیترکردند، شبيهيم؟؟؟
Wednesday, December 31, 2008
توجیه ِسكوت
گاه بعضي چيزهاي آشنا مدتي در پسِ ذهن انسان جا خوش ميكند و كمكم ميرود كه فراموش شود. اين جملهها براي من يادآور يكي از اين چيزها بود
درست است كه وقتي واقعا چيزي را دوست نداريم نميتوانيم به آن احاطه يابيم و گويا تنها به آن چيزي تسلط مييابيم و تمام زوايايش را درك ميكنيم كه كامل به آن دلبستگي داريم ، پس شايد بهتر باشد تنها از آنچه پسنديديم و لذت برديم بنويسيم تا آنچه را كه به دليلي دوست نداشتيم و دركش نكرديم اما حس ميكنم اين بيشتر در مورد نقد هنري يا مباحثي كه به نوعي سليقهاي ميباشد صدق ميكند و در مورد بسياري از مسايل اجتماعي و سياسي نميتوان اينگونه انديشيد چراكه بسياري از چيزهايي كه دوست نداريم و نميپسنديم چيزهايي نيستند كه معصومانه در گوشهاي به حيات خود ادامه دهند بلكه موذيانه يا وحشيانه زندگي و حقوق انساني و اجتماعي ما را تحتالشعاع قرار مي دهند
آيا در اين موارد و در مقابل فرهنگ يا قوانيني كه دوست نميداريم ، چون از جنس ما نيست و ما دركش نخواهيم كرد و يا در برابرخشونتها و کشتارِ بيرحمانهي جاري در نزديكيمان ، باز چون دلايل وجودياش را نميپسنديم و قبول نداريم ويا اينكه نميخواهيم اين چرخهي خشونت را بچرخانيم و دَوران اين حلقهي دوار را استمرار دهيم نيز بايد سكوت كنيم
غزه و سکوت من و تو
Monday, December 15, 2008
خستگي جسمي وكوماي ذهني
چندگاهي ميپنداشت كه ميداند، يعني حداقل آنقدري ميداند كه بتواند نظري دهد، تحليلي كند يا گاه حرف نسبتا جديدي داشته باشد.در ميانهي همينگاه ، ناگاه روزني به دنيايي گشود و از مجرايي، نقبي به عمقاش زد و در چرخي گستاخانه ، عمارتي خيرهكننده از دانشي را يافت كه سالها بي لرزش و ترديدي با آجرهاي پراكندهاش كه از گوشه كنار جمع آمده بود بازي ميكرد. كلماتي كه در پس هريك از آنها دانشي در حد جنون و تلاشي در آستانهي مرگ نهفته بود و او تنها لعابي و تهرنگي از آنها را درك كرده بود اما با همين مفاهيم زندگي ميكرد و به همان دانستهها دلخوش بود و با همان واژگان بازي ميكرد .
دريافت كه بسياري از دغدغههاي امروزش ، حاصل يك عمر زندگي و تفكر انديشمنداني بوده كه در يك زنجيره بهم پيوسته سالها ازپسِ هم فلسفههاي هستي و پديدههاي جامعهيِ خود را تحليل كردند و بسياري از راهها و انديشههاي ناب ذهناش ، انديشه هايي است كه سالها پيش بزرگاني را به معناي واقعي درگير خود كرده و آزمون خود را پس داده و گاه به سرانجام رسيده و نرسيده، تحليل شده و نظريه ها و فرانظريه هايي فراتر از آنان راه خود را رفته و ميروند و او همچون موش كور در سوراخاش فرو خفته بود و از همان اندك روزنِ رو به نورش دنيا را مينگريست. گرچه هر فرهنگ و جامعهاي پديدهاي يگانه و منحصر به فرد است و براحتي نميتوان تجربهها و دانستههاي فرهنگ ديگري را به جامعه ديگري تعميم داد اما اينكه اينقدرآسان و سبكسر از چالشها و تئوريها ميگفت در حاليكه بهرهاش از اين دريا ، تنها چند جرعه و از اين انبوه دانش تنها چندين كتاب بود، " شرمساري جبران ناپذيري "ست .
حال تنها سه راه پيش رو دارد:
سكوت كند و بيشتر بخواند وبداند.
يا توجيه كند كه دانش نسبي است و هرگز نميتوان به نهايت يا رضايت از دانستگي رسيد ، پس در هر مقطع و با هر بهرهاي از دانش ميتوان تفكر ورزيد و تحليل كرد و به اندازهي خود نظري داد.
و يا صبر كند، آنقدرررررررر تا باز زمان با استادي هميشگياش ، معجزه را محقق كند – باز معجزهي فراموشي –باز نسيان انسان و باز.............. اين نيز بگذرد.
Friday, November 07, 2008
قصیدهی بامدادی
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم
خیالگونه
در نسیمی کوتاه
که به تردید میگذرد
خواب اقاقیاها را بمیرم.
میخواهم نفسِ سنگینِ اطلسیها را پرواز گیرم
در باغچههای تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعاتِ عصر
نفسِ اطلسیها را پرواز گیرم
حتا اگر
زنبقِ کبودِ کارد
بر سینهام
گل دهد
میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصتِ گل،
و عبورِ سنگینِ اطلسیها باشم
بر تالار ِارسی
به ساعتِ هفتِ عصر.
****
****
پگاهی نزدیک، خانه،موزهی شاملو- به لطف فرزنداناش – خالی و تهی از یادگارهایاش خواهد شد.
و این روزها ، بغض هزار تکه شدن آینهای که عمری دراز، تصویر بامدادمان در آن پدیدار گشته بود.
آیدا، ارغوان عاشق ، حاضر نشد تن به نبردی دهد که طرف دعوا _ به جبر طبیعت – نام شاملویاش را یدک میکشید. و در سکوت سر خم کرد و مسیحوار تن به این بیمهری سپرد.
وقتی دیدیماش ، دلشکسته و کمطاقت، تسلای حضور دوستداران شاملو را میجست. گیاهِ نازک ، گویی نمیتواند تنهایی این غم را تاب آورد و بیتابانه سراغ میگرفت آنانی را که بر مزار شاملو جمع میآیند، میگریند و شعرهایش را زمزمه میکنند.
و پاشایی با روح ِجوانِ شاداباش، مدام، آینده را امید میداد. با ایمانِ روشناش به اینکه هرگز کسی حاضر نخواهد شد با خرید این یادگارها، ننگ و نفرینِ فرهنگ ملتی رابه جان بخرد و سرانجام این مسافرانِ خاموش به خانه بازخواهند گشت.
گرچه خانهاش تهی شود، یادگارهایاش را چوب حراج زنند، گرچه همهچیز دست به دست هم داده که خاموش کنند و فراموش، آفتابشیفتهای را که سرودی دیگرگون ساز کرد، سرودِ برگی سرسبزتر از جنگل، موجی پرطبلتر از دریا و مرگی پرطپشتر از حیات ، اما حقیقت ، این روحِ سرگردان ِبیآرام، همیشه زنده است و رود، قصیدهی بامدادی را در دلتای شب مکرر خواهد کرد.
***
****
تنها
مائیم
- من و تو-
نظارهگان خاموش این خلاء
دلافسردهگانِ پا در جای
حیرانِ دریچههای انجمادِ همسفران
دستادست ایستادهایم
حیرانایم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمیکنیم
نه وحشت نمیکنیم
تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ میبینم آنجا که توئی،
مرا تو در ظلمتکدهیِ ویرانسرایِ من در مییابی
اینجا که منام.
Monday, October 27, 2008
کوفتهی تبریز 4
افسون " افسانه محبت"اش، کیمیای "یک هلو،هزارهلو"یش و رویای خواب و بیداریاش، رنگینکمان کودکیام را رنگ به رنگ کرده بود و جادوی "اولدوز و کلاغهایش"، تمام عروسکهایم را سخنگو
متن سنگ قبر صمد بهرنگی
ای بیوفا بهار
پارینه جوان به کلبهی من آمدی به ناز
عطر شکوفههای تو چشمام به خواب برد
لبخند غنچههای تو شکفت در دلام
مهتاب دلکش تو به چشم سیاه ماند
پرواز شعلههای تو در روح من فسرد
9 شهریور 1347
کوفتهی تبریز 3
بالای کوه سرخاب در شمالِ شهر تبریز و با طی شیب ملایمی در حدود یک ساعت با شیب ملایم ، بقعه و زیارتگاهی است به نام " عون بن علی " و " زید بن علی" از فرزندان بلا فصل حضرت علی. روی سنگ مقبره شان نوشته که اینان به دستور مستقیم حضرت علی برای جهاد و جنگ با کفار به این منطقه آمدند و در حین جنگ با کفار شهید شدند.برایم جالب بود که اکثر مردم نذر می کنند و این مسافت را با وجود جادهی آسفالت، از طریق جاده خاکی پیاده طی می کنند تا به اینجا برسند و نمازی بخوانند و مقبره ی افرادی را که برای جنگ و کشتن اجدادشان به این منطقه آمده بودند را زیارتی کنند . این را نه فقط در تبریز که در جایجای کشورمان می بینیم . حالا اینگونه پرستشگاهها و اماکن مقدس به هر حال یک توجیه مذهبی پیدا کرده است ولی فکر می کنم از عجایب فرهنگ اجدادی ماست که حتی نام "تیمور" و "اسکندر" را بر فرزندان خود می نهیم.شاید همان بیگانه پرستی موروثی باستانی که هنوز دست از سرمان بر نداشته است
Wednesday, October 22, 2008
کوفتهی تبریز 2
وقتی به دیدن "ارگ علیشاه" درتبریز رفتیم از آن چه تا پیش از انقلاب به این نام وجود داشت و گویا فضای سبز بزرگی در مقابلاش به شکوه و عظمت آن میافزود تنها مخروبهای را یافتیم که در محوطهی کنارش کارگران زیادی با جدیت و پشتکار مشغول ساختن مصلای تبریز بودند . وقتی از مسوول نگهبانی این محوطه که دیگر بیشتر حریم ساخت و ساز مصلا بود اجازهی ورود خواستیم با تعجب از اینکه کسی علاقهای به دیدن دیوار خرابهی آن ته داشته باشد گفت : آنجا ( ارگ ) هرچه می خواهید بکنید ولی اینطرف نروید و وارد قسمت مصلی نشوید
کوفتهی تبریز 1

جالب بود که بر خلاف تصور احمقانهام، شهر تبریز را زیبا با مردمانی خونگرم و با فرهنگ دیدم. در محوطهی مرکزی شهر ( میدان شهرداری ) کتابخانههای زیادی با کتاب های روز وجود داشت و در موزهی شهرداری و موزهی مشروطیت چیزهای بسیار جالبی دیدم .
به خاطر خلاصی از عذاب وجدان این که سال ها به جوکهای ترکی خندیدم و یا تکرارشان کردم و هرکار مسخرهای را احمقانه، طبق عادت کلامی به ترکبازی تشبیه کردم دلام میخواهد برخی از افتخاراتِ تبریز و اولینها را در این شهر (که به شهر اولینها معروف است)، این جا بنویسم.:
- اولین چاپخانه ایران بسال 1811 میلادی برای اولین بار در تبریز راه اندازی گردید .
- اولین مدرسه مدرن ایران بسال 1888 میلادی و توسط حسن رشدیه در تبریز بنا شد . و سیستم جدید آموزش و پرورش جایگزین آموزش مکتبخانهای شد.
- اولین مدرسه ناشنوایان ایران بسال 1924 میلادی و توسط مرحوم جبار باغچه بان در تبریز احداث و فعالیتش را آغاز کرد .
- اولین کودکستان ایران بسال 1923 در تبریز گشایش یافت .
- اولین شهرداری ، شورای شهر و مجلس شهرداری در تبریز راه اندازی شد .
- اولین برج آتشنشانی به نام " یانقین " با قدمتی حدود صد سال هنوز در تبریز پابرجاست.
- " زینب پاشا" اولین زنی که در تاریخ ایران با ایجاد یک گروه 40 نفره از زنان ،دست به مبارزهی مسلحانه بر علیه حکومت استبدادی قاجار زد و در نهضت تحریم تنباکو نقش به سزایی ایفا کرد، از انقلابیون این منطقه محسوب میشود.
- تالار ارگ یا شیر و خورشید ، به سبک معماری تالارهای اپرای سنت پطرزبورگ، از اولین و زیباترین سالنهای نمایش و باله در ایران، سال 1306 در تبریز تاسیس شد. و نمایشهایی مثل " آی با کلاه، آی بی کلاه – غلامحسین ساعدی " در آن اجرا گردید و گواهی است بر فرهنگ دوستی و اهمیتی که مردمان این دیار برای هنر از دیرباز قائل بودند.
این تالار زیبا در سال 1359 به دستور یکی از روحانیون وقت به طور کامل تخریب گردید.
چاقوی زنجان

اگر قصد داشته باشی فضای درونی بزرگترین گنبد آجری جهان و بزرگترین گنبد بعد از ایاصوفیه را ببینی هیچ چیز نخواهی دید جز فضایی که به شکلی اغراقآمیز، با داربستهای فلزی بینظم و ترتیبی جهت مرمت پوشانده شده است. دوست مقیم زنجانمان میگفت که هیچوقت نشده هیچ روزی از هفته و هیچ زمانی از شبانهروز کسی یا کسانی را روی این داربست ها مشغول به کار دیده باشد. از نگهبان پرسیدیم چند وقت است این داربست ها برای ترمیم این جا بر پا شده اند. جواب اش بیشتر به شوخی گریه داری شبیه بود : - از سال 1347.
Wednesday, October 15, 2008
یرما

"یرما"ی رضا گوران نمایشی بسیار جذاب بود، با چینش صحنهای بدیع و بسیار خلاق و موسیقی زیبایی که در جان صحنه جاری بود.دنیای نشانهها در این اثر که برگرفته از متنی است که از دید ِ من بسیار نمادین است، کارکرد بسیارخوبی داشت. نمایش پر بود از نشانهها و نمادهایی که "یرما" را به دنیایی عامترپیوند میزد و اندوهاش را انسانیتر و فراتر از یک دلمشغولی زنانه بیان میکرد:
نورهای تکرنگ و نورپردازی بسیار خوبِ صحنه، هم تا حد زیادی گرما و رنگ را از فضا میگرفت و بازتاباش در نیمکتهای شیشهای، سردی مضاعفی را انعکاس میداد و هم، نحوهی حضور نور و غیاباش، با آشناییزدایی از کل متن همخوان بود.
پوشش سفید بازیگران نیز هم سردی و بیرنگی فضای حاکم در روابط این انسانها را القا میکرد و هم بیزمانی و مکانی ویا به نوعی تعلق به هر زمان و مکان.
گوجههایی که توسط زنانی پر از عقدههای سرکوب شده و حقارتها و حسادتهای فروخورده رنده میشدند و در فضای سرد و سفید اثر، عشق و شهوت را تداعی میکردند.
تختخوابی عمودی که یرما را در چنبرهای از ریسمانها و دستها به بند میکشید و در نهایت نیز روی همین تخت که مکان و نمادی ست برای سرکشی و رهاییِ غرایز و نیز آرامش و عشق، به صلیب کشیده شد.
وشیوهی اعدام یا کشتن یرما نیز در حالیکه هم به صلیب کشیده شدن و قربانی تحمل رنج گردیدن را تداعی میکرد، بی شباهت به سنگسار اسلامی نبود. آن هم با سنگهایی که همان گوجههای سرخی هستند که در چند جای دیگر به نشانهی غریزه و شهوت و عشق یا توسط زنان رنده شدند، یا به دست یرما تکهتکه شدند و یا در کابوسهای شبانه و مونولوگ او حضور داشتند و به میان صحنه غلطیدند.
سایههای تکرار شوندهی زندگی و سرنوشت یرما که گویی تداعی کنندهی تکرار این سرنوشت تلخ، این سرکوب، این زندان در زندگی دیگر زنان بود. انگار هرلحظه هزاران زن دیگر همانگونه زهر زیستن در دنیایی که مردانی خودخواه میآفرینندش را در خونشان میریزند. و یا شاید سایههایی از وجود ناآگاه یرماست و جنبههای زنانهی دیگری از او که دلاش میخواهد مرد سرکوبگرش را بکشد- وقتی در صحنهی بیدار کردن خوان، سایهها مردان خوابیده دیگر را خفه میکنند- یا دلاش میخواهد عشق را ببوید، ببوسد، و به درون راهاش دهد- وقتی سایهها سیب سرخ به جا مانده از ویکتور را که یرما تنها میبوید، میبوسند و میجوند.-
بازی ها در این نمایش بسیار پخته و جدی و سنجیده بودند . زیبا و تاثیرگذار. شاید تنها نکتهی منفی صدای ضعیف و نجواگونهی " سهیلا گلستانی " و " مهدی پاکدل" بود که برای من که در ردیفهای آخر این سالن کوچک بودم و هیچ صدای مزاحمی نیز وجود نداشت گاه کاملا غیر قابل شنیدن بود و تنها به مدد لبخوانی قابل درک بود.
بدون نگاهی نمادین،همذات پنداری با اندوه زنانهی یرما کمی سخت به نظر میآید . در فضای امروزی که اجبار به مادر شدن و خود را وقف آیندهی بچه کردن، از الگوهای جامعهی مردسالارانه محسوب میشود و برای بسیاری زنان انتخاب برای نخواستن مادر شدن و یافتن فردیت خویش، از ناهموارترین کارهاست و برای همین اگر نگوییم میل به مادر شدن از ضدارزشهای فمینیستی محسوب میشود ولی سمبل نمودن آن برای روایت رنجهایِ زنِ خرد شده در سیطرهی جامعهی سرکوبگرِ مردمحور کمی نامانوس به نظر میرسد، مگر اینکه بچه را نمادی از خلاقیت و زایش و یا همان توان آفرینش زندگی و امید به آینده در یک زن بدانیم نه صرفا غریزهای مادرانه ، تنها امید ِ حرکت و تغییر در دنیایی که یکسر پوسیدگی و تکرار و ایثار است و تنها گزینهای که بتواند تمام شورِ زندگی و هستی متراکم شدهی دروناش را جاری سازد و با زندانی کردن او و سرکوب غرایزش این امکان را از او میگیریم. فکر میکنم با اتکا به همبن نمادگرایی جاری در متن اصلی است که" گوران" فضای اثرش را بر دنیای نمادها و نشانهها استوار ساخته است.
البته میتوان اندوه تراژیک ِیرما را به اندوهی فراتر از زنانگیِ سرکوب شده تعمیم داد. و رنجی انسانی و موقعیتی جهانشمول را در آن دید . ولی نگاه ما ناگزیر متاثر از زمان و مکانی است که که در آن زیست میکنیم. شاید از این روست که معمولا گرایش به نقدهای فمینیستی یا رمزگشایی های سیاسی اجتماعی در نقدهای ما زیادتر دیده میشود ، چراکه محصول این مزرعهی پر آفتایم.
اما سه چیز را در"یرما"ی لورکا ، دوستتر میدارم .
1- شخصیت خوان در نمایشنامه لورکا ملموستر و خاکستریتر جلوه میکند. از آنجا که عاشقتر است و خود به نوعی قربانی شرایط اجتماع و سنتها و هم اینکه آنطور که در "یرما"ی گوران پرداخت شده عدم تمایلاش به بچهدار نشدن کمتر تعمدی به نظر میرسد و این پردازش شخصیت در نمایشنامهی لورکا، بار تراژیک اثر را بیشتر ودرک شرایط حسی یرما را پیچیدهتر میکند ولی در " یرما"ی گوران گرایش بیشتری به سمت تکبعدی شدن شخصیتها دیده میشود.
2- پایان تراژیک و شورشیاش را که یرما، مرد- نمادِ استبدادِ بیمنطق و خودخواه – را با دست خویش خفه میکند، حتی به قیمت قربانی شدن خواستهی خودش یعنی رسیدن به فرزند. ولی در "یرما"ی گوران یرماست که کشته و قربانی میشود.
"يرما: پس يعني ديگه هيچ اميدي نيست؟
خوآن: نه!
يرما: خودتم نه؟
خوآن: خودمم نه. قبول کن!
يرما: بيثمر!
خوآن: ميخوام تو آرامش خيال زندهگي کنيم. جفتمون. با خوشي. بغلم کن. (به آغوشاش ميکشد.)
يرما: پي چي ميگردي؟
خوآن: پي تو! تو مهتاب چه قدر خوشگلي!
يرما: پي من ميگردي، مث کبوتري که بخواي بخوريش.
خوآن: منوببوس... اينجوري .
يرما: هيچوقت! هرگز!
(فريادي ميکشد و چنگ به گلوي خوآن مياندازد. خوآن به زمين ميغلتد. يرما تا وقتي خفه شود گلوي خوآن را ميفشارد)
يرما: يرما! اما مطمئن! آره، حالا ديگه مطمئنم. و تنها ...
ميرم چنون استراحت کنم که ديگه هيچ وقت از خواب نپرم که ببينم خونم خونِ تازهيي رو نويد ميده يا نه. تنم واسه ابد خشکيده. ازم چي ميخواين؟ نزديک نشيد! من پسرمو کشتم! من با دستاي خودم پسرمو کشتم!"
3- در "یرما"ی لورکا پیرزنی جهان دیده نقش اغواگر را به عهده دارد. یعنی زنی که خود این مسیر را تا به انتها طی کرده و در پایان راه به یرما نصیحت میکند که زندگی را دریابد و عشق را و مردان را و خود را اینگونه قربانی سنت و ترس و آبرو نکند که این خود بار معنایی بسیار متفاوتی مییابد از آنچه در "یرما"ی گوران میبینیم و این نقش به جنبهی مردانهی وجود یرما واگذار شده بود. فکر میکنم این خود به نوعی نقض غرض است،چرا باید جنبهی عصیانگر و میل به زندگی بارور و فردیتی مستقل و میل به کشفِ دنیا و خود و درک غرایز و لذایذ را در وجود یک زن با نماد یک مرد نمایش دهیم. انگار پذیرفتیم که حتی در دنیای درون و ذهنیات نیز این تقسیم بندی وجود دارد و حتی اگر هم اشارهای به دو وجه زنانه و مردانه درون هر انسانی است چرا تمایلات انسانی، عصیانی و قویتر در وجه مردانه تجلی مییابد. چرا نمادهای بیرونی را با الگوهای اجتماع منطبق میکنیم و در این فضا هم ، ضعف و سستی و قربانی شدن را زنانه و گرایش به نجات و رهایی و قدرت را مردانه تصویر کنیم؟
"یرما" تجسمی از زنان قربانی نجابت محسوب میشود. در طول تاریخ پیوسته دو چیزِ تکرار شونده از پیهم همچون دو دیوار ستبر در سرِ راه زیستن مستقل زنان قد برافراشتند، جایی کممایهتر و جایی مقتدرتر:
1- خودخواهیهای مردانه در اجتماع و خانوادههایی که مردان محورند و زنان، نقطههایی بی مختصات
2- شرافت و نجابت کهنهای که در تار و پود تربیت اخلاقگرایانهی زنان ، نسلهاست همچون ارزشی بیهمتا و گوهری بیبدیل جا خوش کرده و از پسِ سالها جزیی از ارزشهای ژنتیکیای شده که خود نیز به باورش رسیدهاند و هویت خویش را مدیون آن، تا بدانجا که گیریم بتوانند مردان را بشکنند، مردم را نشنوند و سنت را بستیزند ، از پسِ دستهایی که از درونشان میجوشد و چشمانشان را میفشارد و دهانشان را میپوشاند و بندهایی که از درونشان سر بر میآرد و در جای خویش به صلیبشان میکشد چگونه میتوانند گریخت؟؟؟؟
Saturday, September 13, 2008
دم را دریاب
وقتی به انتهای کتاب " دم را دریاب " )سال بلو ) رسیدم دلم می خواست همراه “ویلهلم” بگریم .تازه حس کردم او با همه ی اشتباهات ناگزیرش چه دوست داشتنی و معصوم بود.
کتاب ، شرح زندگی یک روز ِ یک مرد به پایان خط رسیده است که مستاصل و نا امید به آخرین ریسمانی که می پندارد رهایی اش می بخشد چنگ می اندازد و با این که می داند ریسمان اش پوسیده و سقوط نهایی اش محتمل است ناگزیر و وامانده باز ادامه می دهد.
" این خصوصیت ویلهلم بود. بعد از کلی فکر و تردید و جر و بحث ، بدون استثنا همان مسیری را پیش می گرفت که بارهای بار پس زده بود. تاریخچه ی زندگی او را ده ها تصمیم این شکلی ساخته بود. او تصمیم گرفته بود که رفتن به هالیوود اشتباه بدی است، و بعد رفته بود. به این نتیجه رسیده بود که با همسرش ازدواج نکند،ولی همه چیز را زیرپا گذاشته و ازدواج کرده بود. مصمم شده بود که پولش را با تامکین سرمایه گذاری نکند ، و بعد یک چک داده بود به او.
در طول این یک روزی که با او همراه ایم ذره ذره به عمق ویرانی روح اش پی می بریم و تلخی اش قلب مان را می گزد. او سرخورده از همسر ، پدر و فرزندانش ، بی پول و بی شغل و دریک موقعیت اجتماعی اسف ناک و بحرانی شکست نهایی خود را تجربه می کند.
جذابیت شخصیم ویلهلم برای من آنجاست که مثل خیلی کاراکترهای شکست خورده و مایوس که با آن ها برخورد می کنیم ناکامی های او معلول هیچ دلیل خاصی نیست. نمی توان صعف شخصیتی ، مشکلات خانوادگی یا شرایط اجتماع را مسبب شکست ها و ناتوانی های او دانست. انگار ناگزیر و ناتوان در جذبه ناکامی اسیر است و هرراه که برمی کزیند به بن بستی بدفرجام می انجامد . گرچه شکست های پی در پی اش ، تعادل روانی و منطقی اش را از او گرفته و علت شکست های بعدی اش شده ولی در مرور گذشته اش نمی توان به هبچ روی او را مقصر دانست . اینجاست که معصوم و دوست داشتنی جلوه می کند.
" الاغ!احمق! گراز وحشی ! قاطر کودن ! برده! اسب آبی گندبک شپشو! ویلهلم به خودش فحش می داد و پاهای خمیده اش از غذاخوری می بردندش بیرون. غرورش! احساسات برافروخته اش ! التماس کردن و سستی اش! و ناسزا رد و بدل کردن با پدر پیرش – و بیشتر سر در گم شدن در مورد همه چیز. اوه چه قدر بیچاره، حقیر و مسخره بود! وقتی یادش آمد چه طور با ملامت زیاد گفته بود : « باهاس پسر خودتو بشناسی » - ای وای چقدر لوس و نفرات انگیز بود.
نتوانست با سرعت لازم از غذاخوری بیرون رود. به شدت کفری بود . گردن و شانه ها و تمام سینه اش چنان درد می کرد که گویی محکم و با طناب بسته شده بودند. بوی شور اشک را در بینی اش احساس کرد.
ولی در عین حال ، چون اعماقی در ویلهلم وجود داشت که برای خودش ناشناخته نبود عنصر بدیعی در افکارش به او تلقین می کرد که مشغله ی زندگی،مشغله ی واقعی – بر دوش کشیدن بار خاصش، احساس شرم و عجز ، چشیدن طعم این اشک های سرکوب شده – تنها مشغله ی مهم و بزرگ ترین مشغله ها، داشت انجام می شد. شاید اشتباه کردن بیان گر هدف اصلی زندگی او و جوهره ی وجودی اش بود.شاید مقدر بود که او مرتکب شان شود و روی همین زمین بابت شان رنج بکشد"
در سال 1976 آکادمی سلطنتی سوئد ، ضمن اعطای جایزه نوبل ادبیات به سال بلو ، با ستایش ویژه ای از " دم را دریاب " به عنوان یکی از آثارکلاسیک دوران ما ، این رمان را از باقی آثار نویسنده متمایز کرد. ) به نقل از پشت جلد کتاب )
گرچه درگیر شدن در اینگونه دسته بندی های آثار هنری را دوست ندارم و فکر می کنم برای فهم یک اثر و لذت بردن از آن ، شناخت سبک و قالب آن ضروری نیست ولی کلاسیک نامیدن این رمان و نیز خواندن متن سخنرانی سال بلو هنگام دریافت جایزه نوبل سال 1976 و انتقاد او از ادبیات مدرن باعث شد از منظری دیگر به این کتاب نگاه کنم و به دنبال ویژگی هایی بگردم که باعث شده این رمان در ادبیات کلاسیک طبقه بندی شود.
رمان نو ، جنبشی ادبی است که در دهه 1950 در فرانسه و با آثار نویسندگانی از جمله رب گری یه ، کلود سیمون و ناتالی ساروت شکل گرفت ودر آن از شیوه بیان واقع گرایانه و فرم های رایج و کلاسیک در رمان انتقاد و تمرکز بر فرم و قالب و تکنیک اثر دیده می شود. در ایران نیز نویسندگانی از جمله گلشیری و براهنی و مترجمانی مانند میر علایی از پیشروان این سیاق ادبی بودند.
کتاب " دم را دریاب " چهارمین اثر سال بلو است که در سال 1956 چاپ شده است. شاید از روی سال انتشارآن بتوان نزدیکی اثر را با سبک کلاسیک دریافت اما ویژگی های دیگری نیز در آن برای این ادعا می توان یافت
* در رمان نو مرز بندی قالب ها و سبک های ادبی به شکل کلاسیک آن شکسته می شود و گاه ما در یک اثر واحد پاساژی از سبک ها و تکنیک های متفاوت را شاهدیم(" آزاده خانم و نویسنده اش یا آشوییتس خصوصی دکترشریفی" – رضا براهنی ) . از این نظر و رعایت همگونی و یکنواختی قالب کلی متن کتاب مورد بحث بیشتر به آثار کلاسیک شباهت دارد.
* زمان که نقش محوری را در داستانی روایی بر عهده دارد در رمان نو معمولا سیر خطی و توالی منطقی خود را از دست می دهد و با شکسته شدن این منطق زمانی معمولا رفت و برگشت در زمان های متفاوت و حتی گاه چیزی شبیه بی زمانی را می بینیم مانند بوف کور ( هدایت ) ، پیکر فرهاد ( عباس معروفی ) –و یا بعضی از داستان های کوتاه بورخس.
ولی در این رمان زمان، مشخص و به شکلی خطی و مستقیم دنبال می شود و حتی سیر حوادث نیز توالی منطقی خود را دارند.
* موضوع دیگر ، نحوه ی روایت داستان است. در رمان های نو معمولا اگر داستانی هم در کار باشد یا جریان سیال ذهن و حرکت بین روایت های ذهنی گوینده و دانای مطلق داریم ("دکتر نون زن اش را بیشتر از دکتر مصدق دوست دارد" – شهرام رحیمیان ) و یا داستان از زبان شخصیت های مختلف روایت می گردد ("ابشالوم، ابشالوم" – فاکنر – " بازی آخر بانو" – بلقسی سلیمانی - ) و یا حتی راوی غیر قابل اعتماد داریم که ممکن است داستان را به شکلی جعلی روایت کند ( "خشم و هیاهو" – فاکنر- " سه قطره خون" - هدایت )
ولی در این کتاب مانند اکثر رمان های کلاسیک قصه را با روایت دانای کل دنبال می کنیم.شاید تنها استثنا ، یک پاراگراف باشد که از زبان ویلهلم می خوانیم:
"کسی که زیر بود من بودم . تامکین پشت من سوار بود ، و من فکر می کردم من سوار او هستم. او مجبورم کرد غیر از مارگرت به او هم سواری بدهم. این طوری با چنگ و دندان از من سواری می گیرند . تکه پاره ام می کنند ، لگدم می زنند و استخوان هایم را می شکنند"
* نکته ی دیگر اینکه در رمان نو بیشتر فضای درونی و ذهنی شخصیت ها ، بدنه ی رمان را شکل می دهد و اثر را پیش می برد مانند ، ما درعکس باران گم شده بودیم ( فرهادشیری ) بار دیگر شهری که دوست می داشتم ( نادر ابراهیمی ) . ولی در ادبیات کلاسیک سیر حوادث و رویدادها است که ساختار اصلی قصه را تشکیل می دهد. از این منظر " دم را دریاب " حالتی بینابین دارد.
* از زاویه دیگر در رمان نو معمولاشخصیت مرکزی یا اولیه محوریت ندارد یعنی قهرمانی که تمام ماجراها حول او و در کشاکش او باشد وجود ندارد بلکه به نوعی با این طرز پردازش داستان ضدیت دیده می شود ( آبی تر از گناه – محمد حسینی ) . اما در " دم را دریاب" شخصیتی اصلی ومرکزی داریم که محور و ستون داستان است.
و در نهایت در یک نگاه کلی خبری از گره فکنی ها و آشنایی زدایی های رایج ادبیات مدرن نیز در این کتاب نیست.
"" گل ها و نورها در چشمان نابینا و خیس ویلهلم به حالتی از خلسه درهم ادغام شدند، و موسیقی سنگین ِ دریاوار تا گوش هایش بالا آمد. بعد جاری شد به درون اویی که وسط آن جمعیت خودش را در پس فراموشی ِ عظیم و شاد اشک ها پنهان کرده بود. آن را شنید، و از اندوه فروتر غلتید، فروتر از هق هق و زاری و درد ، به سمت برترین خواسته ی قلبش."
* دم را دریاب – نویسنده: سال بلو – مترجم : بابک تبرایی – نشر چشمه
Sunday, August 31, 2008
بزرگراه گمشده
از كدام درد بايد ناليد ؟ كدام اعتراض را فرياد كرد ؟ كدام غصه را گريست؟
هر روز بدتر از ديروز و ما همچنان اشباح مسخ شدهي اين ديار
گاه حس مي كنم دارم به جنون مي رسم از اينهمه ناتواني و جبر .
گاه خود را در گردابي سياه می بینم که به هر سو ميچرخم ويراني مي بينم و نميدانم راه آبادي كجاست
كدام را برگزينم؟ براي آنچه برگزيدم چه ميتوانم كرد؟ همهچيز در بدترين و حادترين مرزهاست و كدام مشكل را ميتوان برتر و در اولويت دانست ؟
با شنيدن اينهمه اخبار از گراني و تحريم ، چه فريادي سر دهم ؟
براي انبوه مشكلات ناديده گرفته شدهي معلولين چه مي توانم انجام دهم؟
براي اين اوضاع نابسامان و فاجعه بار بيمارستان ها كه اخيرا از نزديك لمس اش كردم چه ميتوانم كرد؟
به اين وضع پیچیده ی سياسي، و این محدودیت ها كجا و چگونه مي توان اعتراضي كرد؟
براي حفظ اينهمه ميراث باستانی و گنجهای به تاراج روندهي كشورم چه مي توانم گفت؟
براي كودكان محروم بهزيستي ، براي اينهمه انسان های مشکل دار ، براي تمام چيزهايي كه گویی به هيچ انگاشته می شود چه كنم ؟ فقط نظاره؟
براي جلوگيري از تصويب «لايحهي خانواده» كه حقوق زنان اين مرز و بوم را از این حداقل ِ موجود نیز تقلیل می دهد – به عنوان يك زن – ديگرچه مي توانم بكنم؟ آن هم در اين فضاي مسموم فرهنگي كه وقتي ميخواهي در اين مورد اعتراضي كني ، با لبخندي در گوشهلبانشان تو را به نگراني از تجديد فراش همسرت محكوم ميكنند . در اجتماعي كه مرد سالاري تا عمق فضاهاي روشنفكري رسوخ كرده و بسیاری از روشنانديشان مذكرمان اگر نگوييم همان تبعيضها و محدوديت ها را در زرورق تعريفهاي فانتزي ازعشق واحساسات مردانه همچون شكلاتي به دهانات مي نهند، حداقل دغدغه مشكلات زنان اجتماع برايشان در درجه چندم اهميت است و استيصال مضاعف براي ما اينكه بيشترچرخه هاي اصلي اين اجتماع در دست همين مردان است . ياد فیلمی ازتظاهرات فمينست هاي آلمان ميافتم كه چندين سال پيش ديده بودم و در مقابل تعجبام از حضور اينهمه مرد در يك تظاهرات فمينيستي، اميد پاسخ داد كه اين مسالهاي انساني است نه فقط زنانه. كو تا ما بتوانيم اول انسان بودن و برابر بودن خود را ثابت كنيم تا بعد مردانمان در كنار ما اين دغدغه را انساني ببينند نه زنانه.....
انگار دارم دچار جنون ميشوم وقتي حس مي كنم براي اينهمه مشكل هيچ نميتوان كرد ؟ هيچ ....هيچ ِ مطلق .
در فاصلهي ميان كار، در اوج استيصالي مرگ آور و سري كه از انبوه سوالهاي بيجواب متورم گشته نگاهي به مانيتورهاي دور و برم مياندازم : دستور پخت پاستا..... عكس هايي سكسي از هنرپيشههاي معروف سينما .... معرفي كرمهاي برنزه كننده و...... كاش مثل فِرِد در بزرگراه گمشده در اثر اين سرگيجه آدم ديگري ميشدم
Wednesday, August 06, 2008
درددلي خودماني
وقتي بعضي نظرات دوستان را در مورد نوشته قبليام (حفظ ميراث شاملو ) خواندم، ديدم پاسخ ام مفصل است و شايد بهتر باشد اينجا بياورم
فكر ميكنم اينجا دو يحث جداگانه وجود دارد
اول اينكه: آيا حفظ ميراث شاملو اصلا ارزش اينهمه جنجال را دارد يا به قول بعضي دوستان، ميراث شاملو فقط آثار چاپ شدهي او هستند و بس . و چه اهميت دارد كه وسايل او ، يا به قول دوستي عزيز عطر دست نوشته هاي اش براي سال هاي بعد باقي بماند.
دوم اينكه : آيا اين روش – جمعآوري امضاهاي اينترنتي – براي اعتراض و جلوگيري از اينكار روش مناسبي است يا باز به قولي با امضاي اين بيانيه نه تنها كاري از پيش نميرود بلكه ما داريم با تعيين تكليف براي ورثه شاملو كاري غير اخلاقي انجام ميدهيم و خيال خودمان را هم راحت مي كنيم كه آري به وظيفه خويش در حد توان عمل كرده ايم
در توضيح مورد اول
اصولا ما انسانها علاقمند به حفظ آثار و يادگارهاي عزيزان خود هستيم . شايد عموميت نداشته باشد اما كاملا طبيعي و ذاتي است . احتمالا بخشي ، از تمايلات فتيشيزم ( جزء پرستي ) اجداد باستانيمان به جا مانده و بخشي نيز به لذتي برميگردد كه از ارضاي حس كنجكاويمان - با ديدن لوازم فردي و خواندن خاطرات شخصي و لمس فضايي كه فرد در آن ميزيسته - حاصل ميشود. . اما در مورد افرادي با شهرت ملي و جهاني و كساني كه به نوعي كاري خاص و به ياد ماندني در زندگي خود انجام دادهاند طبيعياست اگر اين تمايل به شكلي ملي و عمومي تر ديده شود
گذشته از اين مقدمه ، حفظ اين يادگارها ميتواند كاركردهايي با جنبههاي مختلف داشته باشد از جمله
عينيت بخشي
نگهداري ميراث فردي ، كمك بسياري به حفظ موجوديت و ملموستر كردن آن شخصيت تاريخي مي كند . اين موضوع به خصوص در شرايط فعلي جامعه ما كه حذف نام شاملو از تاريخ و اذهان دوران شايد يكي از دغدغه هاي دولت حاكم باشد، مهمتر جلوه ميكند . دربيشتر كشورهاي دنيا هيچ ترديدي در مورد حفظ ميراث شخصي بزرگانشان وجود ندارد و به همين خاطر بسيار بيدغدغه به تحليل و معرفي مشاهير خود به عنوان افتخارات مليشان مشغولاند ولي ما در اين زمينه بسيار فقيريم و ميبينيم كه بسياري از شخصيت هاي تاريخي مان - كه البته در تاريخ مكتوبي كه فاتحان اش مينويسند، جايي نداشتند- به افسانه و اسطوره بدل گرديدند
ارزش گذاري
چه بخواهيم و چه نه ، ارج نهادن و يا ايجاد موزهاي به نام فردي محبوب، نوعي آموزش و ارزشگذاري براي نسلهاي بعد به همراه دارد و شايد نوعي الگو سازي و الگو پروري. چراكه در بطن خود اين پيام را انتشار ميدهد كه عنصر خنثي چنان جايگاهي ندارد كه وسايل شخصياش نگهداري و براي آيندگان حفظ شود. در اين برش از تاريخ كه ميبينيم به طور مثال براي حفظ آرمانهاي مذهبي و انقلابي و ارزشهاي علمي، بي بحث و دغدغهاي خانهموزههاي شهيد رجايي ، شهيد مطهري ، آيتالله خميني ، دكتر شهيدي، دكتر شريعتي ، شهريار ، دكتر حسابي و ... تاسيس ميشود آيا ايجاد خانهموزهي شاملو نيزبخشي از ارزشهاي فراموش شدهي اين نسل را زنده نگه نميدارد
تحليل ادبي و بررسيهاي تاريخي
گرچه امروزه از نظريههاي بسيار رايج در نقد آثار هنري ، نقد فرماليستي است كه بدون توجه به انگيزه هاي مولف اثر را تحليل ميكند اما به هر حال نميتوان تاثيرمثبت شناخت دقيقتر شخصيت يك مولف را در درك بهترآثارش كتمان كرد . شايد از جنبه ارزش گذاري اين بحث اهميت نداشته باشد ولي از بعد شناخت بهتر شكي در نياز به اين ابزار نيست. درست است، ما چه بدانيم كه چه بر حافظ گذشت و چه ندانيم ، چه به زعم بعضي از حافظ شناسان، حافظِ دائم الخمر براي جلب رضايت پير ميكده و كسب هرچه بيشترِ شراب، غزل ميسروده و چه به استناد مداركي ديگر حافظ قران بوده و عارفي والا مقام ، هيچكدام از ارزش آثار او كم نميكند ولي آيا حتي صرفا از ديدگاه بررسي اجتماعي تاريخ هنر كشورمان بهتر نبود به جاي توسل به اين همه حدس و گمان ، واقعياتي ملموس در دست ما بود كه بتوانيم با اتكا به آن، شخصيتي را كه در هاله اي از ابهام فرو رفته بهتر بشناسيم و بشناسانيم. آيا اگر علاوه بر اينكه آثار كسي را ميخوانيم شرايط زندگياش را هم ببينيم درك حسي بيشتري به ما نميدهد؟ آيا با ديدن كتابخانهاش ، بهتر و با يقين بيشتري نميفهميم از چه كساني تاثير گرفته است ؟ نقاشيهايي كه به ديوار اتاق كارش چسبانده ، معماري و چيدمان منزل اش اينها براي شناخت يك شخصيت كمكي بزرگ نيست؟ و اصلا آيا آثار يك فرد بزرگ فقط در نوشته هاي چاپ شده اش خلاصه ميشود و ديگر دستنوشتههاي او ، ديگر انتخابهاياش ، تابلوها و كتابخانه اش جزيي از شخصيت او محسوب نميشوند؟
كاركرد توريستي
يكي از افتخارات هر كشوري ، خصوصا اين روزها كه بحث جاذبه هاي توريستي براي بسياري كشورها در اولويت اول قرار گرفته ، موزه هايي است كه به تك تك افراد مشهورشان اختصاص مي دهند و با انواع جاذبهها آن را پركششتر ميكنند : لذت گام نهادن در طبقات خانه بتهوون و خريد يادگارهايي با تصاوير او بر رويشان و مجسمه هاي فروشي چهرهاش در اندازههاي مختلف در منزل شخصياش ، يادگاري نوشتن بر ديوارهاي خانه فردي مركوري ، ديدن كتابخانه و سر كوزنهاي تاكسيدرمي شده در خانه همينگوي ،موزهي سينما در خانه چاپلين ، ديدن چاپ اچينگهاي رامبراند در خانهاش ، ديدن مجسمه هائی ازبرنز، چوب، گرانیت، یا سنگ که همگی معرف مکتب پاریس هستند درخانه و كارگاه" اوزيپ زادكين " ، ديدن دستنويس خط خورده كتاب " پير دختر " در منزل بالزاك،قدم زدن در باغ خانهي ويكتورهوگو، موزهخانهي مونه، پروست ، لويي آراگون ، كامو ، و..... چرا راه دور رويم ، اگر ما پيشتر به فكر ايجاد موزه اي با جذابيتهاي خاص خودش در زادگاه مولانا افتاده بوديم الان نظارهگر اين نبوديم كه ، دو ميليارد ا ز هجده ميليارد دلار درامد سالانه توريست كشور تركيه ، ناشي از بازديد از موزهي مولانا و برگزاري مراسم رقص سماع در مقبره اين شاعر ايراني – تنها در عرض يكهفته - باشد. و يا همين فرانسويها كه اشاره اي به آنها شده بود گويا به اين شهرت دارند كه علاوه برايجاد موزه براي انبوه مشاهير خود و ديگران، تمام يادگارها و حتي منزل شخصي افرادي بيگانه كه زماني در اين كشور زندگي كرده اند را حفظ مي كنند و بسياري از توريستها به شوق ديدن بازمانده هايي از مشاهير خود به اين كشور سفر ميكنند
و آنوقت مگر ما چند نفر در حد و اندازه هاي شاملو داريم كه به راحتي اين امكان را از دست دهيم
در توضيح بحث دوم
آيا بهتر نيست اگر جايي در روش و شكل برخورد با مشكلي اختلاف نظر وجود دارد به همفكري براي رسيدن به راهحل بهتري بينديشيم و با صحه گذاري بر آن و وحدت بيشتر گروهي كه در اين وانفسا از اقليتهاي اجتماع هستند ، ديدگاهي هدفمدار داشته باشيم نه اينكه كل مشكل را مسخره جلوهدهيم و با تندروي و تندگويي وسخيف جلوه دادن موضوع همان اندك انگيزه را نيز براي يكدلي و يكسويي از بين ببريم
گرچه جمع كردن تعدادي امضاي اينترنتي نه كار شاقي است و نه ضمانت اجرايي در پشت آن است، ولي اين تنها، قدمي براي شروع است كه فعلا يك همصدايي و همدلي پيدا شود تا با همفكري اين جمع كه با امضاي اين اعتراض، مخالفت خود را اعلام كردهاند بتوان قدم هاي بعدي را برداشت . و نكتهي ديگر اينكه شايد بتوان به پيشنهادهاي ديگري از جمله جمعكردن مبلغي و خريد آن از ورثه هم فكر كرد ولي اولا به نظر من گرچه ممكن است به دليل نقص در حقوق قضايي، اين حق براي ورثه محفوظ باشد ولي شاملو شخصيتي ملي است و متعلق به زادگاه ما. اگر او يك فرد عادي بود و ميراثاش نيز مانند يك فرد عادي صرفا در اختيار ورثه ، كجا ممكن بود عينك و خودكار و صندلي اش چنين بهايي داشته باشد. و ديگر اينكه وقتي ميتوان ابتدا راههايي آسان تر را امتحان كرد از جمله ايجاد فضايي براي گفتمان و يا كمك گرفتن از ارگان هاي مقتدرترِ جهاني و يا تبديل اين يادگارها به ميراثي ديجيتال، چرا راهي سخت تر و غير عملي تر را برگزينيم؟
گفتن اينكه مگر ما چه حقي بر شاملو داريم و يا در زمان حيات اش چه گلي بر سرش زدهايم نيز سفسطه هاي بيش نيست . مگر ما چه حقي بر تخت جمشيد داريم يا بر ديگر آثار و اشياء تاريخيمان... پس چه حقي داريم كه اعتراض كنيم اگر كه بيايند و بدزدند و بفروشند و ببرند.اصلا مگر چه ميشود ؟! همچنان كه مگر چه شد كه چيزي از دهخدا و نيما نماند ! چه شد وقتي به دليل اهمال در نگهداري تمام دستنوشته هاي دهخدا يكجا سوخت و نابود گشت
آري اين سنت ماست كه به راحتي و در سكوت خيلي چيزها را از دست ميدهيم و آنوقت چون حال انجام كاري و حتي حوصلهي بحث و دردسر نداريم با ژست هاي روشنفكرانه ميگوييم اصلا چه اهميتي دارد ؟؟؟
به قول شاملو( در سخنرانياش در دانشگاه بركلي – سال 69 ) " اين ملت حافظهي تاريخي ندارد، حافظهي دستهجمعي ندارد و از آن روست كه اشتباهات خود را مكرر ميكنيم
Saturday, July 26, 2008
ترانه

Sunday, July 13, 2008
جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني

بعضي از داستانها چيز آشنايي داشت كه انگار قبلا جايي ديده يا شنيده بودم. مثلا شخصيت زينت يا زنِ سمندر، شخصيت آشنايي را از دل داستانهاي هدايت به يادم ميآورد كه البته هرچه فكر كردم نتوانستم دقيق به خاطرش آورم . يا عشق بين صالح و ژانت در " شيريني پزي مانوك " مرا ياد " ايدين و سورملينا " در "سمفوني مردگان " ِ عباس معروفي ميانداخت و يا جريان مرگ پيرمرد در شب عروسي دخترش و مخفي كردن جنازه در اتاق طبقه بالا در طول برگزاري مراسم ، ايده جالبي بود كه دقيقا در فيلم گربه سياه ، گربه سفيد " امير كاستاريكا " بسيار زيبا پرداخت شده بود. و نیزسبك سوررئال و فضاي داستان " من و گربه و ساحره " بسيار شبيه " مرشد و مارگاريتا" ي ناباكوف بود... هرچند ، من نتوانستم ارتباط خوبي با دو داستان آخر ،" من و گربه و ساحره " و" نيمروزي برفي در دوهزار و ششصد و بيست و پنج سال بعد " برقرار كنم شايد به اين خاطر كه فضايي يكسر متفاوت و غير قابل باور داشتند
اما از نظر من حتي اگرنتوان تاثير پذيري از اين آثار را در خلق داستانها انكار كرد باز هم اين مجموعه كه اولين كتاب منتشر شده اين نويسنده است ، خلاقانه و زیبا پرداخت شده است . چون هريك از داستان ها استقلال خود را در زبان ، سوژه و آفرینش شخصیت هایی ملموس دارند و از این گذشته تاثير پذيري مبحث ناگزيري است ، چگونه مي توان تاثير و ردپايي كه خواندن اثري يا ديدن فيلمي در ما به جا ميگذارد را انكار و يا در مقابل حضور ناخودآگاه آن در هنگام خلق اثر، سدي ايجاد كرد. آیا چنین چیزی ممکن است؟
Saturday, July 12, 2008
چهار قطعه از ساموئل بكت

اما با اين همه نمی توانم از پایانِ کم نظیر و غافلگیر کننده آن چیزی نگویم که حتی مرا با آن همه بد حالی سرحال آورد
وقتی بازيگر- مجسمهی نمایش آخر( فاجعه) مدام توسط دو فرد دیگر، که گویی در حال آماده سازی این مجسمه برای یک نمایش گروهی بودند ، تغییر وضعیت داده می شد ، در یک وضعیت خیره به تماشاچیان و زیر فوکوس نور ، ثابت باقی ماند و همینطور باقی ماند و آنقدر ماند که کم کم تماشاچیان با بهت وتعجب ، کمی به اطراف و همدیگر نگاه کردند و بالاخره شاید از روی باز شدن درهای سالن یا پایان وقت نمایش پی بردند که نمایش تمام شده و بر خلاف عادت همیشگی ، کف زدن و تشویقی در کار نیست و همینطورکه مجسمه - بازيگر ( با بازی ِ عالی خسرومحمودي ) همان وسط به آن ها خیره مانده باید راهشان را بکشند و از کنارش رد شوند و از سالن بیرون روند..... کلیشه شکنی بکر و جالبی بود.
Tuesday, July 01, 2008
کافه پیانو
لذت خواندن" كافه پيانو" را مزه مزه مي كنم . آنقدر واقعي و صميمي و راحت نوشته شده بود كه گاه آخر شبها، در ميانه بي صدا خواندناش يكدفعه دلم پر می کشید که لباس بپوشام ، دست شهرام را بگيرم و بگم بيا يك كله بريم كافه پيانو، يك جفت شكلات داغ بخوريم ، اندكي در هواياش دم بزنيم ، گلگيسو را بغل كنیم و حسابي ببوسیماش و بعد برگرديم خانه تا بقيه كتابام را بخوانم. نميدانم فضا و مكان اش كجاست اما انگار همين نزديكي ست و درهمين لحظه ، همينطورناب و خالص و دوست داشتني در گوشه كافه اش نشسته، رو به درخت عرعر محبوباش ، با وسواس و لذت خاص خودش پیپ اش را مي كشد و به يكي از ايده هاي عجيب و غريب اش فكر ميكند و دل آدم غنج ميزند كه چند كلمه اي باهاش حرف بزند حتي اگر مجبور شود دو برابر پول شكلات را هزينه كند.
مدام فكر ميكردم این کتاب، چطور براي گرفتن مجوز چاپ توانسته، سالم و بدون مثله شدن از زير تيغ وزارت ارشاد بگذرد. و فكر ميكنم در فصل هاي آخرِكتاب جواب ام را يافتم. " فرهاد جعفری " گرچه با گنجاندن صحنه هاي نماز خواندن پري سيما و توصيف ِزيبايي ِ او كه با چادر نماز چندين برابر ميشود و نیز با خلق يك كاراكتر جبرزده ، معصوم و دوست داشتني از فردی که زمانی مامور امنیتی بوده، توانسته خوب دلِ ارشاديها را به دست آورد ولي با اين حال هيچ به جانِاثر لطمه اي نخورده و جوري نيست كه آدم را اذيت كند وتحميلي و اضافي احساس شود. وتدبيري بسيار زيركانه و هوشمندانه به نظرم رسيد.
يا هروقت پشت ِ صحنه فيلم هاي تاركوفسكي و برگمان را مي بينم، با وجود درك قدرت و توانمندي حيرت انگيزِ كارگردان ، باز با ديدنِ آن همه تقلا و نقش بازي كردن ، برداشت هاي مكرر و حرصخوردنهاي كارگردان و کلک های تصویری ، گويي تصويري كه از فيلم - به شكل موهبتي بسته بندي شده و مقدر و مقدس- ناخودآگاه در ذهن ام نقش بسته خدشه دار ميشود. شايد بدون اين كه بدانم چرا و خودم بخواهم به " اصالت مديوم " اعتقاد دارم .
براي مثال هيچوقت نتوانستم اجراي صوتي "شازده كوچولو " را دوست داشته باشم حتي اگر از كارهاي شاملو باشد. چون دل ام نميخواست صداي شازده كوچولو صداي آدمي باشد كه هزاران بار در دوبله هاي كارتوني شنيدم يا صداي روباه ، همان صداي آقا بده در سريال همسايه ها باشد كه در كودكي ميديدم.ويا داستانخوانيهاي راديو زمانه فقط تا وقتي خوبه كه داستان رو از قبل نخوانده باشم.
وبا وجود اينكه از دیدن "راوی – وب سایت کتاب های صوتی" بسيار خوشحال و جوزده شدم تا آن جا كه فكر كردم كاش خودم هم يك كتاب صوتي تهيه و به اين سايت اهدا كنم : چه براي نابينايان و كم بينايان وچه براي كساني كه وقت يا حوصله كتاب دست گرفتن ندارند و مي توانند از اين طريق كتابِ مورد نظرشان را بشنوند، اما باز وقتي داشتم به داستان" انتقام چمن " از كتاب" اتوبوس پير" " ريچارد براتيگان " گوش مي كردم حس مي كردم طنز خلاقانه و تصاويرِ بديع و فضاي عجيب اين داستان با نحوه اجرا و تاكيدهاي كلامي گوينده تمامِ خاص بودن اش را از دست می دهد..
* کافه پیانو - نویسنده: فرهاد جعفری - ناشر:نشر چشمه
Tuesday, June 24, 2008
قصر
اما گاه غر نزدن خيلي سخت است
خو كرده ايم به تكرار مكدر و كرخت روزهايمان. به گزشِ گنگ درهر نگاهي كه به سويي ميافكنيم و به نيشي تلخ درهر خبر و هر كلام
به دست و پا زدن بيهوده در برزخ روزمرگي و نوستالژي آرزوها ، به بدبختي و عصبيت هايي كه در هواي پيرامونمان چون رودي سياه جاري است و در هر نفس چون هوايي مي بلعيم و گاه هيچ راهي به گريز نيست جز به مددِ نابْ لحظه اي سرمستي از كشف رازي.
به استيصال بيپاياني كه از نشدن آنچه ميخواستي باشي با بزاقِ زير زبانات هر لحظه به كام ات ميريزد وگريههاي بي بهانه اي كه بغضِ نظاره اين همه را هرازگاهي بيرون مي افكند و تسلسلِ اوج و فرودهاي بيپايان ِ نمودار سينوسي حال و حسمان .
به تمامياين ها همچون دردي مشترك ، همچون توصيف مكرر بيمارياي كه نميدانم، مسري است يا موروثي و هرازگاهي از ديگران نيز ميشنوي، خو گرفته ايم و تداوماش گاه بي اثرشان ميكند و گاه ما را بيحس . و يا شايد ديگر ياد گرفتيم كه بتوانيم با اين همه بخنديم و خود را سوار موجهاي لذت ، غرق درياي فراموشي كنيم.
اما وقتي به ناگهان دريابي در ميان صورتك هاي وقيحي روزات را ميگذراني كه دست بر شانه ،همراه ات و با لبخندي به روي ات ، دشنه در پشت ات مي نشانند ديگر شرمنده تمام تئوري هاي قدرت فكر و انرژي مثبت ميشوي.
همچون آقاي ك در رمان قصر كافكا شدهام.مستاصل و مبهوت در دنيايي معماگونه و هولناك.... صورتك ها احاطه ام كرده اند. و كابوسها ديوانهام
Thursday, May 15, 2008
مصلای کتاب
انگار این روند معکوس مسائل دراجتماعِ ما باعث شده که با گذشت زمان و عبور از هر مقطع، شرایط گذشته به نظرمان حسرت برانگیزتر و بهتر می آید . شاید برای همین اینقدر پر از احساسات نوستالژیک ایم.
مثلا بلایی به سرمان می آید که مجبورمان می کند از دوران ریاست جمهوری گذشته با خوبی یاد کنیم و تازه حس کنیم که گویی قدر نعمت ندانستیم حتی اگر در همان شرایط باز احساس نارضایتی داشتیم. یا رشد تورم به جایی می رسد که وقتی یاد یکی دو سال پیش می افتیم حس می کنیم چقدر شرایط اقتصادی بهتر بود و چه راحت می شد خانه خرید. و به هر حال منظورم مصداقِ عینی این جمله " سال به سال ، دریغ از پارسال " است که ما به لمس هزار باره آن خو گرفته ایم.
سال ها وقتی می رفتم نمایشگاه کتاب از بی نظمی ، عدم اطلاع رسانی مناسب ، آشفتگی و عدم توجه به امکانات رفاهی این خیلِ عظیم مراجعین به تنگ می آمدم و هزاران ایده و راه حل به ذهن ام می آمد و اینکه چرا هیچ اقدامِ اصلاحی و تغییری پس از این همه سال انجام نمی گیرد؟
اما این دو سال که از نمایشگاه کتاب در مصلی بازدید می کنم تازه حس کردم صد رحمت به نمایشگاه های قبلی و اینکه نمایشگاه بین المللی در مقایسه با این شرایط چقدر استاندارد بود و فضای بهتری داشت. بدبختانه شرایط ، طوری شده که باقی ماندن هرچیز در حد همان حداقل ها ، باز جای بسی شکرگزاری دارد.
مساله دیگر این که مدتهاست مطمئن شدم ما کاملا به صورت حسی و شهودی زندگی می کنیم. به طور شهودی مسائل را کشف می کنیم ، و اکثر مواقع ناچاریم بر مبنای حسِ درونی تصمیم بگیریم. و امید زیادی به راهنمایی های بیرونی و وظایف ارگان های عمومی و یا اطلاع رسانی های جمعی نیست . شاید بی مناسبت نیست که بنیانگذار فلسفه اشراق در جهان ، فیلسوف مورد ِستایش ِ ما " شیخ اشراق " یا " شیخ شهاب الدین سهروردی " است . و به نوعی بخشی از فلسفه و عرفان و حتی خردِ جمعی ما متکی به فلسفه شهودی است و هر یک از ما بصورت روزانه با این موارد برخورد داریم .
مثلا تصمیم داری از نمایشگاه ِ کتاب دیدن کنی. به طورِ حسی یکی از درهای بازِ مصلی را پیدا می کنی . بعد از آن جهتِ حرکت را هم صرفا باید حس کنی و یا به شهودِ جمع اتکا کنی و پشتِ سر جمعیت روانه شوی. پس از چند دقیقه پیاده روی تابلویی می بینی که " محل وداع با امام " را نشان می دهد !!! پس حتما راه را درست می روی و از همین مسیر به غرفه های نمایشگاه خواهی رسید. پس از عبور از محوطه سرسبز، واردِ برهوتی بزرگ و بی آب و علفی می شوی که در گوشه کنارِ ِ آن سیمان و آجر و مصالح بنایی دیده می شود ، دیوارهایی نیمه تمام و محیطی پر از گرد و خاک. هر چقدر دستانت را سایبان کنی و چشم بچرخانی بی فایده است ... راهنمایی یا علامتی نمی بینی جز تابلویی در دوردست که وجود" آب معدنی خنک " را اعلام می کند و در کنارش " ساندویچ سرد و گرم " . باز با اعتماد به شهود جمع پله ها را سرازیر می شوی . بیشتر که دقت کنی می بینی در دکه هایی کوچک نفشه هایی تحویل مردم می دهند که نقشه کلی نمایشگاه است . کاغذ را هرچقدردر دستان ات اینور و آنور بچرخانی چیز زیادی دستگیرت نمی شود بهتر است به درون ات رجوع کنی و بالاخره ازیکی از درها وارد شوی تا ببینی چه پیش می آِید . از خوش شانسی این سالن که واردش شدی سالن ناشران عمومی است که منظور همان ناشران داخلی است. در این سالن حدود 25 یا 26 راهرو وجود دارد که غرفه ها در دو طرف هر راهرو قرار دارند. در ورودی هر راهرو فهرست ناشرین موجود در آن نوشته شده که به ترتیب حروف الفبا از راهروی اول از الف شروع و تا راهروی آخر به "ی" ختم می شود.
اما نکته اینجاست که چیدمان نمایشگاه طوری است که راهروها در دو قسمت تقسیم بندی شدند و قسمت دوم در فاصله ای و ارتفاعی متفاوت نسبت به قسمت اول قرار دارد که این باعث می شود اکثر مراجعین ابتدا از تمام راهروها در قسمت پایین بازدید کنند و بعد وارد قسمت دوم شوند. ولی مسوولین زحمت تفکیک ناشرین راهروهای بخش اول و دوم را ندادند. و به نوشتن لیست یکسانی از ناشرین اکتفا کردند و این تابلو را به صورت یکسان در ورودی بخش اول و دوم نصب کرده اند. حالا باز این جا هوش و ذکاوت توست که تشخیص دهی کدام یک ار این ناشرین در بخش اول راهرو قرار دارد و کدام در بخش دوم. و یا این که وقت بگذاری و هر دو بخش را از ابتدا تا انتها بگردی.
با این همه اگر هم از صبح تا ظهر چرخیدی و سرگردان راهروها، ناشرین مهم و مورد علاقه ات را پیدا نکردی نا امید نشو چون بالاخره ممکنه اتفاقی ، یا شاید هم با فشار رود جمعیت و شاید هم البته با راهنمایی های استاد درون ات گذارت به انتهای سالن - جایی که تمام راهروها خاتمه پیدا می کنند- بیافتد ،آنوقت از دیدن اینکه تمام ناشرینِ پر مخاطب در امتداد هم ، غرفه های مجزا و بزرگ در انتهای سالن دارند تعجب نکن. غرفه هایی که طوری تنظیم شده اند که می توان داخل شان شد و چرخید و البته که این نعمت بزرگی است. اما ناراحت نشو و هیچ به ذهن ات فشار نیاور که چرا مطلب به این مهمی جایی به اطلاع تو رسانده نشده یا روی این همه تابلوی لیست ناشرین ، جایی به این موضوع اشاره نشده و فقط شماره غرفه مورد نظر ذکر شده است و نه اشاره ای به اینکه این ناشر در جایی خارج از راهروهای موازی قرار دارد. بالاخره ناشرین محبوب ات را می یابی و با زور آزمایی در لابلای جمعیت می توانی چند جلد کتاب را که می خواهی بخری .
دیگر از تشنگی و گرسنگی در حال از پا در آمدنی. انتظار که نداری داخل این سالن بزرگ که تمام ناشرین را یکجا درون خود جا داده و این همه جمعیت را ، غرفه ای ، اتاقکی ، سکویی و یا حتی فرد دستفروشی بیابی که یک آّبمعدنی خنک یا بیسکوییتی چیزی برای فروش داشته باشد. واقعا انتظار بی جایی است اگر هم هست ظرف این مدت 5 ساعت که ندیدی پس بیشتر هم نگرد. بهتره از سالن خارج شوی و حدود ده دقیقه ای تا رسیدن به غرفه آب معدنی حرکت کنی پس از آن در صف خرید ساندویچ بایستی . این از بد شانسی توست که تا نوبت به تو می رسد ساندویچ تمام می شود و یا باید منتظر رسیدن کارتن های ساندویچ بمانی یا به دکه بعدی بروی و باز ته صف بایستی . از دیدن این صف طولانی هم بی تاب و پشیمان نشو چون تا چشم کار می کند جای دیگری که چیزی برای خوردن و نوشیدن بفروشند نمی یابی پس منتظر بمان و ساندویچ ات را بخر و حالا دنبال جایی باش که حداقل سایه باشد و اگر نشستی با خاک یکسان نشی . کاملا بیفایده است نیم ساعتی چرخیدن با ساندویچ و نوشابه گرم شده ات کافی است که به این نتیجه برسی مثل بقیه روي يكي از همين سكوهاي پر گرد و خاك و زير آفتاب و يا روي جدول هاي پراكنده گوشه كنار، جايي براي نشستن پيدا كني . پس از اینکه ساندويچ خوشمزهات را نوش جان کردی . نكنه که از نبودن سطل آشغال در شعاع چشم اندازت عصبي شوي و بخواهي از لجات آشغال را همانجا رها كني . تو كه اينهمه حوصله كردي کمی بيشتر بگرد. كمي به چپ كمي به راست كمي بالا كمي پايين. راهپيمايي بعد از نهارخيلي هم مفيده .ديدي بالاخره چشمان تيز بينات در آن دور دست شكارش كرد. آري آن شيء سياه رنگ كه در آن گوشه مي بيني سراب نيست .. همان سطلِ مبارك آَشغال است .
هنوز چندتايي از كتاب هايي كه ميخواستي بخري باقيمانده كه ناشرشان را نميداني.اين سرگرداني ها يك نتيجه خوب ِ ديگر هم داشت : جايي را پيدا كردي كه نوشته " از ما بپرسيد " ميروي و در صف ميايستي وبالاخره نام ناشريني كه مي خواهي پيدا مي كني و دوباره وارد سالن ميشوي و جستجوي ناشر را شروعميكني. در ميان فهرست های دیواری نامي از ناشري كه ميجويياش نيست . دنبال جايي ميگردي : شايد دكه اي براي اطلاع رساني ، اتاق كامپيوتري يا هر چيزي شبيهاين ، بالاخره در گوشهاي چشمات به اتاقكي ميافتد كه بالاي آن نوشته " مدير سالن " و پسر جواني قبراق و سرحال پشت ميزي در ورودي اتاقك نشسته و انگار آماده پاسخگويي است اميدوار به اينكه شايد حداقل يك راهنمايي براي يافتن ناشر گمشدهات بيابي به سوياش ميروي و پاسخ اش را می شنوی " در اين راهروها به ترتيب از روي حروف الفبا ميتوانيد ناشر مورد نظر را پيدا كنيد " .... تشكر يادت نرود به هر حال اين هم نوعي راهنمايي است.
سعي كن دستورات مديتيشن را كه گاه از اينور و آنور شنيدي بياد آوري چون براي ايجاد تمركز و تقويت نيروهاي حسي دروني مفيد است . كمي تمركز و آنوقت همچون ایکیوسان ناگهان دري به رويذهن ات گشوده ميشود و به راحتی ناشري كه با حرف "ث" يا " چ " شروع ميشود را در راهروي 24 و ميان لیست ناشرین حروف "ميم " و "نون " می یابی و "موسسه داستانسرا " را بعد از اتمام ناشرين با حرف "نون " و " انجمن موسيقي " را در میان " نوروز هنر " و" فاطمي ". گفتند به ترتيب حروف الفبا ولي اين مثل هر چيز فقط 25 درصد راهحل است پس اين هوش و ذكاوت و اشراق دروني اشرف مخلوقات كجا بايد به كار رود؟؟
خوب ديگه كافيه . ته مانده حقوق تا آخر ماهات را هم خرج كردي و ديگه بهتره بري.. نزديك در خروج مي بيني صف عظيمي شكل گرفته كه معلوم نيست بابت چيست ..جلوتر كه ميروي و مي فهمي موضوع چيست ياد جمعه عصرهاي پيچ جاده چالوس ميافتي كه از بس شلوغ است پليس ، پيچ هاي جاده را هر ده دقيقه اي يكطرفه ميكند . اينجا هم پليس مهربان به كمك آمده و ورودي متروي مصلي را يكطرفه كرده پنج دقيقه اي ميتوان وارد شد و پنج دقيقه اي داخلي هاي به هم چپيده ي مترو مي توانند خارج شوند. از خیر مترو می گذری ولی پس از دیدن اوضاع نابسامان خودروهای عمومی و شلوغی وحشتناک و کارزارِ تاکسی گرفتن، باز بر می گردی و صبورانه در انتهای صف ورود به مترو می ایستی .
در کنار در خروجی يك تابلو توجه ات را جلب ميكند ، جملهاي از سخنان آيتالله خميني است : "بكوشيد در كنار ساختن مصلي در کارساختن بينش كفرستيزي مسلمانان نيز تلاش کنید " از درك معني عميق و واقعي اين جمله كه عاجزي اما از تاريخ پايين آن كه سال 67 را نشان ميدهد چیزی دستگیرت می شود ، پس پروژه ساخت این مصلی دو دهه است که آغاز شده و هنوز کامل نشده . خودت نمی فهمی چرا اما بی مناسبت یکدفعه یاد مقاله ی "پروژه هایی که طی دو دهه اخیر دنیا را تکان داد " می افتی.
Wednesday, April 23, 2008
نيمه غايب

اين نوع انديشيدن را به جبر زمانه ياد گرفتيم و اكثر مواقع نقش بهترين مخدرها و آرام بخشها را بازي مي كند.مثلا وضع زندگيات را با بقيه مقايسه كن ، و يا سطح آگاهيت را ، وضع كشورت را با خيلي بدترها ، آزادي اجتماع را با زماني كه بسيار محدودتر و بستهتر بود ، و ...... و اين نخوت، به مرور مثل سم مخدر انسان را در مقابل همه چيز دچار انفعال مي كند .
وشايد اين سم شيرين در وادي هنر و ادبيات هم نفوذ يافته است . كتاب" نيمه غايب " نوشته " حسين سناپور "جايزه مهرگان ادب را به عنوان بهترين رمان دريافت كرده است.
ولي اينجا باز همان سم شيرين به دادمان ميرسد و كتاب را با ديگر رما ن هاي چاپ شده در همان دايره ي فرضي مقايسه ميكنيم. آنگاه شايد عنوان بهترين رمان خيلي هم عجيب نباشد
توجه به بعد فرماليستي و اولويت دادن به سبك هايي با ساختار هاي نوين و پيچيده و يا حتي تجربه هايي از كپي برداري سبك هاي جديد در ادبيات جهان ( كه حتي در ادبيات دنيا در مرز كهنگي است ) . تا آنجا كه گاه اين تمايل به آشنايي زدايي ساختارها و سبك ها ، به غامض گويي و زبانهاي غير قابل فهم ميانجامد .
گرايش به مضامين فمينيستي . در اكثر كتابهاي برگزيده اخيرچهره اي متفاوت از زن نسبت به هنجارهاي عاميانه مي بينيم مثل : چراغ ها را من خاموش مي كنم و عادت مي كنيم ( زويا پيرزاد ) خط تيره آيلين ( ماه منير كهباسي ) بازي آخر بانو- بازي عروس و داماد ( بلقيس سليماني )شبهاي چهارشنبه ( آذردخت بهرامي ) نيمه غايب ( حسين
- سعي در افشاگري فرهنگ مرد سالارانه ، با وجود تغيير شكل ظاهري و نفوذ موذيانه اش در چهره مرد رمانتيك و
- گرايش به تابو زدايي از فرهنگ زنانه كشورمان. با خلق شخصيت هايي مثبت از زنان بي پروا ، جسور ، مستقل و حتي شايد از ديدي "هرزه " ، كه نا عدالتي ها و حقوق نابرابر جنسي و خودخواهي اخلاقي و احساسي مردانه را تاب نمي آورند و در پي كشف و استقلال هويت خويش ميروند.
و اين اهميت دادن به مشكلات ناشي از نابرابري جنسي در اجتماعمان به زعم من نكته بسيار مثبتي است ، چراكه از معدود جاهايي است كه حتي مخدر شيرين نسبيگرايي و قياس ، در التيام بخشي زخم زنانه اين زمانه بي اثر است
Wednesday, April 09, 2008
inana
در تاریکی و سکوت به موسیقی کیبورد گوش می سپارم ، به هم نوازی ِ پیانوی کلیدهای اش با تام تام ضربان نگران ِ قلب ات، در رقص ِ نور ِ سفید ِمانیتور
و با اندیشه های ات به پرواز در می آیم
میبینم ات در عکسی کهنه،- کودکی ات - ایستاده ای کنارِ او نه که گویی به اصرار، دوشادوش ِاو - به توهم ِ مردانگی – مویی چون همیشه پریشان و نگاهی نافذ چونان نگاهی که گذر سالیان ِ پرشماری را چشیده باشد ، با چشمانی مغرور ، مغروق ِ بوسه هایم .... پس ِ سال ها
میبینم ات باز در کنج تاریک اتاقی به تنبیه ، ایستاده ای ، پر خشم و پر شرر اما خاموش ، در حسرت ِ خانه، فرار را در سر می پرورانی ، تنها تخته سیاه پناه ِ بی پناهی ِ توست. قسم می خوری که هرگز دیگربار این جا پا ننهی و این کابوس را مکرر نکنی ، ناگاه دری گشوده می شود به جذبهي ايشتر وارش، سیل ِ نوری جاری می شود . به مهر تورا در آغوش می فشارد و تنها نگاهی کافیست پایان کینه ورزی آموزگارِ بیمارت و رهایی از کابوس های شبانه و نفرت ات از مدرسهِ
باز میبینم تو را که هر شام ، خسته از شیطنت ِ کودکانه، میان ِ بازوان اش به خواب میروی با بافه ای مو در مشت ات که به بهانه ی همیشگی خواب رفتن ات از زیر ِ گره روسری بیرون اش می کشی و در مشت می فشاری - آرامش ِ این که بدانی در کنارت می ماند ،... می ماند ، می ماند آری می ماند ....... تا همیشه
و.... باز ميبينمات، به مانند خردكيات، معصوم و بيهدف يله ميدهي كنارش و مينگري ساعتها ." ايناناي " زيباي تو خستهي آن همه كارزار ، اينك رهواري گام هاياش را به بادي سپرده وپناه برده به سكون غارِ خلوتاش . اما هنوز ميتابد ... چونان خورشيدي در كسوف
گرگ و میش صبح است ، خسته اما سبکبار ِ از او نوشتن باز می گردی باز آرام ، باز هرم ِ آغوش ات زمهریرم را آتش میزند . به خوش خیالی خواب ام را بوسه می دهی و نمیدانی که از آغاز عبورات از چهار چوب ِ در، بیدارم و با تو چون دو روح ِ سرگردان در کوچه های خاطرات ِ کودکیات شناور . هرجا که او هست ، هرجا که ردي از مهرِ خاموش ِ او هست
سين ِ هفتم
سين ِ سرخي است
دريغا كه مرا
نصيب از اين سفرهي سنت
سروري نيست
شرابي مرد افكن در جام ِ هواست
شگفتا
كه مرا بدين مستي
شوري نيست
سبوي ِ سبزهپوش
در قاب ِ پنجره
آه چنان دورم
كه گويي جز نقش ِ بيجاني نيست
و كلامي مهربان
در نخستين ديدار ِ بامدادي
فغان كه در پسِ پاسخ و لبخند
دل ِ خنداني نيست
بهاري ديگر آمده است
آري
اما براي آن زمستانها كه گذشت
نامي نيست
نامي نيست
***
- شاملو -
