Saturday, July 25, 2009

روزگار تلخ ترس از خفته‏اي در گور


مادر!!! روزگار بديست!!! روزگار تلخ ِترس از خفته‏اي در گور


ديروز سالمرگ شاملو در امامزاده طاهر كرج برگزار شد. عده زيادي آمدند، ولي گويا دوستان نيروي انتظامي و لباس شخصي امسال ارادت خاصي به شاملو پيدا كرده بودند تا آنجا كه از ساعت‏ها قبل در سر مزار شاملو جمع شده بودند و تعداد زيادي نيز در سراسر امامزاده چرخ مي‏زدند

دوستان امنيتي‏مان امسال آنقدر نسبت به شاملو تعصب پيدا كرده بودند كه حتي نمي‏گذاشتند كسي به مزارش نزديك شود. ابتدا 5 نفر قبر را در محاصره خود داشتند و حتي كساني كه مي‏خواستند فاتحه‏اي بخوانند را از حسادت شان، به تندي ميراندند و دور مي‏كردند و بعد كه ديدند رقبا خيلي زياد شدند و نمي‏توانند حركتشان به سمت مزار را كنترل كنند، همه را از قطعه بيرون راندند و نمي‏گذاشتند هيچ‏كس وارد قطعه شود. رقيبان هم همگي سرود " يار دبستاني " را يكصدا زمزمه كردند و با انگشتاني به نشانه پيروزي از امامزاده طاهر خارج شدند

چهره‏ي دوستان امنيتي كاملا شكل يك رقيب زخم خورده و خيانت ديده بود. همگي عصبي و ناراحت انبوه دوستداران را با غيظ از نزديك شدن به معشوق باز مي‏داشتند و با اندوه رفتن پيروزمندانه‏شان را نظاره مي‏كردند.
عده‏اي هم طبق معمول مشغول فيلمبرداري بودند تا بعدا سر فرصت رقبا را شناسايي كنند و در يك سري عمليات قيصروار حسابشان را صاف كنند و از سر راه وصال خود به معشوق برشان دارند

در اين هير و وير مانده بودم در جواب مادر پيري كه گويا عزيزي را در همان قطعه داشت و اجازه نمي‏دادند سر خاك عزيزش برود و از من مي‏پرسيد:" چه خبر شده؟ اونجا كي‏رو محاصره كردن مادر؟ كي اومده اونجا؟ "چي بگم؟

Tuesday, July 21, 2009

مرگ، پايان كبوتر نيست

اين‏روزها مي‏بينم كه چقدر شعرهاي شاملو در ناخودآگاه مشترك جامعه تداعي ميشه. من ردشو خيلي جاها ديدم. از پلاكاردهايي كه در راهپيمايي‏هاي سكوت دست مردم بود تا نوشته‏هاي وبلاگ‏ها و حتي شعار يا اشعار روي اسكناس‏ها

شايد دليلش اين باشه ; شعري كه بازتاب رنج‏هاي زنده و ملموس راوي‏اش بوده، به مرور گويي از عصاره‏ي رنج هاي جاري در زمان مي‏بالد و نه تنها غريب و كم‏مصرف نمي‏شود كه هرجا انسانيت و عدالت به درد بيايد حضور خود را به رخ مي‏كشد.

در آستانه سالمرگش، حضورش، امسال گرماي ديگري مي‏بخشد.

****

بر کدام جنازه زار می زند این ساز ؟
بر کدام مرده ی پنهان می گرید ،
این ساز ِ بی زمان ؟
در کدام غار بر کدام تاریخ می موید ،
این سیم و ز ِه ، این پنجه ی نادان ؟
بگذار برخیزد مردم ِ بی لبخند
بگذار برخیزد !


زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه ی صافی
زاری بر لقاح ِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراع ِ بلند ِ نسیم
زاری بر سپیدار ِ سبز بالا بس تلخ است .
بر برکه ی لاجوردین ِ ماهی و باد
چه می کند این مدیحه گوی ِ تباهی ؟
مطرب ِ گور خانه به شهر اندر چه می کند ،
زیر ِ دریچه های ِ بی گناهی ؟
بگذار برخیزد مردم بی لبخند
بگذار برخیزد !

Saturday, July 04, 2009

كافه، تعطيل

مي‏خوام اين فايل باز، كه ارزش بيشتر از اين وقت گذاشتن و فكر كردن رو نداره ببندم
من و تعدادي از دوستان روز سه‏شنبه عصر ساعت شش و نيم ، كتاب‏هاي "كافه پيانو" يمان را به نشر چشمه تحويل مي‏ديم و از آقاي كيائيان خواهش مي‏كنيم كه اون‏ها رو براي آقاي جعفري بفرستند
اگرخواستيد همراهمان باشيد خوشحال مي‏شم و بهتره روي صفحات داخلي كتاب يادداشتي براي ايشون بنويسيد
***
آدرس كتابفروشي نشر چشمه: خيابان كريمخان زند - زير پل كريمخان - نبش ميرزاي شيرازي

Saturday, June 27, 2009

فانوس خون

...
...
...
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‏بره
از توی زندون
مث شب‏پره
با خودش بیرون
می‏بره اون‏جا
که شب سیا
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می‏کشن
تو خیابونا
سرِ میدونا
عمو یادگار-"
مرد کینه‏دار
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار
***
مست‏ایم و هشیار
شهیدایِ شهر
خواب‏ایم و بیدار
شهیدایِ شهر
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سرِاون کوه
بالای دره
رویِ این میدون
رد می‏شه خندون
*
یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد

Friday, June 26, 2009

پایان کابوس بی‏پایان

كاش مثل بسياري شب‏ها، در يك لحظه نفس‏زنان و گريه‏كنان از خواب مي‏پريدم و مي‏ديدم در امن‏ترين و آرام‏ترين نقطه‏ي زمان و مكان هستم و هرچه ديده بودم كابوسي بود بس هولناك .كابوسي كه هرچقدر هراس‏انگیز ،ولی پايان يافت

اما اين كابوس را انگار پاياني نيست
كابوسي كه ده روز پيش با شنيدن اخبار ساعت 6.30 شروع شد. خبری كه بر صندلي ميني‏بوس خشكم كرد و بغضي كه تا هنوز ادامه دارد

با اينكه بسيار بيش از سهم خود چنين چيزهايي را تجربه كرديم :از انقلاب گرفته تا كشتارها و جنگ اما زمان زيادي نگذشته است از روزهايي كه با ديدن تصاوير انتفاضه فلسطين يا كشتار غزه بي‏تاب مي‏شدم و برايم دور بود چنين فضايي . ناگهان و به يكباره در چشم برهم زدني خود را در تالاب خونینِ مشابهی ديدم اما چه تفاوت نفرت‏انگيز و شرم‏آوري وجود دارد در اين ميان

حالا دیگر حزن صدای ویکتور خارا در گوشم طنین دیگری دارد

هنوز دو هفته نگذشته است از روزها و شب‏هاي شادِ پيش از كابوس انتخابات. شب‏هايي كه همه با هر عقيده‏اي در كنار هم شاد بودند. همچون جشني ملي از حضور شاد هم هيجانزده بوديم


چه بسيار از کسانی كه تا ديروز ، خسته از سال‏ها تلخي و كينه و قهر و سرخوردگي ، براي آشتي و يكدلي بيرون آمده بودند و همدلي و اميدي ديگرگون را جشن گرفته بودند ، امروز در گورهاي سردشان خفته‏اند

انگار که نه دو هفته كه دو قرن از آن روزها گذشته است و چه زود شاديمان رنگ خون و عزا به خود گرفت

تا دو هفته پیش دو گروه مخالف را فقط جدول خیابان‏ها و سبزه‏ی میدان‏ها جدا می‏کرد و امروز چه مغاک هولناکی است میان این دو. چه شکاف عظیمی ایجاد شده میان دو دسته‏. شکافی پر از خون و جنازه. شوخی‏های دیروز به ناگهان طعم مرگ به خود گرفت و حالا چشم در برابر چشم وخشم در برابر خون

نه،انگار اين كابوس را پاياني نيست
به شكلي كاملا بيمارگونه روزي بيش از بيست بار به مونيتور خيره مي‏شوم و فيلم " كشته شدن ندا" را نگاه مي‏كنم. وقتي پلك ميزنم نيز باز نگاه و صورت او را مي‏بينم. مي‏دانم او فقط يكي از صدهاست اما مي‏خواهم ببينم تا فراموش نکنم. می‏خواهم ببینم تا بدانم چند بار ديدن اين فيلم كافي است تا از شنيدن صداي ضجه‏ها و ديدن نگاه خونين آخر او به گريه نيافتم و بعد بتوانم با يك قياس، جنس گوشت و قلب و روح و احساس انسانی را تصور كنم كه مي‏تواند خود،عامل چنين جنايتي باشد

نه،...این‏بار....دیگر این کابوس را پایانی نیست
چرا كه گرچه بتوانند خيابان ها و فريادها را با زور چماق و چاقو و تیر و باتوم آرام کنند و خاموش ، اما خشمي كه همچون عقده‏اي مهار ناشدني و غده‏اي سرطاني روز به روز و لحظه به لحظه در وجودمان ريشه مي‏دواند را چگونه مي‏توان فرونشاند.... درخت آتشینی که از وجودمان می‏روید و لاجرم به جوانه خواهد نشست را ....چه می‏توان کرد

Sunday, June 14, 2009

تست دموكراسي



آقاي مخملباف عزيز
مي‏بيني، اينجا تمام قاعده‏ها ديگرگون است. اين‏جا سرزمين عجايبي است كه تلاش بيشتر نتيجه كمتر به بار مي‏آورد و دروغ به آساني و قدرت تمام حكم مي‏راند

در یک برنامه‏ی تلویزیونی مي‏‏ديدمت كه چگونه دلسوزانه، ملت كشورت را به تمرين كردن دموكراسي مي‏خواندي،نتيجه تمرين‏مان را ديدي .
تو گفته بودي و ما نيز باور داشتيم كه بار قبل از راي ندادن من و ما اين نتيجه به بار نشست،اين‏بار چي؟ نتيجه مشاركت هشتاد و دو درصدی‏مان را ديدي. نتيجه اين همه افشاگري و تمرين آزادي و شور سبز راديدي

كاش اين جا بودي و مي‏ديدي چهره شهري را كه انتخاب رييس جمهور 24 ميليوني خود رابا آتش و خشم و خون جشن مي‏گيرد

خواستيم از تنها حق باقيمانده خود ، تنها چيزي كه هنوز با آن مي‏شود انتخاب كرد و هويت يافت استفاده كنيم . ما را به تست كردن دموكراسي خواندي . اري راي داديم و باور كرديم. اما چيزي كه عايدمان شد نه تِست دموكراسي كه تنها تُست شدن روح واحساس‏مان بود وسوزش دردناک بغض فروخورده در گلو، و برشته شدن دست و پا و بدنمان از داغي ضربه‏ی باتومهاي سياه

Monday, June 08, 2009

موج سبز




مهم نيست نتيجه انتخابات چي بشه؟ موسوي يا كروبي يا باز خود احمدي نژاد. اما اين امواج رنگي ايجاد شده، اين شور و هيجان و رودررويي كانديداها و به خصوص مناظره با رييس جمهورِ وقت ، ساکت گفتن به او و فاش کردن دروغ‏هایش، آن هم در صدا وسيماي وابسته به دولت ،حس مي‏كنم قدمي رو به فردايي روشن‏تر است.

زیاد مهم نيست بازتاب و تاثير اين مناظره‏ها چيست، چه بسا كه باعث جوسازي بيشتري در جهت تثبيت شرايط فعلي شود و بسياري از مردم تحت تاثير اعداد و ارقامی قرار گيرند که مبتني بر تعاريفي تحريف شده باشند ( مثل تغيير در تعريف تورم، بيكاري و اشتغال و ...) ولي مهم شكسته شدن يك تابوي سي ساله در اين نظام است . تلنگرزدن به حبابی شيشه‏اي که سالهاست از بالاترین فرد در حکومت تا رده‏های پایین‏تر را در بر گرفته وبه شبهه‏ی اسلامی بودنِ نظام تبدیل به هاله‏ای از تقدس شده بود

مهم نیست بحث بر سر این که پیروز مناظره چه کسی است چون از زوایا و دیدگاه‏های مختلف می‏توان این پیروزی را تعریف کرد همچنانکه حتی میبینیم افرادی را که بعد از دیدن مناظره ها در حمایت از دولت فعلی مصمم شده اند اما مهم ایجاد چنین فضایی و چنین التهاب پرشوری است

مهم رد کردن خط قرمزها و ایجاد این موج سبزی است که بیشتر از آنکه در آن محوریت یک فرد دیده شود حضور یک همدلی و همراهیِ رنگین و هماهنگ برای حمایت از یک اعتراض موج میزند. موجی سبز برای فریاد، فریادی برای اعتراض، اعتراضی به دروغ، ننگ و خفتی که سالهاست بی‏تابمان کرده و زخمی که خسته‏مان کرده بود و در این فضای جسورانه سرباز کرده‏است

حالا دیگر این صدا آنقدر بلند شد و سیلاب متلاطم سبزی را در خیابانهای شهرمان جاری کرد که می‏توانم طنین فرساینده‏ی سرود" سراومد زمستون" آفتابکاران را که دیدنش در فیلم تبلیغاتی کاندید موج سبز جریحه‏دارم کرده بود ، فراموش کنم . سرودی که شاید نه برای خودِ من که برای برادرانم و دوستانی یک دهه پیش از من آن‏چنان بارسنگینی در خود دارد که نمی‏توان با آن چنین شوخی‏هایی کرد و یک نسل را برنیآشفت

حالا دیگر می‏توانم با دلی آرام و قلبی مطمئن، ‏ بسیاری چیزهای دیگر را نیز فراموش کنم و دل بسپارم به این موج سبز. گرچه بارها امید بسته‏ام و نا امید شدم ، گرچه میدانم بسیار چیزها را از درونم هزینه خواهم کرد برای این دل سپردن و همراه شدن، اما به قدم کوچکی به جلو دلخوشم
باور دارم به همراهی و یکدلی و زنجیر شدن های انسانی برای یک خواست مشترک که تنها راه رسیدن همین است حتی اگر یکباره به پاسخ نیانجامد و راهی دراز پیش رویمان باشد، حتی اگر هیچ دستاوردی هم نداشته باشد تمرینی ست برای نسل ما، که بسیار غریبیم با خواستن و اعتراض کردن ، با جناح‏بندی و چگونه حمایت کردن و خشونت نورزیدن و غریبیم حتی با یکرنگ شدن

امیدی نبسته‏ام اما باور دارم که این تنها راه موجود است. فعلا همین یک پله برایم کافیست که...... سبز شوم

Tuesday, April 28, 2009

وقتی همه خوابیم


جاذبه زمين زياد مي‏شود آيا، يا كه سنگيني خلجان احساسات دروني است كه آدم را سنگين مي‏كند و كرخت و به جايش ميخكوب، در لحظه‏اي كه سكانس پاياني يك فيلم زيبا كات مي‏شود.

همان‏وقت كه به صندلي سينما چسبيده بودم و تيتراژ پاياني فيلم " وقتي همه خواب بوديم " را مي‏ديدم، داشتم فكر مي‏كردم مدتها بود اين حس را در سالن سينما گم كرده بودم . هرچه فكركردم يادم نيامد آخرين بار كي بود و براي چه فيلمي اما هرچه بود آنقدر دور بود كه از ذهنم گريخته بود.

با وجود دلايل كافي كه در مغزم جولان می‏دادند و ايراداتي كه از فيلم دورم مي‏كرد اما از نظر حسي ارتباط خوبي با فيلم برقرار كردم. فكر كنم بخش عمده اي از ارتباط با يك اثر هنري، مستقل از ذهن و استدلالات منطقي عمل مي‏كند. همانطور كه بعد از ديدن نمايش " بخوان " ( عاطفه رضوي ) با وجود دلايل محكمي كه براي دوست داشتن و لذت بردن از يك كار خلاقانه‏ي نمادين در پيش چشم‏ام رديف بود اما نه تنها دوستش نداشتم كه به سختي توانستم تا پايان تحملش كنم.

نمي‏توانم دقيقا پيدا كنم چه چيزي باعث مي‏شود اثري را چنين دوست داشته باشم با وجود آنكه ضعف‏ها يا حتي بخش‏هاي آزار دهنده اي در آن حس مي‏كنم. نمي‏دانم اين پارادوكس شخصي من است يا واقعيت تضادي كه در همه چيز دوران ما نهفته است.

1- خسته بودم از ديدن بازي هميشگي واگرچه قوي اما تيپيك و يكنواخت ِمژده شمسايي و اصرار كارگردان براي تحميل اين بازيگر در هر نقش و فضايي .

2- گرچه مطمئنم كه بيضايي سينما را خوب مي‏شناسد، فوق‏االعاده دقيق و وسواسي است و استاد بازي گرفتن از بازيگر ، اما نمي‏توانم گسست عميقي كه بين سبك اين فيلم و سينماي متفاوت و پيش رونده‏ي امروز جهان است را ناديده بگيرم.يا به يك نگاه ديگر جهشي نمايان و تحولي شاخص در اين فيلم حتي نسبت به فيلم‏هاي دهه‏هاي پيشينِ خود كارگردان نمي‏بينم . انگار تكرار رنگيِ" كلاغ" يا" رگبار" را با همان فضاي تئاترگونه، همان سبك لوكيشن، همان حركات دوربين و همان چيدمان صحنه مي‏بينم و نيز شديدا برايم يادآور سبك و فضاي فيلم‏هاي هيچكاك و بعضي ديگر از كلاسيك‏هاي سينماست.

3- در فيلم شاهد ساخته شدن يك فيلم بلند سينمايي از يك كارگردان حرفه‏ايِ مطرح زمانه‏ي خود هستيم اما كل سكانس‏هاي فيلم كه فكر مي‏كنم تقريبا تمام آن را به شكل ِغير مستقيم ناظريم از حدود 30 دقيقه بيشتر نيست و نشانه‏اي هم دال بر وجود صحنه‏هاي اضافه‏تري نمي‏بينيم. حتي صحنه‏ي پايانيِ فيلمِ در حال ساخت كه به شكل زيبايي، از منظر ذهن " پرند پايا" آن را شاهديم منطقا" صحنه‏ي بعديِ سكانسي است كه قبلا ديده بوديم و احساس نمي‏شود چيزي در اين ميان بوده كه ما نديديم. پايانِ كليشه‏اي فيلم در حالِ ساخت نيز انگار از دهه‏هاي قبلي سينماي ايران به امروز پرتاب شده بود و براي اثري از " نيرم نيستاني" كه قرار است كارگرداني حرفه‏اي و متفاوت باشد خيلي فيلمفارسي وار بود.- كشته شدن قهرمان فيلم به آن شكل نامعقول با ضربات چاقوي افرادي كه حتي چهره‏ي مقتول را تا پس از كشتن نديدند ، آن هم در آن شلوغي، و سخنراني فردي كه حدود 20 بار ضربه چاقو در پهلويش نشسته و اصرار در فاشگويي ِپاسخ ِ سوالي كه تا آن لحظه همه جوابش را يافته بودند، از ضعف‏هاي شاخص فيلمي است كه ساخته شدنش را در فيلم " وقتي همه خوابيم " شاهديم.

4- گاه تاكيدهاي صريح و بزرگنمايي شده در فيلم اغراق آميز به نطر مي‏رسيد و اصراري كه پشت آن بود شعور مخاطب را جريحه‏دار مي‏كرد. شايد بيش از چهار‏بار نماي يك ساختمان سوخته و خرابه كه بالاي آن حروف سينما نقش بسته شده و در پايين، كاغذي كه " اين ملك به فروش ميرسد" را مي‏بينيم. آيا كل فضا و داستان فيلم و حتي آن‏همه ديالوگهاي صريح و قوي كه استيلايِ تجارت و مافياي پول و ستاره سازي را بر ويرانه‏ي سينماي ايران بازگو مي‏كند كافي نبود و باز به تاكيد بر چنين نمادي نياز بود؟

5- چند جا خواندم كه اين فيلم را تسويه حساب شخصي كارگردان(بيضايي) با تهيه كننده‏ي فيلم قبلي‏اش ( لبه‏ي پرتگاه) كه ناتمام ماند خوانده بودند. اما فكر مي‏كنم خيلي طبيعي است كه كارگردان نيز مانند هر هنرمند ديگر از اتفاقات زندگي خود متاثر شود و اگر مسئله‏اي در زندگي شخصي او آنقدر بزرگ بود كه بتوان آن را به اجتماع پيرامون، تعميم داد چرا نبايد ساخته شود . مگر قرار است يك هنرمند مصالح فكري و هنري خود را از دنيايي افلاطوني و ماورايي بياورد؟

گرچه ويژگي‏هاي مثبت زيادي نيز مي‏توان براي فيلم برشمرد: مثل مضمون اجتماعي ِ ملموس، بازيهاي فوق العاده –خصوصا بازي گرم و دوست‏داشتني " عليرضا جلالي‏تبار"، بازي متفاوت" شقايق فراهاني" و بازي پيچيده و دووجهي "حسام نواب صفوي" - ، پرداخت جذاب و فيلم در فيلم‏گونه‏اش ، فيلمبرداري و تدوين قوي كه اگر بخواهيم با اكثرفيلم‏هاي بازاري و گيشه‏اي سينماي ايران مقايسه كنيم اختلاف نماياني است، اما اينها انگار همگي شرايط لازم براي يك فيلم خوب است و نه كافي براي خلق يك اثر تكاندهنده.

در كلاس "خوانش" آقاي پاشايي مي‏آموزم كه وقتي چيزي را دوست مي‏دارم بيانديشم و بيابم كه چه ويژگي‏اي در اين اثر مرا به خود جذب كرده است؟ چه چيز خاص و متفاوتي در آن بوده كه من دوستش داشتم و چرا؟

شرمم باد از اين نوآموزِ بي‏مايه و تمريني چنين بيراه ، - چيزي را بي‏ترديد دوست مي‏دارم اما تنها ضرباهنگ ضعف‏هايش را زمزمه مي‏كنم


Tuesday, April 07, 2009

میلک

چه شروع خوبي بود ديدن فيلم " ميلك " براي سالي که پرایده و پر تلاش آغازش می ‏کنی.

فيلم، داستان شكلگيري جنبش همجنس‏خواهان در آمريكاي دهه‏ي 1970 به رهبري " هاروي ميلك" – اولين سياستمدار همجنسگرا-ست.

تاكيدآشكار كارگردان فيلم- گاس ون سنت - بر چگونگي تحقق يك ايده و اعتراض گروهي ، فرياد اين اعتراض و اميد به آينده است، چراكه مي‏توانست فيلمي به لحاظ دراماتيك، جذاب‏و پركشش‏تر خلق كند اگر وارد زندگي شخصي و روابط شكست‏خورده‏ي گذشته‏ي " ميلك" مي‏شد.( مانند فيلم " كوهستان بروك بك" كه بسيار زيبا و عميق، كشش جنسي و فراز و فرودهاي عشقي دو پسركابوي را تصوير كرده بود.) اما كارگردان " ميلك"، خوددارانه و محكم، به جاي پرداختن به ظرفيت‏هاي احساسي و جذاب داستان، روي روايت مستندگونه‏ي مبارزه‏ي اين گروه تاكيد مي‏كند.

اهميت فيلم براي من، موضوع حقوق برابر همجنسگرايان نيست، -گرچه از دغدغه‏هاي مورد علاقه‏ام است- بلكه پرشوريِ تصوير يك خواهش، يك فرياد دسته جمعي‏است كه با وجود ديوارهاي ستبرِ پيشِ رو چگونه روزن خود را مي‏يابد و آهسته آهسته به پاسخ مي‏انجامد.

خیلی تكاندهنده است ،وقتي اينگونه مستندوار لمس مي‏كنم كه آزادي‏هاي حقوقي و قضايي‏اي كه اكثرا آرزويش را داريم و در كشورهايي دور و نزديك ميبينيم و مي‏شنويم، موهبتي آسماني نبوده كه يكباره با شكسته شدن طلسمي يا اعجاز ِعصايي جادويي محقق شده باشد. چیزی نبوده که از بالادست اعطا شده باشد. براي رسيدن به هر هدف، هر آرمان ، احقاق هر حق و شكستن هر سد، برای هر اعتراض ِ اقلیتی، هزاران نفر متحد گشتند و تلاش كردند ، زخم خوردند و تحقير شدند و حتي كشته شدند ، اما نا اميد نشدند و ادامه دادند به اميد آينده‏اي بهتر كه حتي خودشان در آن نخواهند بود.

امادراينجا ، خیلی از ما يا يك بند به زمين و زمان و نداشته‏هايمان غر مي‏زنيم و يا در حال غبطه خوردن به وضعيت ديگر كشورهاييم.حتي بسياري از حقوقي كه داريم نيز چيزي نيست كه خودمان برايش تلاشي كرده باشيم برای مثال حق راي زنان،که از بدیهی‏ترین حقوق است با مبارزات بسیار سختی بدست آمد . به روایت کتاب‏ها و شنیده‏ها، نخستین غلیان‏هایش در سال 1780 آغاز شد و مبارزاتی متمرکزتر در سال‏های دهه‏1850 و نهایتا در 1920بود که این مبارزات به اعطای حق رای به زنان آمریکا انجامید و پس از آن چون سوغاتی شیرین و بی‏دغدغه به کشورهای دیگر وارد شد.

خیلی از ما ، مي‏خواهيم، اما صداي فرياد زدن نداريم، مي‏خواهيم اما تاب قرباني شدن براي آينده‏اي كه معلوم نيست در آن باشيم را نداريم، مي‏خواهيم اما حوصله‏ي تلاش كردن نداريم. مي‏خواهيم اما، فقط مي‏خواهيم. فقط بي‏تابيم و طلب مي‏كنيم كه از آسمان دري گشوده شود و روزي بارانِ خواسته‏هايمان از آن در آسماني فروبارد و غرق .خوشبختي‏مان كند

درست كه وضعيت فرهنگي و مذهبي و اجتماعي‏مان به هيچ‏كجاي ديگر شبيه نيست. درست كه شرايط سياسي و حكومتي منحصر به فردي داريم. درست كه قوانين و محدوديتهاي قضايي و سياسي‏مان مشابه جاي ديگري نيست، اما خودمان، تک‏تک هریک از ما چقدر به آن افرادی که زندگی‏شان را وقف رسیدن به آزادی یا حقوقی انسانی‏ترکردند، شبيهيم؟؟؟

بهار ارغوان


آری ...آری.... زندگی شکوفاست...همچنان

Wednesday, December 31, 2008

توجیه ِسكوت

در ميانه‏ي يك مكالمه‏ي پر شور با ريتمي تند و هيجاني با دوست عزيزي ،دو جمله‏ي دوست داشتني شنيدم كه مانند تصاوير اسلوموشن سينمايي ، با كنديِ بسيار از ذهنم گذشت و در درونم رسوب كرد ، اولي نقل قولي بود از آقاي پاشايي: "هميشه فقط در مورد چيزي كه دوستش مي‏داري بنويس ، زيرا كه چيزي را كه دوست نمي‏داري، نخواهي شناخت و چون نتوانستي آن را بشناسي نمي‏تواني درك درستي از آن داشته باشي ، پس نظرت نيز كامل و درست نخواهد بود." وديگري اينكه: خشم همچون بومرنگ است ، به خودمان باز می‏گردد ونقد خشونت، خود ، حركتي در تداوم چرخه‏ي خشونت است

گاه بعضي چيزهاي آشنا مدتي در پسِ ذهن انسان جا خوش مي‏كند و كم‏كم مي‏رود كه فراموش شود. اين جمله‏ها براي من يادآور يكي از اين چيزها بود

درست است كه وقتي واقعا چيزي را دوست نداريم نمي‏توانيم به آن احاطه يابيم و گويا تنها به آن چيزي تسلط مي‏يابيم و تمام زوايايش را درك مي‏كنيم كه كامل به آن دلبستگي داريم ، پس شايد بهتر باشد تنها از آنچه پسنديديم و لذت برديم بنويسيم تا آنچه را كه به دليلي دوست نداشتيم و دركش نكرديم اما حس مي‏كنم اين بيشتر در مورد نقد هنري يا مباحثي كه به نوعي سليقه‏اي مي‏باشد صدق مي‏كند و در مورد بسياري از مسايل اجتماعي و سياسي نمي‏توان اينگونه انديشيد چراكه بسياري از چيزهايي كه دوست نداريم و نمي‏پسنديم چيزهايي نيستند كه معصومانه در گوشه‏اي به حيات خود ادامه دهند بلكه موذيانه يا وحشيانه زندگي و حقوق انساني و اجتماعي ما را تحت‏الشعاع قرار مي‏ دهند

آيا در اين موارد و در مقابل فرهنگ يا قوانيني كه دوست نمي‏داريم ، چون از جنس ما نيست و ما دركش نخواهيم كرد و يا در برابرخشونت‏ها و کشتارِ بيرحمانه‏ي جاري در نزديكي‏مان ، باز چون دلايل وجودي‏اش را نمي‏پسنديم و قبول نداريم ويا اينكه نمي‏خواهيم اين چرخه‏ي خشونت را بچرخانيم و دَوران اين حلقه‏ي دوار را استمرار دهيم نيز بايد سكوت كنيم


غزه و سکوت من و تو



Monday, December 15, 2008

خستگي جسمي وكوماي ذهني

چندگاهي مي‏پنداشت كه مي‏داند، يعني حداقل آنقدري مي‏داند كه بتواند نظري دهد، تحليلي كند يا گاه حرف نسبتا جديدي داشته باشد.در ميانه‏ي همين‏گاه‏ ، ناگاه روزني به دنيايي گشود و از مجرايي، نقبي به عمق‏اش زد و در چرخي گستاخانه ، عمارتي خيره‏كننده از دانشي را يافت كه سالها بي لرزش و ترديدي با آجرهاي پراكنده‏اش كه از گوشه كنار جمع آمده بود بازي مي‏كرد. كلماتي كه در پس هريك از آنها دانشي در حد جنون و تلاشي در آستانه‏ي مرگ نهفته بود و او تنها لعابي و ته‏رنگي از آنها را درك كرده بود اما با همين مفاهيم زندگي مي‏كرد و به همان دانسته‏ها دلخوش بود و با همان واژگان بازي مي‏كرد .

دريافت كه بسياري از دغدغه‏هاي امروزش ، حاصل يك عمر زندگي و تفكر انديشمنداني بوده كه در يك زنجيره‏ بهم پيوسته سال‏ها ازپسِ هم فلسفه‏هاي هستي و پديده‏هاي جامعه‏يِ خود را تحليل كردند و بسياري از راه‏ها و انديشه‏هاي ناب ذهن‏اش ، انديشه هايي است كه سالها پيش بزرگاني را به معناي واقعي درگير خود كرده و آز‍مون خود را پس داده و گاه به سرانجام رسيده و نرسيده، تحليل شده و نظريه ها و فرانظريه هايي فراتر از آنان راه خود را رفته و ميروند و او همچون موش كور در سوراخ‏اش فرو خفته بود و از همان اندك روزنِ رو به نورش دنيا را مينگريست. گرچه هر فرهنگ و جامعه‏اي پديده‏اي يگانه و منحصر به فرد است و براحتي نمي‏توان تجربه‏ها و دانسته‏هاي فرهنگ ديگري را به جامعه‏ ديگري تعميم داد اما اينكه اينقدرآسان و سبكسر از چالش‏ها و تئوري‏ها مي‏گفت در حاليكه بهره‏اش از اين دريا ، تنها چند جرعه و از اين انبوه دانش تنها چندين كتاب بود، " شرمساري جبران ناپذيري "ست .

حال تنها سه راه پيش رو دارد:

سكوت كند و بيشتر بخواند وبداند.

يا توجيه كند كه دانش نسبي است و هرگز نمي‏توان به نهايت يا رضايت از دانستگي رسيد ، پس در هر مقطع و با هر بهره‏اي از دانش مي‏توان تفكر ورزيد و تحليل كرد و به اندازه‏ي خود نظري داد.

و يا صبر كند، آنقدرررررررر تا باز زمان با استادي هميشگي‏اش ، معجزه را محقق كند – باز معجزه‏ي فراموشي –باز نسيان انسان و باز.............. اين نيز بگذرد.

Friday, November 07, 2008

قصیده‏ی بامدادی





می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم

خیال‏گونه

در نسیمی کوتاه

که به تردید می‏گذرد

خواب اقاقیاها را بمیرم.

می‏خواهم نفسِ سنگینِ اطلسی‏ها را پرواز گیرم

در باغچه‏های تابستان،

خیس و گرم

به نخستین ساعاتِ عصر

نفسِ اطلسی‏ها را پرواز گیرم

حتا اگر

زنبقِ کبودِ کارد

بر سینه‏ام

گل دهد

می‏خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصتِ گل،

و عبورِ سنگینِ اطلسی‏ها باشم

بر تالار ِارسی

به ساعتِ هفتِ عصر.

****

****

پگاهی نزدیک، خانه،موزه‏ی شاملو- به لطف فرزندان‏اش – خالی و تهی از یادگارهای‏اش خواهد شد.

و این روزها ، بغض هزار تکه شدن آینه‏ای که عمری دراز، تصویر بامدادمان در آن پدیدار گشته بود.

آیدا، ارغوان عاشق ، حاضر نشد تن به نبردی دهد که طرف دعوا _ به جبر طبیعت – نام شاملوی‏اش را یدک می‏کشید. و در سکوت سر خم کرد و مسیح‏وار تن به این بی‏مهری سپرد.

وقتی دیدیم‏اش ، دل‏شکسته و کم‏طاقت، تسلای حضور دوستداران شاملو را می‏جست. گیاهِ نازک ، گویی نمی‏تواند تنهایی این غم را تاب آورد و بی‏تابانه سراغ می‏گرفت آنانی را که بر مزار شاملو جمع می‏آیند، می‏گریند و شعرهایش را زمزمه می‏کنند.

و پاشایی با روح ِجوانِ شاداب‏اش، مدام، آینده را امید می‏داد. با ایمانِ روشن‏اش به این‏که هرگز کسی حاضر نخواهد شد با خرید این یادگارها، ننگ و نفرینِ فرهنگ ملتی رابه جان بخرد و سرانجام این مسافرانِ خاموش به خانه بازخواهند گشت.

گرچه خانه‏اش تهی شود، یادگارهای‏اش را چوب حراج زنند، گرچه همه‏چیز دست به دست هم داده که خاموش کنند و فراموش، آفتاب‏شیفته‏ای را که سرودی دیگرگون ساز کرد، سرودِ برگی سرسبزتر از جنگل، موجی پرطبل‏تر از دریا و مرگی پرطپش‏تر از حیات ، اما حقیقت ، این روحِ سرگردان ِبی‏آرام، همیشه زنده است و رود، قصیده‏ی بامدادی را در دلتای شب مکرر خواهد کرد.

***

****

تنها

مائیم

- من و تو-

نظاره‏گان خاموش این خلاء

دل‏افسرده‏گانِ پا در جای

حیرانِ دریچه‏های انجمادِ هم‏سفران

دستادست ایستاده‏ایم

حیران‏ایم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمی‏کنیم

نه وحشت نمی‏کنیم

تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ می‏بینم آن‏جا که توئی،

مرا تو در ظلمت‏کده‏یِ ویران‏سرایِ من در می‏یابی

این‏جا که من‏ام.

Monday, October 27, 2008

کوفته‏ی تبریز 4


به یاد او ...که
افسون " افسانه محبت"‏اش، کیمیای "یک هلو،هزارهلو"یش و رویای خواب و بیداری‏اش، رنگین‏کمان کودکی‏ام را رنگ به رنگ کرده بود و جادوی "اولدوز و کلاغ‏هایش"، تمام عروسک‏هایم را سخنگو

متن سنگ قبر صمد بهرنگی

ای بی‏وفا بهار
پارینه جوان به کلبه‏ی من آمدی به ناز
عطر شکوفه‏های تو چشم‏ام به خواب برد
لبخند غنچه‏های تو شکفت در دل‏ام
مهتاب دلکش تو به چشم سیاه ماند
پرواز شعله‏های تو در روح من فسرد

9 شهریور 1347

‏

کوفته‏ی تبریز 3

بالای کوه سرخاب در شمالِ شهر تبریز و با طی شیب ملایمی در حدود یک ساعت با شیب ملایم ، بقعه و زیارتگاهی است به نام " عون بن علی " و " زید بن علی" از فرزندان بلا فصل حضرت علی. روی سنگ مقبره شان نوشته که اینان به دستور مستقیم حضرت علی برای جهاد و جنگ با کفار به این منطقه آمدند و در حین جنگ با کفار شهید شدند.برایم جالب بود که اکثر مردم نذر می کنند و این مسافت را با وجود جاده‏ی آسفالت، از طریق جاده خاکی پیاده طی می کنند تا به اینجا برسند و نمازی بخوانند و مقبره ی افرادی را که برای جنگ و کشتن اجدادشان به این منطقه آمده بودند را زیارتی کنند . این را نه فقط در تبریز که در جای‏جای کشورمان می بینیم . حالا اینگونه پرستش‏گاه‏ها و اماکن مقدس به هر حال یک توجیه مذهبی پیدا کرده است ولی فکر می کنم از عجایب فرهنگ اجدادی ماست که حتی نام "تیمور" و "اسکندر" را بر فرزندان خود می نهیم.شاید همان بیگانه پرستی موروثی باستانی که هنوز دست از سرمان بر نداشته است

Wednesday, October 22, 2008

کوفته‏ی تبریز 2

وقتی به دیدن "ارگ علیشاه" درتبریز رفتیم از آن چه تا پیش از انقلاب به این نام وجود داشت و گویا فضای سبز بزرگی در مقابل‏اش به شکوه و عظمت آن می‏افزود تنها مخروبه‏ای را یافتیم که در محوطه‏ی کنارش کارگران زیادی با جدیت و پشتکار مشغول ساختن مصلای تبریز بودند . وقتی از مسوول نگهبانی این محوطه که دیگر بیشتر حریم ساخت و ساز مصلا بود اجازه‏ی ورود خواستیم با تعجب از اینکه کسی علاقه‏ای به دیدن دیوار خرابه‏ی آن ته داشته باشد گفت : آنجا ( ارگ ) هرچه می خواهید بکنید ولی اینطرف نروید و وارد قسمت مصلی نشوید

کوفته‏ی تبریز 1


جالب بود که بر خلاف تصور احمقانه‏ام، شهر تبریز را زیبا با مردمانی خونگرم و با فرهنگ دیدم. در محوطه‏ی مرکزی شهر ( میدان شهرداری ) کتابخانه‏های زیادی با کتاب های روز وجود داشت و در موزه‏ی شهرداری و موزه‏ی مشروطیت چیزهای بسیار جالبی دیدم .

به خاطر خلاصی از عذاب وجدان این که سال ها به جوک‏های ترکی خندیدم و یا تکرارشان کردم و هرکار مسخره‏ای را احمقانه، طبق عادت کلامی به ترک‏بازی تشبیه کردم دل‏ام می‏خواهد برخی از افتخاراتِ تبریز و اولین‏‏ها را در این شهر (که به شهر اولین‏ها معروف است)، این جا بنویسم.:

- اولین چاپخانه ایران بسال 1811 میلادی برای اولین بار در تبریز راه اندازی گردید .

- اولین مدرسه مدرن ایران بسال 1888 میلادی و توسط حسن رشدیه در تبریز بنا شد . و سیستم جدید آموزش و پرورش جایگزین آموزش مکتب‏خانه‏ای شد.

- اولین مدرسه ناشنوایان ایران بسال 1924 میلادی و توسط مرحوم جبار باغچه بان در تبریز احداث و فعالیتش را آغاز کرد .

- اولین مدرسه کودکان تیزهوش و نابغه بسال 1926 و توسط آلمانی ها در تبریز تأسیس و فعالیت نمود .

- اولین کودکستان ایران بسال 1923 در تبریز گشایش یافت .

- اولین شهرداری ، شورای شهر و مجلس شهرداری در تبریز راه اندازی شد .

- اولین برج آتشنشانی به نام " یانقین " با قدمتی حدود صد سال هنوز در تبریز پابرجاست.

- " زینب پاشا" اولین زنی که در تاریخ ایران با ایجاد یک گروه 40 نفره از زنان ،دست به مبارزه‏ی مسلحانه بر علیه حکومت استبدادی قاجار زد و در نهضت تحریم تنباکو نقش به سزایی ایفا کرد، از انقلابیون این منطقه محسوب می‏شود.

- تالار ارگ یا شیر و خورشید ، به سبک معماری تالارهای اپرای سنت پطرزبورگ، از اولین و زیباترین سالن‏های نمایش و باله در ایران، سال 1306 در تبریز تاسیس شد. و نمایش‏هایی مثل " آی با کلاه، آی بی کلاه – غلامحسین ساعدی " در آن اجرا گردید و گواهی است بر فرهنگ دوستی و اهمیتی که مردمان این دیار برای هنر از دیرباز قائل بودند.

این تالار زیبا در سال 1359 به دستور یکی از روحانیون وقت به طور کامل تخریب گردید.

چاقوی زنجان



اگر قصد داشته باشی فضای درونی بزرگترین گنبد آجری جهان و بزرگترین گنبد بعد از ایاصوفیه را ببینی هیچ چیز نخواهی دید جز فضایی که به شکلی اغراق‏آمیز، با داربست‏های فلزی بی‏نظم و ترتیبی جهت مرمت پوشانده شده است. دوست مقیم زنجان‏مان می‏گفت که هیچ‏وقت نشده هیچ روزی از هفته و هیچ زمانی از شبانه‏روز کسی یا کسانی را روی این داربست ها مشغول به کار دیده باشد. از نگهبان پرسیدیم چند وقت است این داربست ها برای ترمیم این جا بر پا شده اند. جواب اش بیشتر به شوخی گریه داری شبیه بود : - از سال 1347.

فکر کنم می شد در این مدت سی سال، حداقل 4 گنبد سلطانیه جدید برافراشت

Wednesday, October 15, 2008

یرما


"یرما"ی رضا گوران نمایشی بسیار جذاب بود، با چینش صحنه‏ای بدیع و بسیار خلاق و موسیقی زیبایی که در جان صحنه جاری بود.دنیای نشانه‏ها در این اثر که برگرفته از متنی است که از دید ِ من بسیار نمادین است، کارکرد بسیارخوبی داشت. نمایش پر بود از نشانه‏ها و نمادهایی که "یرما" را به دنیایی عام‏ترپیوند می‏زد و اندوه‏اش را انسانی‏تر و فراتر از یک دلمشغولی زنانه بیان می‏کرد:

نورهای تکرنگ و نورپردازی بسیار خوبِ صحنه، هم تا حد زیادی گرما و رنگ را از فضا می‏گرفت و بازتاب‏اش در نیمکت‏های شیشه‏ای، سردی مضاعفی را انعکاس می‏داد و هم، نحوه‏ی حضور نور و غیاب‏اش، با آشنایی‏زدایی از کل متن همخوان بود.

پوشش سفید بازیگران نیز هم سردی و بیرنگی فضای حاکم در روابط این انسان‏ها را القا می‏کرد و هم بی‏زمانی و مکانی ویا به نوعی تعلق به هر زمان و مکان.

گوجه‏هایی که توسط زنانی پر از عقده‏های سرکوب شده و حقارت‏ها و حسادت‏های فروخورده رنده می‏شدند و در فضای سرد و سفید اثر، عشق و شهوت را تداعی می‏کردند.

تختخوابی عمودی که یرما را در چنبره‏ای از ریسمان‏ها و دست‏ها به بند می‏کشید و در نهایت نیز روی همین تخت که مکان و نمادی ست برای سرکشی و رهاییِ غرایز و نیز آرامش و عشق، به صلیب کشیده شد.

وشیوه‏ی اعدام یا کشتن یرما نیز در حالی‏که هم به صلیب کشیده شدن و قربانی تحمل رنج گردیدن را تداعی می‏کرد، بی‏ شباهت به سنگسار اسلامی نبود. آن هم با سنگ‏هایی که همان گوجه‏های سرخی هستند که در چند جای دیگر به نشانه‏ی غریزه و شهوت و عشق یا توسط زنان رنده شدند، یا به دست یرما تکه‏تکه شدند و یا در کابوس‏های شبانه و مونولوگ او حضور داشتند و به میان صحنه غلطیدند.

سایه‏های تکرار شونده‏ی زندگی و سرنوشت یرما که گویی تداعی کننده‏ی تکرار این سرنوشت تلخ، این سرکوب، این زندان در زندگی دیگر زنان بود. انگار هرلحظه هزاران زن دیگر همانگونه زهر زیستن در دنیایی که مردانی خودخواه می‏آفرینندش را در خون‏شان می‏ریزند. و یا شاید سایه‏هایی از وجود ناآگاه یرماست و جنبه‏های زنانه‏ی دیگری از او که دل‏اش می‏خواهد مرد سرکوب‏گرش را بکشد- وقتی در صحنه‏ی بیدار کردن خوان، سایه‏ها مردان خوابیده دیگر را خفه می‏کنند- یا دل‏اش می‏خواهد عشق را ببوید، ببوسد، و به درون راه‏اش دهد- وقتی سایه‏ها سیب سرخ به جا مانده از ویکتور را که یرما تنها می‏بوید، می‏بوسند و می‏جوند.-

بازی ها در این نمایش بسیار پخته و جدی و سنجیده بودند . زیبا و تاثیرگذار. شاید تنها نکته‏ی منفی صدای ضعیف و نجواگونه‏ی " سهیلا گلستانی " و " مهدی پاکدل" بود که برای من که در ردیف‏های آخر این سالن کوچک بودم و هیچ صدای مزاحمی نیز وجود نداشت گاه کاملا غیر قابل شنیدن بود و تنها به مدد لب‏خوانی قابل درک بود.

بدون نگاهی نمادین،همذات پنداری با اندوه زنانه‏ی یرما کمی سخت به نظر می‏آید . در فضای امروزی که اجبار به مادر شدن و خود را وقف آینده‏ی بچه کردن، از الگوهای جامعه‏ی مردسالارانه محسوب می‏شود و برای بسیاری زنان انتخاب برای نخواستن مادر شدن و یافتن فردیت خویش، از ناهموارترین کارهاست و برای همین اگر نگوییم میل به مادر شدن از ضدارزش‏های فمینیستی محسوب می‏شود ولی سمبل نمودن آن برای روایت رنج‏هایِ زنِ خرد شده در سیطره‏ی جامعه‏ی سرکوبگرِ مردمحور کمی نامانوس به نظر می‏رسد، مگر این‏که بچه را نمادی از خلاقیت و زایش و یا همان توان آفرینش زندگی و امید به آینده در یک زن بدانیم نه صرفا غریزه‏ای مادرانه ، تنها امید ِ حرکت و تغییر در دنیایی که یکسر پوسیدگی و تکرار و ایثار است و تنها گزینه‏ای که بتواند تمام شورِ زندگی و هستی متراکم شده‏ی درون‏اش را جاری سازد و با زندانی کردن او و سرکوب غرایزش این امکان را از او می‏گیریم. فکر می‏کنم با اتکا به همبن نمادگرایی جاری در متن اصلی است که" گوران" فضای اثرش را بر دنیای نمادها و نشانه‏ها استوار ساخته است.

البته می‏توان اندوه تراژیک ِیرما را به اندوهی فراتر از زنانگیِ سرکوب شده تعمیم داد. و رنجی انسانی و موقعیتی جهانشمول را در آن دید . ولی نگاه ما ناگزیر متاثر از زمان و مکانی است که که در آن زیست می‏کنیم. شاید از این روست که معمولا گرایش به نقدهای فمینیستی یا رمزگشایی های سیاسی اجتماعی در نقدهای ما زیادتر دیده می‏شود ، چراکه محصول این مزرعه‏ی پر آفت‏ایم.


اما سه چیز را در"یرما"ی لورکا ، دوست‏تر می‏دارم .


1- شخصیت خوان در نمایشنامه لورکا ملموس‏تر و خاکستری‏تر جلوه می‏کند. از آن‏جا که عاشق‏تر است و خود به نوعی قربانی شرایط اجتماع و سنت‏ها و هم این‏که آنطور که در "یرما"ی گوران پرداخت شده عدم تمایل‏اش به بچه‏دار نشدن کم‏تر تعمدی به نظر می‏رسد و این پردازش شخصیت در نمایشنامه‏ی لورکا، بار تراژیک اثر را بیشتر ودرک شرایط حسی یرما را پیچیده‏تر می‏کند ولی در " یرما"ی گوران گرایش بیشتری به سمت تک‏بعدی شدن شخصیت‏ها دیده می‏شود.


2- پایان تراژیک و شورشی‏اش را که یرما، مرد- نمادِ استبدادِ بی‏منطق و خودخواه – را با دست خویش خفه می‏کند، حتی به قیمت قربانی شدن خواسته‏ی خودش یعنی رسیدن به فرزند. ولی در "یرما"ی گوران یرماست که کشته و قربانی می‏شود.

"يرما: پس يعني ديگه هيچ اميدي نيست؟

خوآن: ‌نه!

يرما: خودتم نه؟

خوآن: ‌خودمم نه. قبول کن!

يرما: بي‌ثمر!

خوآن: مي‌خوام تو آرامش خيال زنده‌گي کنيم. جفت‌مون. با خوشي. بغلم کن. (به آغوش‌اش مي‌کشد.)

يرما: پي چي مي‌گردي؟

خوآن: ‌پي تو! تو مهتاب چه قدر خوشگلي!

يرما: پي من مي‌گردي، مث کبوتري که بخواي بخوريش.

خوآن: ‌منوببوس... اين‌جوري .

يرما: هيچ‌وقت! هرگز!

(فريادي مي‌کشد و چنگ به گلوي خوآن مي‌اندازد. خوآن به زمين مي‌غلتد. يرما تا وقتي خفه شود گلوي خوآن را مي‌فشارد)

يرما: يرما! اما مطمئن! آره، حالا ديگه مطمئنم. و تنها ...

مي‌رم چنون استراحت کنم که ديگه هيچ وقت از خواب نپرم که ببينم خونم خونِ تازه‌يي رو نويد مي‌ده يا نه. تنم واسه ابد خشکيده. ازم چي مي‌خواين؟ نزديک نشيد! من پسرمو کشتم! من با دستاي خودم پسرمو کشتم!"



3- در "یرما"ی لورکا پیرزنی جهان دیده نقش اغواگر را به عهده دارد. یعنی زنی که خود این مسیر را تا به انتها طی کرده و در پایان راه به یرما نصیحت می‏کند که زندگی را دریابد و عشق را و مردان را و خود را اینگونه قربانی سنت و ترس و آبرو نکند که این خود بار معنایی بسیار متفاوتی می‏یابد از آن‏چه در "یرما"ی گوران می‏بینیم و این نقش به جنبه‏ی مردانه‏ی وجود یرما واگذار شده بود. فکر می‏کنم این خود به نوعی نقض غرض است،چرا باید جنبه‏ی عصیانگر و میل به زندگی بارور و فردیتی مستقل و میل به کشفِ دنیا و خود و درک غرایز و لذایذ را در وجود یک زن با نماد یک مرد نمایش دهیم. انگار پذیرفتیم که حتی در دنیای درون و ذهنیات نیز این تقسیم بندی وجود دارد و حتی اگر هم اشاره‏ای به دو وجه زنانه و مردانه‏ درون هر انسانی است چرا تمایلات انسانی‏، عصیانی و قوی‏تر در وجه مردانه تجلی می‏یابد. چرا نمادهای بیرونی را با الگوهای اجتماع منطبق می‏کنیم و در این فضا هم ، ضعف و سستی و قربانی شدن را زنانه و گرایش به نجات و رهایی و قدرت را مردانه تصویر کنیم؟

"یرما" تجسمی از زنان قربانی نجابت محسوب می‏شود. در طول تاریخ پیوسته دو چیزِ تکرار شونده از پی‏هم همچون دو دیوار ستبر در سرِ راه زیستن مستقل زنان قد برافراشتند، جایی کم‏مایه‏تر و جایی مقتدرتر:

1- خودخواهی‏های مردانه در اجتماع و خانواده‏هایی که مردان محورند و زنان، نقطه‏هایی بی مختصات

2- شرافت و نجابت کهنه‏ای که در تار و پود تربیت اخلاقگرایانه‏ی زنان ، نسل‏هاست همچون ارزشی بی‏همتا و گوهری بی‏بدیل جا خوش کرده و از پسِ سال‏ها جزیی از ارزش‏های ژنتیکی‏ای شده که خود نیز به باورش رسیده‏اند و هویت خویش را مدیون آن، تا بدانجا که گیریم بتوانند مردان را بشکنند، مردم را نشنوند و سنت را بستیزند ، از پسِ دست‏هایی که از درون‏شان می‏جوشد و چشمان‏شان را می‏فشارد و دهان‏شان را می‏پوشاند و بندهایی که از درون‏شان سر بر می‏آرد و در جای خویش به صلیب‏شان می‏کشد چگونه می‏توانند گریخت؟؟؟؟


یرما - آبرونامه‏ی زنان جهان