Tuesday, June 24, 2008


و نوبت خويش را انتظار مي‌كشيم ..... بي هيچ خنده‌اي

قصر

نمي خواهم از تلخي‌ها بگوي‌ام . كه هروقت شور و خنده بچه هاي بهزيستي عمرآباد رو ديدم به خودم قول دادم اينقدر گلايه نكنم و اين حس بد را به خودم و ديگران القا نكنم . و بسه اينهمه نفرت نثار زمين و زمانه كردن.
اما گاه غر نزدن خيلي سخت است
خو كرده ايم به تكرار مكدر و كرخت روزهاي‌مان. به گزشِ گنگ درهر نگاهي كه به سويي مي‌افكنيم و به نيشي تلخ درهر خبر و هر كلام

به دست و پا زدن بيهوده در برزخ روزمر‌گي و نوستالژي آرزوها ، به بدبختي و عصبيت هايي كه در هواي پيرامون‌مان چون رودي سياه جاري است و در هر نفس چون هوايي مي بلعيم و گاه هيچ راهي به گريز نيست جز به مددِ نابْ لحظه اي سرمستي از كشف رازي.

به استيصال بي‌پاياني كه از نشدن آنچه مي‌خواستي باشي با بزاقِ زير زبان‌ات هر لحظه به كام ات مي‌ريزد وگريه‌هاي بي بهانه اي كه بغضِ نظاره ‌‌اين همه را هرازگاهي بيرون مي افكند و تسلسلِ اوج و فرودهاي بي‌پايان ِ نمودار سينوسي حال و حس‌مان .

به تمامي‌اين ها همچون دردي مشترك ، همچون توصيف مكرر بيماري‌اي كه نميدانم، مسري است يا موروثي و هرازگاهي از ديگران نيز مي‌شنوي، خو گرفته ايم و تداوم‌اش گاه بي اثرشان مي‌كند و گاه ما را بي‌حس . و يا شايد ديگر ياد گرفتيم كه بتوانيم با اين همه بخنديم و خود را سوار موج‌هاي لذت ، غرق درياي فراموشي كنيم.

اما وقتي به ناگهان دريابي در ميان صورتك هاي وقيحي روزات را مي‌گذراني كه دست بر شانه ،همراه ات و با لبخندي به روي ات ، دشنه در پشت ات مي نشانند ديگر شرمنده تمام تئوري هاي قدرت فكر و انرژي مثبت مي‌شوي.

همچون آقاي ك در رمان قصر كافكا شده‌ام.مستاصل و مبهوت در دنيايي معماگونه و هولناك.... صورتك ها احاطه ام كرده اند. و كابوس‌ها ديوانه‌ام

Thursday, May 15, 2008

مصلای کتاب

انگار این روند معکوس مسائل دراجتماعِ ما باعث شده که با گذشت زمان و عبور از هر مقطع، شرایط گذشته به نظرمان حسرت برانگیزتر و بهتر می آید . شاید برای همین اینقدر پر از احساسات نوستالژیک ایم.

مثلا بلایی به سرمان می آید که مجبورمان می کند از دوران ریاست جمهوری گذشته با خوبی یاد کنیم و تازه حس کنیم که گویی قدر نعمت ندانستیم حتی اگر در همان شرایط باز احساس نارضایتی داشتیم. یا رشد تورم به جایی می رسد که وقتی یاد یکی دو سال پیش می افتیم حس می کنیم چقدر شرایط اقتصادی بهتر بود و چه راحت می شد خانه خرید. و به هر حال منظورم مصداقِ عینی این جمله " سال به سال ، دریغ از پارسال " است که ما به لمس هزار باره آن خو گرفته ایم.

سال ها وقتی می رفتم نمایشگاه کتاب از بی نظمی ، عدم اطلاع رسانی مناسب ، آشفتگی و عدم توجه به امکانات رفاهی این خیلِ عظیم مراجعین به تنگ می آمدم و هزاران ایده و راه حل به ذهن ام می آمد و اینکه چرا هیچ اقدامِ اصلاحی و تغییری پس از این همه سال انجام نمی گیرد؟

اما این دو سال که از نمایشگاه کتاب در مصلی بازدید می کنم تازه حس کردم صد رحمت به نمایشگاه های قبلی و اینکه نمایشگاه بین المللی در مقایسه با این شرایط چقدر استاندارد بود و فضای بهتری داشت. بدبختانه شرایط ، طوری شده که باقی ماندن هرچیز در حد همان حداقل ها ، باز جای بسی شکرگزاری دارد.

مساله دیگر این که مدتهاست مطمئن شدم ما کاملا به صورت حسی و شهودی زندگی می کنیم. به طور شهودی مسائل را کشف می کنیم ، و اکثر مواقع ناچاریم بر مبنای حسِ درونی تصمیم بگیریم. و امید زیادی به راهنمایی های بیرونی و وظایف ارگان های عمومی و یا اطلاع رسانی های جمعی نیست . شاید بی مناسبت نیست که بنیانگذار فلسفه اشراق در جهان ، فیلسوف مورد ِستایش ِ ما " شیخ اشراق " یا " شیخ شهاب الدین سهروردی " است . و به نوعی بخشی از فلسفه و عرفان و حتی خردِ جمعی ما متکی به فلسفه شهودی است و هر یک از ما بصورت روزانه با این موارد برخورد داریم .

مثلا تصمیم داری از نمایشگاه ِ کتاب دیدن کنی. به طورِ حسی یکی از درهای بازِ مصلی را پیدا می کنی . بعد از آن جهتِ حرکت را هم صرفا باید حس کنی و یا به شهودِ جمع اتکا کنی و پشتِ سر جمعیت روانه شوی. پس از چند دقیقه پیاده روی تابلویی می بینی که " محل وداع با امام " را نشان می دهد !!! پس حتما راه را درست می روی و از همین مسیر به غرفه های نمایشگاه خواهی رسید. پس از عبور از محوطه سرسبز، واردِ برهوتی بزرگ و بی آب و علفی می شوی که در گوشه کنارِ ِ آن سیمان و آجر و مصالح بنایی دیده می شود ، دیوارهایی نیمه تمام و محیطی پر از گرد و خاک. هر چقدر دستانت را سایبان کنی و چشم بچرخانی بی فایده است ... راهنمایی یا علامتی نمی بینی جز تابلویی در دوردست که وجود" آب معدنی خنک " را اعلام می کند و در کنارش " ساندویچ سرد و گرم " . باز با اعتماد به شهود جمع پله ها را سرازیر می شوی . بیشتر که دقت کنی می بینی در دکه هایی کوچک نفشه هایی تحویل مردم می دهند که نقشه کلی نمایشگاه است . کاغذ را هرچقدردر دستان ات اینور و آنور بچرخانی چیز زیادی دستگیرت نمی شود بهتر است به درون ات رجوع کنی و بالاخره ازیکی از درها وارد شوی تا ببینی چه پیش می آِید . از خوش شانسی این سالن که واردش شدی سالن ناشران عمومی است که منظور همان ناشران داخلی است. در این سالن حدود 25 یا 26 راهرو وجود دارد که غرفه ها در دو طرف هر راهرو قرار دارند. در ورودی هر راهرو فهرست ناشرین موجود در آن نوشته شده که به ترتیب حروف الفبا از راهروی اول از الف شروع و تا راهروی آخر به "ی" ختم می شود.

اما نکته اینجاست که چیدمان نمایشگاه طوری است که راهروها در دو قسمت تقسیم بندی شدند و قسمت دوم در فاصله ای و ارتفاعی متفاوت نسبت به قسمت اول قرار دارد که این باعث می شود اکثر مراجعین ابتدا از تمام راهروها در قسمت پایین بازدید کنند و بعد وارد قسمت دوم شوند. ولی مسوولین زحمت تفکیک ناشرین راهروهای بخش اول و دوم را ندادند. و به نوشتن لیست یکسانی از ناشرین اکتفا کردند و این تابلو را به صورت یکسان در ورودی بخش اول و دوم نصب کرده اند. حالا باز این جا هوش و ذکاوت توست که تشخیص دهی کدام یک ار این ناشرین در بخش اول راهرو قرار دارد و کدام در بخش دوم. و یا این که وقت بگذاری و هر دو بخش را از ابتدا تا انتها بگردی.

با این همه اگر هم از صبح تا ظهر چرخیدی و سرگردان راهروها، ناشرین مهم و مورد علاقه ات را پیدا نکردی نا امید نشو چون بالاخره ممکنه اتفاقی ، یا شاید هم با فشار رود جمعیت و شاید هم البته با راهنمایی های استاد درون ات گذارت به انتهای سالن - جایی که تمام راهروها خاتمه پیدا می کنند- بیافتد ،آنوقت از دیدن اینکه تمام ناشرینِ پر مخاطب در امتداد هم ، غرفه های مجزا و بزرگ در انتهای سالن دارند تعجب نکن. غرفه هایی که طوری تنظیم شده اند که می توان داخل شان شد و چرخید و البته که این نعمت بزرگی است. اما ناراحت نشو و هیچ به ذهن ات فشار نیاور که چرا مطلب به این مهمی جایی به اطلاع تو رسانده نشده یا روی این همه تابلوی لیست ناشرین ، جایی به این موضوع اشاره نشده و فقط شماره غرفه مورد نظر ذکر شده است و نه اشاره ای به اینکه این ناشر در جایی خارج از راهروهای موازی قرار دارد. بالاخره ناشرین محبوب ات را می یابی و با زور آزمایی در لابلای جمعیت می توانی چند جلد کتاب را که می خواهی بخری .

دیگر از تشنگی و گرسنگی در حال از پا در آمدنی. انتظار که نداری داخل این سالن بزرگ که تمام ناشرین را یکجا درون خود جا داده و این همه جمعیت را ، غرفه ای ، اتاقکی ، سکویی و یا حتی فرد دستفروشی بیابی که یک آّبمعدنی خنک یا بیسکوییتی چیزی برای فروش داشته باشد. واقعا انتظار بی جایی است اگر هم هست ظرف این مدت 5 ساعت که ندیدی پس بیشتر هم نگرد. بهتره از سالن خارج شوی و حدود ده دقیقه ای تا رسیدن به غرفه آب معدنی حرکت کنی پس از آن در صف خرید ساندویچ بایستی . این از بد شانسی توست که تا نوبت به تو می رسد ساندویچ تمام می شود و یا باید منتظر رسیدن کارتن های ساندویچ بمانی یا به دکه بعدی بروی و باز ته صف بایستی . از دیدن این صف طولانی هم بی تاب و پشیمان نشو چون تا چشم کار می کند جای دیگری که چیزی برای خوردن و نوشیدن بفروشند نمی یابی پس منتظر بمان و ساندویچ ات را بخر و حالا دنبال جایی باش که حداقل سایه باشد و اگر نشستی با خاک یکسان نشی . کاملا بیفایده است نیم ساعتی چرخیدن با ساندویچ و نوشابه گرم شده ات کافی است که به این نتیجه برسی مثل بقیه روي يكي از همين سكوهاي پر گرد و خاك و زير آفتاب و يا روي جدول هاي پراكنده گوشه كنار، جايي براي نشستن پيدا كني . پس از اینکه ساندويچ خوشمزه‌ات را نوش جان کردی . نكنه که از نبودن سطل آشغال در شعاع چشم اندازت عصبي شوي و بخواهي از لج‌ات آشغال را همانجا رها كني . تو كه اينهمه حوصله كردي کمی بيشتر بگرد. كمي به چپ كمي به راست كمي بالا كمي پايين. راه‌پيمايي بعد از نهارخيلي هم مفيده .ديدي بالاخره چشمان تيز بين‌ات در آن دور دست شكارش كرد. آري آن شيء سياه رنگ كه در آن گوشه مي بيني سراب نيست .. همان سطلِ مبارك آَشغال است .

هنوز چندتايي از كتاب هايي كه مي‌خواستي بخري باقيمانده كه ناشرشان را نمي‌داني.اين سرگرداني ها يك نتيجه خوب ِ ديگر هم داشت : جايي را پيدا كردي كه نوشته " از ما بپرسيد " مي‌روي و در صف مي‌ايستي وبالاخره نام ناشريني كه مي خواهي پيدا مي كني و دوباره وارد سالن مي‌شوي و جستجوي ناشر را شروع‌مي‌كني. در ميان فهرست های دیواری نامي از ناشري كه مي‌جويي‌اش نيست . دنبال جايي مي‌گردي : شايد دكه اي براي اطلاع رساني ، اتاق كامپيوتري يا هر چيزي شبيه‌اين ، بالاخره در گوشه‌اي چشم‌ات به اتاقكي مي‌افتد كه بالاي آن نوشته " مدير سالن " و پسر جواني قبراق و سرحال پشت ميزي در ورودي اتاقك نشسته و انگار آماده پاسخگويي است اميدوار به اينكه شايد حداقل يك راهنمايي براي يافتن ناشر گمشده‌ات بيابي به سوي‌اش مي‌روي و پاسخ‌ اش را می شنوی " در اين راهروها به ترتيب از روي حروف الفبا مي‌توانيد ناشر مورد نظر را پيدا كنيد " .... تشكر يادت نرود به هر حال اين هم نوعي راهنمايي است.

سعي كن دستورات مديتيشن را كه گاه از اينور و آنور شنيدي بياد آوري چون براي ايجاد تمركز و تقويت نيروهاي حسي دروني مفيد است . كمي تمركز و آنوقت همچون ایکیوسان ناگهان دري به روي‌ذهن ات گشوده مي‌شود و به راحتی ناشري كه با حرف "ث" يا " چ " شروع مي‌شود را در راهروي 24 و ميان لیست ناشرین حروف "ميم " و "نون " می یابی و "موسسه داستانسرا " را بعد از اتمام ناشرين با حرف "نون " و " انجمن موسيقي " را در میان " نوروز هنر " و" فاطمي ". گفتند به ترتيب حروف الفبا ولي اين مثل هر چيز فقط 25 درصد راه‌حل است پس اين هوش و ذكاوت و اشراق دروني اشرف مخلوقات كجا بايد به كار رود؟؟

خوب ديگه كافيه . ته مانده حقوق تا آخر ماه‌ات را هم خرج كردي و ديگه بهتره بري.. نزديك در خروج مي بيني صف عظيمي شكل گرفته كه معلوم نيست بابت چيست ..جلوتر كه ميروي و مي فهمي موضوع چيست ياد جمعه عصرهاي پيچ جاده چالوس مي‌افتي كه از بس شلوغ است پليس ، پيچ هاي جاده را هر ده دقيقه اي يكطرفه مي‌كند . اينجا هم پليس مهربان به كمك آمده و ورودي متروي مصلي را يكطرفه كرده پنج دقيقه اي مي‌توان وارد شد و پنج دقيقه اي داخلي هاي به هم چپيده ي مترو مي توانند خارج شوند. از خیر مترو می گذری ولی پس از دیدن اوضاع نابسامان خودروهای عمومی و شلوغی وحشتناک و کارزارِ تاکسی گرفتن، باز بر می گردی و صبورانه در انتهای صف ورود به مترو می ایستی .

در کنار در خروجی يك تابلو توجه ات را جلب مي‌كند ، جمله‌اي از سخنان آيت‌الله خميني است : "بكوشيد در كنار ساختن مصلي در کارساختن بينش كفرستيزي مسلمانان نيز تلاش کنید " از درك معني عميق و واقعي اين جمله كه عاجزي اما از تاريخ پايين آن كه سال 67 را نشان مي‌دهد چیزی دستگیرت می شود ، پس پروژه ساخت این مصلی دو دهه است که آغاز شده و هنوز کامل نشده . خودت نمی فهمی چرا اما بی مناسبت یکدفعه یاد مقاله ی "پروژه هایی که طی دو دهه اخیر دنیا را تکان داد " می افتی.

Wednesday, April 23, 2008

نيمه غايب


مثل هميشه بهتره هر چيز رو فقط درون دايره‌ي دور خودش مقايسه كنيم. اينجوري اعصاب آدم راحت تره و بهتر مي‌تونه با خودش كنار بياد. مثلا نبايد فكر كنم كه چقدر كارم زيادو مزخرفه و تمام ساعت هاي روزم را بايد كامل وقف كاري كنم كه با روحيه ام سازگار نيست و فقط چند ساعت باقيمانده را هم صرف كسب انرژي براي كار فردا كنم . چرا كه اگر به قول گلي به همين دايره دورِ خودم نگاه كنم خيلي از تحصيلكرده ها ، بيكار و ناراضي آرزوي داشتن چنين كاري را دارند.
اين نوع انديشيدن را به جبر زمانه ياد گرفتيم و اكثر مواقع نقش بهترين مخدرها و آرام بخش‌ها را بازي مي كند.مثلا وضع زندگي‌ات را با بقيه مقايسه كن ، و يا سطح آگاهيت را ، وضع كشورت را با خيلي بدترها ، آزادي اجتماع را با زماني كه بسيار محدودتر و بسته‌تر بود ، و ...... و اين نخوت، به مرور مثل سم مخدر انسان را در مقابل همه چيز دچار انفعال مي كند .
وشايد اين سم شيرين در وادي هنر و ادبيات هم نفوذ يافته است . كتاب" نيمه غايب " نوشته " حسين سناپور "جايزه مهرگان ‌ادب را به عنوان بهترين رمان دريافت كرده است.


در فصل اول كتاب ماجراي عشقي ساده و ناكام بين دختر و پسري دانشجو از زبان پسر به شكل جريان سيال ذهن از ابتدا تا پايان گفته مي شود - ارتباط دروني ِ قوي و پرستش‌وار دختربا مادري كه در كودكي تركش گفته و به آمريكا رفته است منجربه جدايي او ازدوستش ( فرهاد ) و نهايتا رفتن دختر به آمريكا ميشود - در ادامه، در سه فصلِ بعدي از زبان دختر ، دوست و همخانه دختر ،و پدر خوانده دختر به ذكر مسايل حاشيه اي اين اتفاق و تا حدي نيز به جزييات رابطه دختر با مادرش مي پردازد ، . شايد بتوان هريك از اين4 فصل را داستاني جداگانه تصور كرد و اينكه قصد نويسنده نقل 4 داستان موازي بوده كه با هم در ارتباط هستند ، اما كمرنگ بودن خط داستاني مستقل هريك و حول يك محور بودن همگي آنها بيشتر ما را به سوي باور به روايت هاي مختلف از يك موضوع واحد مي كشاند -


."حسين سناپور" ، راوي هاي مختلف را براي نقل داستان‌اش انتخاب كرده و گرچه تلاش زيادي براي ايجاد تفاوت در زبان و ذهنيات شخصيت‌هاي مختلف رمان‌اش كرده است و نيز با اينكه كوشش فراواني در ترسيم; از هم گسيختگي روابط انساني، فرديت‌شان ، از هم پاشيدگي بنيان‌هاي خانوادگي معاصر ، تفاوت‌هاي فرهنگي سطوح مختلف جامعه ونيز نشان دادن فضاي دهه 60 نموده است اما در حين خواندن‌اش نمي‌توانستم از خرده‌گيري و نارضايتي ذهن‌ام جلوگيري كنم. و يا ناخودآگاه با قدرت و تسلط بي نقص بر زبان و روانشناسي پرسوناژها در ادبياتِ فاكنر مقايسه نكنم، آنگاه كه استادانه روايتي را از زبان راوي‌هاي گوناگون به تصوير مي‌كشد و انسان از اينهمه در مي ماند ،

فكر مي‌كنم شخصيت‌ها و ياهسته اصلي داستاني كه اينچنين روايت مي شود ، بايد قدرت و غنايي آنچنان داشته باشد كه مانند چسبي اين كلاژها ي راويان مختلف با زاويه ديدهاي متفاوت را انسجام بخشد و كشش لازم و كنجكاوي مناسب را براي جستجوي زواياي مختلف موضوع در مخاطب ايجاد كند . در" ابشالوم ابشالوم" و يا "خشم و هياهو" شخصيت‌ها و رويدادهايي چند بعدي و غريب به گونه اي پردازش و روايت ميشود كه نه تنها انگيزه مخاطب براي دستيابي به واقعيت ماجرا و شناخت شخصيت ها به مرور افزايش مي يابد بلكه در نهايت با روايت هاي غير يكسان - بنا به نگاه و زبانِ هر راوي - حقيقت موضوع همچنان بسته و ناگفته مي ماند . امادر كتاب" نيمه غايب "آيا هسته اصلي داستان آنقدر پيچيده بود و تا آن حد انگيزه و كنجكاوي ايجاد كرد كه اين روايت هاي مختلف بخواهد پازلي را حل كند يا تنها مانند پاورقي هاي كشدار يك داستان و توضيحات غير ضروري عمل كرده و جزييات ناگفته و ناضروري را آشكار ميسازد ؟ .
ولي اينجا باز همان سم شيرين به دادمان مي‌رسد و كتاب را با ديگر رما ن هاي چاپ شده در همان دايره ي فرضي مقايسه مي‌كنيم. آنگاه شايد عنوان بهترين رمان خيلي هم عجيب نباشد

نكته ديگر اينكه فكر مي كنم ويژگي هاي بارز و مشترك اكثر كتابهاي برگزيده چند سال اخير و به معني ديگر رويكرد داوران در اهداي جوايز در دو دسته كلي خلاصه مي شود :
توجه به بعد فرماليستي و اولويت دادن به سبك هايي با ساختار هاي نوين و پيچيده و يا حتي تجربه هايي از كپي برداري سبك هاي جديد در ادبيات جهان ( كه حتي در ادبيات دنيا در مرز كهنگي است ) . تا آنجا كه گاه اين تمايل به آشنايي زدايي ساختارها و سبك ها ، به غامض گويي و زبانهاي غير قابل فهم ميانجامد .
گرايش به مضامين فمينيستي . در اكثر كتابهاي برگزيده اخيرچهره اي متفاوت از زن نسبت به هنجارهاي عاميانه مي بينيم مثل : چراغ ها را من خاموش مي كنم و عادت مي كنيم ( زويا پيرزاد ) خط تيره آيلين ( ماه منير كهباسي ) بازي آخر بانو- بازي عروس و داماد ( بلقيس سليماني )شبهاي چهارشنبه ( آذردخت بهرامي ) نيمه غايب ( حسين
سناپور ) و ديگران(محبوبه مير قديري). كه هريك به گونه اي يكي از اين اهداف يا هردو را دنبال مي كنند

- سعي در افشاگري فرهنگ مرد سالارانه ، با وجود تغيير شكل ظاهري و نفوذ موذيانه اش در چهره مرد رمانتيك و
آرام جامعه مدرن كه شايد با پيش بند آشپزخانه مشغول شستن ظرف باشد-نسبت به مرد خشن سنتي با سبيل و صداي كلفت كه برتري مردانه اش را عربده ميكشيد . و نيز سرايت اين فرهنگاز خانواده به ابعاد جديد ارتباطات اجتماعي به موازات حركت جامعه به سوي مدرنيته و افزايش حضور زنان در جامعه

- گرايش به تابو زدايي از فرهنگ زنانه كشورمان. با خلق شخصيت هايي مثبت از زنان بي پروا ، جسور ، مستقل و حتي شايد از ديدي "هرزه " ، كه نا عدالتي ها و حقوق نابرابر جنسي و خودخواهي اخلاقي و احساسي مردانه را تاب نمي آورند و در پي كشف و استقلال هويت خويش مي‌روند.

و اين اهميت دادن به مشكلات ناشي از نابرابري جنسي در اجتماع‌مان به زعم من نكته بسيار مثبتي است ، چراكه از معدود جاهايي است كه حتي مخدر شيرين نسبي‌گرايي و قياس ، در التيام بخشي زخم زنانه اين زمانه بي اثر است


Wednesday, April 09, 2008

inana

با اين همه ديوانه‌ام به تابی که بی تاب ات می کند ، آن گاه که ناگاه ، آگاه می گردی از رنجوری ِ جان ِاش . بی خواب ، میغلطی و مدام می چرخی در بستر ، بیرون می خزی سرانجام آرام ، به سکوت و کندی ِ لاک پشتی _ مبادا که بیدارم کنی _ پایین می لغزی ، از تختی که بام اندرونی مان است
در تاریکی و سکوت به موسیقی کیبورد گوش می سپارم ، به هم نوازی ِ پیانوی کلیدهای اش با تام تام ضربان نگران ِ قلب ات، در رقص ِ نور ِ سفید ِمانیتور
و با اندیشه های ات به پرواز در می آیم

میبینم ات در عکسی کهنه،- کودکی ات - ایستاده ای کنارِ او نه که گویی به اصرار، دوشادوش ِاو - به توهم ِ مردانگی – مویی چون همیشه پریشان و نگاهی نافذ چونان نگاهی که گذر سالیان ِ پرشماری را چشیده باشد ، با چشمانی مغرور ، مغروق ِ بوسه هایم .... پس ِ سال ها

میبینم ات باز در کنج تاریک اتاقی به تنبیه ، ایستاده ای ، پر خشم و پر شرر اما خاموش ، در حسرت ِ خانه، فرار را در سر می پرورانی ، تنها تخته سیاه پناه ِ بی پناهی ِ توست. قسم می خوری که هرگز دیگربار این جا پا ننهی و این کابوس را مکرر نکنی ، ناگاه دری گشوده می شود به جذبه‌ي ايشتر وارش، سیل ِ نوری جاری می شود . به مهر تورا در آغوش می فشارد و تنها نگاهی کافیست پایان کینه ورزی آموزگارِ بیمارت و رهایی از کابوس های شبانه و نفرت ات از مدرسهِ

باز میبینم تو را که هر شام ، خسته از شیطنت ِ کودکانه، میان ِ بازوان اش به خواب میروی با بافه ای مو در مشت ات که به بهانه ی همیشگی خواب رفتن ات از زیر ِ گره روسری بیرون اش می کشی و در مشت می فشاری - آرامش ِ این که بدانی در کنارت می ماند ،... می ماند ، می ماند آری می ماند ....... تا همیشه

و.... باز مي‌بينم‌ات، به مانند خردكي‌ات، معصوم و بي‌هدف يله مي‌دهي كنارش و مي‌نگري ساعت‌ها ." ايناناي " زيباي تو خسته‌ي آن همه كارزار ، اينك رهواري گام هاي‌اش را به بادي سپرده وپناه برده به سكون غارِ خلوت‌اش . اما هنوز مي‌تابد ... چونان خورشيدي در كسوف


گرگ و میش صبح است ، خسته اما سبکبار ِ از او نوشتن باز می گردی باز آرام ، باز هرم ِ آغوش ات زمهریرم را آتش میزند . به خوش خیالی خواب ام را بوسه می دهی و نمیدانی که از آغاز عبورات از چهار چوب ِ در، بیدارم و با تو چون دو روح ِ سرگردان در کوچه های خاطرات ِ کودکی‌ات شناور . هرجا که او هست ، هرجا که ردي از مهرِ خاموش ِ او هست


سين ِ هفتم

سين ِ سرخي است

دريغا كه مرا

نصيب از اين سفره‌ي سنت

سروري نيست



شرابي مرد افكن در جام ِ هواست

شگفتا

كه مرا بدين مستي

شوري نيست



سبوي ِ سبزه‌پوش

در قاب ِ پنجره

آه چنان دورم

كه گويي جز نقش ِ بي‌جاني نيست



و كلامي مهربان

در نخستين ديدار ِ بامدادي

فغان كه در پسِ پاسخ و لب‌خند

دل ِ خنداني نيست


بهاري ديگر آمده است

آري

اما براي آن زمستان‌ها كه گذشت

نامي نيست

نامي نيست


***



- شاملو -


Wednesday, March 19, 2008

آلیس


بهار را با تو می آغازم


که تو زیباترین بهانه ای


برای هر آغاز و هر پایان



* * *



جادوی هزار توی آینه های نسیان
اسب سپید را با خود برد
به گذری شبانه از چراگاهِ عجایب جنگل های دور





بی تاب از سردی مهتاب
و خسته از جنگل بی ریشه



باد در یال


و


بال بر باد



سپیده دمان باز می گردد که تنها


چاپار ِ رهوار ِ تو باشد

و سم ضربه های آهنگین اش
بیافروزد
شورِ تاختن را ، دیگر بار
در خسته ی ِ سوار

و کوبشِ سرکش اش ، بشوراند
پرهیب ِسایه های اخگرانِ بلند ِ افلاک


و بتاراند
تسمه ی سپیدِ سکوتِ سروشِ سحرناک
* * *
بهار را با تو می آغازم
که تو زیباترین بهانه ای
برای هر آغاز و
هر پایان

Tuesday, March 04, 2008

c ya sat



نمی دانم تکلیف این بلا تکلیفیِ سیاسی کی روشن خواهد شد؟ سال هاست هملت وار، بودن یا نبودن را مساله می کنیم و آنقدر در پیدا کردن جوابی برای توجیه بودن در می مانیم که نبودن خود بخود رخ می دهد

و این روزها باز ، مرحله ای دیگر؛ انتخاباتی دیگر و انتخابی دیگر..... و باز تردید چند ساله ام برای این که کدام گزینه عملکرد بهتری است در این بی عملی و انفعال مطلق. گرچه سال هاست به سرنوشت سیزیف گونه خود خو گرفته ایم ؛ عادت کردیم به بازگشت ساکن هر موج و پژواک خاموش هرصوت . تن دادیم به این که بی حاصل بودن و یا دیر حاصلی هر عمل واداردمان به فراموشیِ باورِ آغاز ... گویی هیچ بازتابی از تابشی در کار نيست

نمیدانم، اما، تردیدِ امروزی ام این است که سال هاست با باورِ اعتراض،گوشه می گیریم به تصور این که مبادا با حضورمان تاییدی باشیم بر حقانیت ناحقی، اما گویی جایِ خالی مان ، فقط صیقل می بخشد جاده را برای عبور سهل تر پرچم داران و سردمداران تداوم بخشِ سیاهی و خفقان

نمیدانم به کی امیدواریم ؟ چه کسی قرار است این نوع اعتراض را ببیند و تازه اگر بگذارند دیده شود چه خواهد شد؟
همچنان که این سال ها، این حضورِ منفی چه پیامدِ مثبتی داشت؟ و یا این فرضیه که شاید فشار ، در نهایت انفجاری را سبب گردد و تغییری حاصل شود از کجا نشات گرفته است. روز پسِ روز فشارهای بیشتری را تاب می آوریم وهرچه درگیرتر می شویم کمتر به امکان رهایی می اندیشیم و همین است شاید رمزِ تداومِ چرخشِ چرخ دنده ای که در آن گرفتارایم. اصلا انگار خصلت نژادی مان وتاریخ پر فراز و فرودمان ما را ملتی پیش بینی ناپذیر ساخته است

نمیدانم ناخودآگاهِ ما آبستنِ کدام امید است؟ آیا ظهور سوشیانسی را انتظار می کشیم که موعودِ همه انسان هاست - در هر مذهب و کیش و لاکیشی- ؟
می دانم قدرتِ ریسکِ فریادی که نیست ، شهامت نه گفتنی هم نیست اما، می توان با دست و پا زدنی در محدوده ی سفیدِ بی خطر از سرعت غرق شدن بکاهیم؟ شاید با درگیر شدن و شناخت بیشتر در فضای انتخابات، یگانه امکانِ موجود – ایجادِ فضایی اندکی بازتر با پشتوانه انتخابی کم تر بسته تر – را از خود سلب نکنیم. ( البته می دانم، به شرطِ وجودِ امکانِ انتخابِ گزینه ای اندک متعادل تر )

آزمودیم بخت دوراندیش را ... بارها

Wednesday, February 20, 2008

الهه گان الهه


اوایل فقط خاموش نگاه ام می کردند. همه مثل هم و من هیچ از نگاه شان نمی فهمیدم.و هر بار تا مدت ها آن نگاه های خالی در ذهن ام می ماند ، بی تمنای معنا شدنی. اما سرانجام سماجت تکرارشان برای ام مفهومی یافت .
زنان محو ، بدون لب ، بدون دیگر اجزای صورت ، تنها با چشمانی که انگار از اعماق دنیای مردگان جاودان به بیرون می نگرند. سرهایی کوچک سوار بر اندامی نا متعارف . فاقد هرگونه زنانگی و اروتیسم در کالبدشان. تنها با القای حسی گنگ از زن بودن ، نگاه هایی خیره به روبرو. زاویه های قابی گاه عجیب و نا آشنا. بدن هایی یکسر سیاه یا یکسر سفید بدون هیچ برجستگی یا فرورفتگی ای که انعطاف زنانه را یادآور باشد .
انگار له شده و مستحیل ، بی لبی برای گفتن و بی غروری اززیبایی . فقط نظاره می کنند خاموش وانتظارمی کشند سمج و زندگی می کنند تنها ، رهاشده در دنیایی ، آبی یا سبز، سرد و تهی .
کنارِ بعضی ها ، فضاهایی خالی و بزرگ ، گویی با تاکید حجم تنهایی شان را به تصویر می کشد.-.صندلی های سیاه ، جای های خالی سیاه - جدیدترها ، فیگوراتیوتر بودند و نسبت به قبل – پرتره ها - این حس را در جای جای زندگی جاری تر می کرد.

نقاشی های الهه حیدری را می گویم.
که از دیدِ من به زیبایی تجسم الهه گان خاموش این زمان و این سرزمین اند ...

Thursday, January 31, 2008

افرا

در مورد غول‌ها نوشتن خيلي ترس‌ناك است، حتي فكرِ به آن‌. غول‌هايي بزرگ كه حتي نمي‌توان چشم‌انداز نگاهشان را تصور كرد؛ چه رسد به انتقاد يا تحليل شان. بارها خواستم در مورد بعضي‌هاشان بنويسم. آخرين بار وقتي بود كه فيلم " سكس و فلسفه " و " فرياد مورچگان " " مخملباف " را ديدم و دل‌ام ميخواست از سرخوردگي‌ام بابت ديدن فيلم اش بگويم و از انتزاع شخصي و غريب اش ، گم شدن زبان و دغدغه‌هاي اجتماعي و كم‌رنگ شدن تكنيك گيراي اش شكوه كنم ولي باز نتوانستم، چراكه مخملباف از دوست داشتني‌ترين غول‌هاي زندگي‌ام بوده‌است.

با دنيايِ آفريده‌ي بيضايي گاه گاهي مشكل داشتم ولي هر بار زيباييِ كارهاي‌اش آن‌قدر مسحورم مي‌كرد كه سوال‌ام از ذهن‌ مي‌گريخت. اما اين بار هفته‌ها پس از ديدن تئاتر " افرا " گويي هيچ گريزي در كار نيست .

نمي خواهم از وجود اين همه مشكلات جان‌فرسا و بي نظمي و پارتي بازي‌هاي رايج براي گرفتن بليط و توهين‌هايي كه براي ديدن يك تئاتر بايد ديد و شنيد گلايه كنم كه اين روند گويي مي‌رود كه روال رايج جامعه‌مان گردد و همچون هزاران مورد ديگر كه صحبت از اين معضل مقال ديگري مي‌طلبد. نيز نمي‌خواهم از زيبايي و گيرايي متن و زبان، بازي‌هاي فوق‌العاده و نوآوري‌هاي اجرا و نیز انتقادهایی تند و جسورانه که با زیرکی بسیار در جان کلام هر یک از پرسوناژها نشسته بود بگويم كه هرچه گويم براي غولي چون بيضايي كم است و بسيار گفته و شنيده‌ايم اما با اين همه خاري درون‌ام را مي‌خلد و حسي مرددم مي كند از تسليم لذتي بي‌شائبه شدن.

از اسطوره‌ها مي‌گويم و از تضاد دنياي ذهن امروزي‌ام با مطلق انگاري و جزميت آن ها. از غربت‌ام با عصر اساطيري كه نوستالژيك‌اند. زيبا و لذت بخش : از جنس لذت آرام و بي دغدغه و غريبي كه با ديدن نقاشي‌هاي عصر رنسانس حس مي‌كنيم. اما فكر مي‌كنم رشد نسبي انديشي در دنياي مدرن و جهانِ پس از آن ، فروپاشي سياسي و امنيتي بعد از جنگ‌هاي جهاني، تغيير در تعريف و نگرش اومانيسم و ظهورِ تئوري‌هاي نوين و پر تضادِ فلسفي، ديگر جايي براي بالندگي اسطوره ها باقي نگذاشته است و بيضايي از معدود استاداني است كه مي‌خواهد هنوز اسطوره بيافريند و قدرت‌اش را دارد.

اما اگر به اين باور رسيده باشيم كه مطلق انگاري – در هر زمينه اي – يكي از برترين مشكلات فعلي فرهنگ ماست، همان كه ما را به جزم انديشي ديني و شرعي ، مطلق‌نگري اخلاقي و نظام‌هاي توتاليتر رهنمون مي گردد، همان كه براي هر گروه و نحله اي به فراخور اعتقادات‌اش حق خط‌كشي ميان آن‌چه خود درست مي‌داند و آن‌چه ديگري حق مي‌پندارد؛ مي‌دهد ، اگر باور داريم كه سال‌هاست اشتباهات تاريخي مان مكرر مي‌شود : گروهي قدرت به دست مي‌گيرد و تنها خود را به حق مي‌داند و تقدس باوري آرمان هاي‌اش سبب تبديل ارزش‌ها به اسطوره‌هايي مي‌گردد كه مي توان برايشان نفرت ورزيد و جنگيد و كشت و مرد .... پس آيا گاهِ پايان بازي اساطير نيست؟ در جايي كه ريشه ها آن‌قدر در درونمان جان سخت و كلفت شده‌اند كه مي‌بيني راهِ ايجاد هر تغيير جز با ويراني ساختار فكري‌ات ميسر نيست اگر " افرا" اي بيافرينيم كه اسطوره‌يِ تمام خوبي ها و پاكي هاست در مقابل دنيايي سراسر پستي و بدخواهي و رذالت ، كه از پسِ آن بباورانيم هنوزسفيدي مطلق در كار است و سياهي مطلق ، هركس به فراخور خود " افرا"ي اش را مي‌يابد و حس جزميت را.

شايد براي من ، مذهب‌ام، همان "افرا"يي است كه پاك است و بي نقص اما درك نمي شود و در دريايي از كج فهمي و غرور و بدخو اهي مهجور مانده است و مي‌توان براي‌اش جنگيد حتي تا پاي عمليات انتحاري. شايد " افرا " وطن من است ، مظلوم و بي پناه و تنها، در دنيايي وحشي و جاني و ستمكار. كه نه راه ميانه‌اي در بين است و نه زبان مكالمه اي ، يا بايد قرباني بودو يا جنگيد.

شايد بي ربط مي‌گويم نمي‌دانم اما آرزو مي كردم اي كاش آناني كه اينسان بزرگ‌اند و چشم هايي شيفته به سوي‌شان خيره، تنها ، نشانه هايي مي آفريدند كه فروغ‌شان اندكي بتواند رهنمون مان باشد به يافتنِ گريزراهي از اين برزخِ ناآگاهي و غرور، به جاي پتك هايي كه به فراخور ، ميخ تعصب را در درونمان فروتر كوبند......اي كاش

مغاک

دل ام کپک زده آه ، که سطری بنویسم از تنگی دل ...........

گاه فرو مي‌لغزم به درون چاهي سياه و ژرف. مغاكي هولناك كه احساس مي كنم هرگز ياراي رهايي‌ام نيست.از آن ته، تصاوير زندگي ام را پراكنده و غريب از روزن كوچك بالا مي بينم، مي‌آيند و ميروند اما نه صدايي از من شنيده مي‌شود و نه ديده مي‌شوم. گويي جسم‌ام در همان بالا به روزمرگي اش ادامه مي‌دهد و خودم اينجايم. نميدانم چرا و چطور دنيايم فرو مي ريزيد اما بارها تكرار مي‌شود. شايد هم يك مكانيزم تدافعي ذهني يا حسي است. نميدانم. اما اين روزها با ناخن هايم در جرز ديوار چنگ مي اندازم و خود را بالا مي كشم ذره ذره ذره ذره ذره ذره ذره ذره ذره ذره ذره ذره ذره ذره......

Monday, November 05, 2007

ميم

هربار كه باز مي‌گشتم از پيش‌اش شاخه‌اي ياسِ زرد در دستم بود ، ارمغان هميشگي باغچه كوچك‌اش
دلتنگ نگاه مهربان آبي‌اش در چهره پر چروك ماهتاب ، مي‌شنيدم از حسرت روزگاري كه حيات خانه كودكي‌" ميم " را به خاطرم مي‌آورد در "درخت گلابي"- خانواده‌اي پر جمعيت و پر هياهو در حياتي بزرگ و قديمي و خدمه‌هايي كه سراسيمه از گوشه‌اي به گوشه اي مي‌روند. و ديگ هاي بزرگ نذري در جوش و خروش و كودكي شاد آناني كه پيري غمگين شان را مي بينم و سرانجام بهار سالي كه تمام درخت‌ها شكوفه كرده اند به جز درخت گلابي

غمگنانه ترين عيدي‌ام ، اسكناس لاي قران جلد چرمي‌اش بود كه هرسال وقت رفتن ، عجولانه و با شتابي معصومانه ورق ورق ميزد تا بيابدش. امسال آنقدر دير به ديدارش رفتيم كه 2 اسكناس باقيمانده من و الهام گم شده بود در ميان اوراق زرد قران خطي‌اش
وقتي در حياط را مي گشودم ناگهان از خلسه اي خارج مي‌شدم كه مرا به نيم قرن پيش برده بود.- فنجانهاي دسته دار فلزي كمر باريك ،لاله هاي شيشه‌ اي بلند ، قاب عكس‌هاي قديمي‌اي در گوشه و كنار . ودر پس زمينه چهره اش با تابناكي گيسوان سفيد آرام اش ، عروسي زيبا در قاب عكس چوبي با دسته گل بزرگي در دست اش ، نشسته بر صندلي لهستاني- در خيابان با خود عهد مي كردم به زودي به ديدارش بيايم ، وميديدم‌اش كه پرده سفيد را كناري زده و با نگاهي تنها از پشت پنجره براي مان دست تكان ميدهد، او بهتر ميدانست ديدار دوباره مان زودتر از سالي ديگر نيست
...
...
و پاييزامسال درخت گلابي باغ ما را باد با خود برد...

Saturday, November 03, 2007

دخیل


ذهن ام را شخم میزنم
از بر یافتن بزرگترین خواهش
که خود بدانم ، تنها
و یا وامیداردم شاید ، سیل امواجِ پر ملالِ مویه ها

نگاهی به بالا ، اوج زیبایی بازی نور و آینه
و دوجفت چشم خیره ، سیاه و سفید
کبوتران قرینه خاموش ، در ايوانِ‌طلا، نگهبان بی درد دردها

نگاهی به زیر
امتداد قلاده باریک شوربختی کودکان تا پنجره فولاد
رنگین کمان تلخ درد و نیاز

می چرخد تصاویر ذهنم و می گریزاندم
نوای موسیقی عربی ، در آرامگاه پیرِطوس . آری طنز ناگزیرِ روزگار
و چشم انداز نگاه اش به خورشید ، همان نقطه ، هزار چرخش پیش تر

خالی خشک دیوار عطار ، بی عطری و نقشی
و رصد هزار پاره آسمان از نگاه خفته خیام

صدای ضجه ها می آوردم باز و یادم به جستجو
شرمنده گریه ها و ناله های بی تاب
چیزی نمی یابم

کرنشی می طلبم بی سویه ، عظمت ناتوانی انسان
اگر این هماوایی و این تمرکز خواسته هاست ،
راز اجابت هر خواهش
باشد
باشد
آری می خواهم
میخواهم که هیچ ناله ای نباشد دیگر از نالانی
در این دردانه دردسرایِ دیاردیرین ام

Saturday, October 27, 2007

اززندگي

در خبرها خواندم كه وبلاگ از زندگي به عنوان برترين وبلاگ شخصي- روزنوشت و دومين وبلاگ برگزيده كاربران انتخاب شده است. واكنش اوليه‌ام پس از ديدن اين وبلاگ احساس تعجب بود .كه چگونه چنين وبلاگي با نوشته هاي پيش پا افتاده و خبري و نثري ابتدايي و انشايي ساده به عنوان برترين وبلاگ انتخاب شده است .و سريع قضاوت كردم كه حتما دست‌هاي ناپيداي روابط و به خصوص فعاليت هاي نويسنده وبلاگ (شيرين احمد نيا ) به عنوان مدرس و رييس كتابخانه دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه و در نتيجه حضور اجتماعي ناگزيرش ، و يا عقايد موافق سياسي و اجتماعي نويسنده و..... باعث دلايل اين انتخاب بوده است. و حتي فكر كردم پر مخاطب بودن اين وبلاگ نيز كه يكي از دلايل اين انتخاب بوده ، به خاطر يادداشتهاي زياد دانشجويان‌اش بوده است و نمي تواند صرفا دليلي بر ايجاد چالش و ديالوگ هاي متعدد بوده باشد .

اما پس از چند رور درگيري ذهني ؛ بدون اين‌كه بخواهم در مورد كيفيت و موضوعات مطالب نوشته شده توسط خانم احمد نيا قضاوتي كنم فقط در مورد نثر نوشتار او به اين ننتيجه رسيدم كه آيا اين همان چيزي نبود كه بدان اعتقاد داشتم. يعني پر كردن فاصله بين روشنفكران و مردم عامي. و رسيدن به يك زبان مشترك .و مگر نه اينكه هميشه فكر مي‌كردم يكي از مشكلات جامعه ما همين شكاف عميق فهم طبقاتي است چرا كه آنان كه به سطح مناسبي از آگاهي رسيده اند و دستي به قلم دارند غالبا با نثر فخيم و ايجاد فضاهاي انحصاري روشنفكرانه فقط براي مخاطبين خاص خود قلم ميزنند و آن بخش انبوه اجتماع‌مان نيز كه درك صحيحي از مسايل فرهنگي ، سياسي ؛ اخلاقي ندارند به طور كل با فضاي اينترنت و كتاب و جلسات و ... بيگانه‌اند و طنز تلخ تاريخي‌مان اين كه همين دسته دوم به علت تاثير پذيري ، بيشتر آماج تبلغيات قرار مي‌گيرند و به واسطه جمعيت بيشترشان ، در تغيير و تحولات مسايل سياسي و فرهنگي تاثيرگذار ترند.

و نكته قابل تامل و با ارزش ، از نظر من تلاش نويسنده اين وبلاگ براي بيان روزانه موضوعات روزمره و گاه بسيارساده اما مهم ، در قالب نثري بسيار روان و همه فهم است و به خصوص سعي در ايجاد زمينه تفكر و ارتباط و بحث متقابل در مخاطبين .

Monday, October 22, 2007

منار


بدرقة پر حسرت نگاه اش با خزه پيرِعمق چشمان‌اش و سنگيني عبوس بغضِ سكوت‌اش خجل ام مي‌كرد كه نه جاي من اينجاست با اين ناتواني‌ ام.

خرد زلزله زمان و شولاي پيري‌اش در بر، جاي گذاشت‌اش پاهاي رنجورش.

اين‌چنين ، رفتن را آغازيديم. زلالي هوا نفس‌ام بي‌تاب مي‌كرد و سكوت سنگين، مغزم را تهي. نخستين بارم ميان اين‌همه قله و چشمه، سكوت و جويبار.

بي‌وقفه بالا و بالاتر. بي‌تجربه ماهيچه‌هاي تنبل‌ام از انقباض و انبساطي مداوم به تنگ آمده بودند.

در كناره تابش درياچه‌اي چادري برپا كرديم و آتشي ، كه سرماي‌ام مي‌سوزاند و شب مي‌گداخت. از پشت شراره‌هاي شعله، تاريكي محض را نظاره مي‌كردم و سكوت را مي‌شنودم.

شهِ‌آرامم آواي‌ام داد و آسمان را نشانم. آسمان نه كه جنون سفيدي از الماسُ اختركان . تنها دقيقه‌اي نگاه خيره شهابي را نمايان مي‌ساخت كه بي‌تاب از گوشه‌اي سرك مي‌كشيد و در گوشه‌اي ديگر محو مي‌شد.

صبح ، با بع بعِ شيرين گوسفنداني شاد و بازيگوش كه چادرمان را همچون بيگانه‌اي غريب در قلمروِشان مي‌كاويدند چشم گشوديم.جست خيزشان چادر را مي‌تكاند و برپا مي‌دادمان.

بعد از صبحانه‌اي به طعم شبنم ، شيب بازگشت را سرازير گشتيم. خستگي‌ام مي‌لغزاند و نوشِ نشاطم مي‌رقصاند.اما ملالي گنگ در دلم مي‌لوليد كه مي‌دانستم در پايان چه انتظارم را مي‌كشد: شوق كودكانه پيرمرد به شنيدن هزارباره‌ي راهِ هزار بار رفته.: تنها ميراث مايوسِ حماسه سبز شباب ، خاكستر سرد به جا مانده از آتشكده آفتاب و برف ، به نفرين ِتلخ ِخدايان ِ علم ، كوه و جنگل

و ميدانستم كه سرانجام ، ديگر بار ، باز خواهد سرود ، سرودِ كهنه‌ي فتح پيشين را ، پهلوانِ خسته‌ي تنها.

.

Wednesday, October 17, 2007

خرابكاري عاشقانه

برای اولین بار( تا آن جا که من میدانم ) در رمانی که در ایران چاپ شده موضوع عشق بین دو همجنس بیان گردیده است . آن هم نه مضموم و نکوهیده و یا بسیار معنوی و آرمانی که بسیار انسانی و و جسمانی و لطیف .

خرابکاری عاشقانه نوشته املی نوتومب به روایت خاطرات جالب کودکی دختری اروپایی الاصل می پردازد که به خاطر شغل پدرش سال های اولیه کودکی اش را در ژاپن گذرانده. و حال به پکن آمده است . دختری با روحیاتی پسرانه و سرکش که در گیرودار شیطنت های دوران کودکی و نوجوانی به دختر دیگری (النا) دل می بازد و کشمکش های عاشقانه ای را تجربه می کند. کتاب از نظر سبک و ساختار بسیار ساده است و داستانی روشن را با روایت اول شخص به صورت خطی و مستقیم دنبال می کند . اما از دیدگاه روانشناسانه شخصیت دختر بسیار خوب و عمیق پردازش شده است. شاید کودکی دو دختر و عدم وجود تمایلات جنسی باعث شده کشش میان آن دو طبیعی به نظر رسد حتی تا آن جا که در خود کتاب هم مادر دختر چیز غریبی حس نمی کند و حتی راه و رسم جلب توجه معشوقه را به دخترش می آموزاند. اما نکاتی بسیار ریز و حساس تفاوت میان دوستی کودکانه دو دختر با کششی همجنس گرایانه را آشکار می کند. از جمله : روحیات پسر مآبانه راوی در قیاس با دختران همسال اش ، تنفر او از پسران و خصوصا از اندام جنسی مردانه ، حسادت عاشقانه و بیمارگونه اش به ارتباط النا و پسری به نام فابریس ، افسون زدگی اش در مقابل زیبایی جسمانی و شهوانی النا ، میل به تصاحب و حس تملک در وجود راوی ، رنگ و بوی عاشقانه و اروتیک عباراتی که برای توصیف احساس اش به النا به کار می برد و کشش جنسی فوق العاده ای که حتی خود نیز از ان اگاه نیست :

" شب هنگام در رختخواب بود که حضور خودم را به یاد می آوردم و آنجا زجر می کشیدم. النا را دوست داشتم و احساس می کردم این عشق چیزی می طلبد . وهیچ ایده ای از طبیعت این چیز نداشتم . می دانستم که النا حداقل باید کمی به فکر من باشد : این اولین مرحله و غیرقابل اجتناب بود . ولی حس می کردم که پس از آن باید مبادله ای مبهم و تعریف ناپذیر وجود داشته باشد . برای نزدیک شدن به این معما چه داستان هایی که برای خودم تعریف می کردم . در این قصه ها ، محبوبم همیشه به طرز وحشتناکی سردش شده بود . اغلب اوقات ، او خوابیده روی برف ظاهر می شد. لباس کمی به تن داشت ، حتی لخت بود و از شدت سرما گریه می کرد. دوست داشتم که خیلی سردش شود چرا که در آن صورت کسی باید گرم اش می کرد.تخیلات من برای پیدا کردن راه حلی ایده ال ، به حد کافی مناسب نبود: در عوض از فکر – احساس – گرمایی که آرام و دلپذیر بدن عاجز او را در بر می گرفت ، لذت می بردم . گرمایی که گزش های او را آرام می کرد و باعث می شد با لذتی خاص آه بکشد.

از دیگر نکات جالب کتاب دنیای خاص راوی است انگار که توصیف جهان را از زبان یک فیلسوف می خوانیم. و همه چیز با دیدی نوین از جهان بینی و هستی شناسی آمیخته است. و جالب این که بر خلاف بیشتر رمان هایی که راوی آن کودک است و احساس نقصان و ضعف کودک بودن را در مقابل دنیای بزرگترها به تصویر می کشند اینجا کاملا برعکس است . دنیایی بی عیب و نقص ، زیبا و حسرت برانگیز که به ناچار باید وجود بزرگترها را در آن به عنوان موجوداتی بی فایده و تباه شده تحمل کرد که وظیفه آنان تنها این است که محیطی فراهم کنند تا کودکان به آسانی وظایف خطیر زندگی کردن را به انجام رسانند. و اعتقاد به این که تنها دوران واقعی زندگی دوران کودکی است شاید اشاره به عقاید فروید باشد که تمامی گرایشات و تمایلات بزرگسالی انسان را بر مبنای اتفاقات و سرخوردگی های دوران کودکی می داند .

"احساس ما نسبت به ارزشهای انسانی به قدری قوی بود که تقریبا هیچ وقت از انسانهای بالا تر ار پانزده سال صحبت نمی کردیم . آنها متعلق به دنیایی بودند که در موازات دنیای ما قرار داشت . با آنها در تفاهم زندگی می کردیم در حالی که مقابل یکدیگر قرار نمی گرفتیم....

کاملا واضح بود که دوران پس از بلوغ وقف دوران کودکی بود....

بچه هایی که در مورد آینده صحبت می کردند همیشه مرا متعجب کرده اند . زمانی که از من این سوال معروف را می پرسیدند که " در آینده چکاره خواهی شد ؟ " به طور ثابت جواب می دادم جایزه نوبل پزشکی خواهم گرفت ، یا شهید خواهم شد ، یا هردو با هم . البته نه برای تحت تاثیر قرار دادن ، بر عکس ، این جواب از قبل جویده شده ، برای فرار هرچه سریع تر از این موضوع پوچ به دردم می خورد.بیشتر غیر واقعی بود تا پوچ: در اعماق درون ام مطمئن بودم که هرگزبزرگ نخواهم شد....

و نیز دیدگاه تند فمینیستی کتاب هم از دیگر نکات قابل ذکر است.در این دنیا مردان یا همان مسخره ها هیچ جایگاهی ندارند.

"تا چهارده سالگی انسان ها را به سه دسته تقسیم کرده بودم: زن ها ، دخترهای کوچولو و مسخره ها.....

مسخره ها به هیچ دردی نمی خوردند. مسخره های بزرگسال به اداره که مدرسه ی برزگترها بود میرفتند.، یعنی مکانی بی مصرف.....

تنها مسخره های بزرگسالی که به درد می خوردند آنهایی بودند که از زن ها تقلید می کردند : آشپزها ، فروشنده ها ، معلم ها ، پزشکان و کارگران. چرا که این شغل ها زنانه بودند.

مسخره های بزرکسال به درد شغل های تصنعی می خوردند. به عنوان مثال : سربازان چینی که محله را احاطه کرده بودند تظاهر به خطرناک بودن می کردند ولی هیچ کس را نمی کشتند....

دلم به حال مسخره ها می سوخت. با توجه به این که سرنوشت شان غمناک به نظر می رسید : آن ها مسخره متولد می شدند ، با آن چیز مضحک بین پاهای شان که به طور تالم آوری هم به آن افتخار می کردند در حالی که این چیز آن ها را مسخره تر می کرد.

برگزیده انسان ها دختران کوچولو بودند. انسانیت وجود داشت برای اینکه آن ها وجود داشته باشند. زن ها و مسخره ها ناتوان بودند. بدنشان ایرادهایی داشت که دیدن آن ها فقط باعث خنده می شد.تنها دختران کوچولو کامل بودند . هیچ چیزی در بدن آن ها جلو نیامده بود . نه آن زائده مسخره و نه آن برجستگی های مضحک.به طور فوق العاده ای طراحی شده بودند....

افلاطون جسم را مانند یک چهار چوب یا زندان توصیف می کند ، و من به او صدها بار حق می دهم، البته اگر روزی افلاطون دختر کوچولویی می شد، می فهمید که جسم می تواند درست برعکس باشد._ ابزار همه آزادی ها ، تخته پرش برای خوشایند ترین سرگیجه ها ، لی لی بازی روح ، الاکلنگ عقاید ، جعبه ای برای مهارت ها و سرعت ها ، تنها پنجره ی مغز ناچیز. ولی افلاطون از دختران کوچولو ، کمیت بی اهمیت مدینه ی فاضله ، هرگز نامی نبرده است .... "

اما در پایان به آغاز بر می گردم. که انگیزه اصلی ام از نوشتن در مورد این کتاب همان گرایش همجنس گرایانه زیبا توصیف شده این رمان بود.چرا که بسیار دلم برای مظلومیت ها و محدودیت های دگرباشان جنسی جامعه مان می سوزد ودلم می خواهد از هر حرکتی در باب این آزادی حمایت کنم حتی اگراین حرکت تنها چاپ کتابی باشد با بیان این موضوع حتی در پسِ پرده احساسی کودکانه.

Tuesday, September 25, 2007

نار

به سلامتي راديو زمانه هم فيلترشد! مباركه




چونان انارهاي تفتيده‌ي تنها

خفته در متروك باغِِِِِِ ورامين


تكرارِضربه‌ها به خنده‌مان واميدارد

- سرانجام -


و

اعجازِسرخ دانه‌ها آشكاره مي‌گردد

- سرانجام -

داس سپهر سرنگون

ديشب دوستي را ديدم كه خود و همسرش از فرقه اكينكار و يا به نوعي اكيست بودند. برايم جالب و تازه بود . آنقدر كنجكاوي كردم كه سوالاتم ناراحت و معذب‌شان كرده بود. و امروز در فضولي هاي اينترنتي‌ام، در نهايت تعجب ديدم چه خيل عظيمي از هموطنانمان به اين فرقه، گرايش و اعتقاد دارند. بحثي در مورد اين اعتقاد ندارم كه بي‌شك مثل هر اعتقاد دروني ديگر محترم است و اين تنوع اعتقادات هم بسيار زيباست ولي حس مي‌كنم گاه اين نوع گرايشات از يك خلا دروني نشات مي گيرد. گويي همه‌مان در پي ير كردن اين خلا به برچسب‌هايي مي‌چسبيم كه مي چسباندمان به فكري، صفتي ،نحله‌اي ،مذهبي ،اعتقادي و از همه مهم‌تر هويتي. و اين عنوان ها آرامش مي‌بخشدمان كه آري من اكيستم ، بوديستم ، پست مدرن‌ام ، فمينيستم . و اكثر مواقع نفس وجود آن صفت برايمان لذت‌بخش ‌تر است تا عمل به اعتقاداتش. و شايد يكي از كاركردهاي مذهب هم همين نقش درمانگرش در زندگي خصوصي انسان‌هاست. چرا كه هويت‌اش و انجام مراسم و مناسك‌اش و تلقينات‌اش به آدمي حس پويا بودن و حركت به سوي تعالي مي‌دهد. و اين كاركردي دوسويه دارد از سويي مي‌تواند آرام بخش اضطراب ها باشد و از سويي به فاصله مويي مي‌تواند سكر آوري انفعال را ساري سازد.گاه حسرت مي‌خورم به آسودگي بي‌سوداي دوستي كه با تمركز و تعمق در انجام وظايف شخصي مذهبي‌اش آرامش كمال را تجربه مي كند و مسووليت‌هاي اجتماعي‌اش دغدغه فرعي ذهن‌اش ست. هر روز دعاي خاصي را در منزلش برگزار مي كند : دعاي كميل ، دعاي ندبه ، دعاي سمات و .... و رفتار يكنواخت و آرام‌اش گواه رضايت درون اش است !!!!!

بدبختانه يا خوشبختانه ، نميدانم ، من اما هيچ برچسبي ندارم كه خود را به آن بياويزم و رضايت موذيانه‌اش را مزمزه كنم.

بنگر به جهان چه طرف بر بستم هيچ وز حاصل عمر چيست در دستم هيچ

شمع طربم ولي چو بنشستم هيچ من جام جم‌ام ولي چو بشكستم هيچ

افسوس كه بي فايده فرسوده شديم وز داس سپهر سرنگون سوده شديم

دردا ، ندامتا كه تا چشم زديم نابوده به كام خويش نابوده شديم

Monday, September 10, 2007

شادي شهيد

گلي، همزادم ، هميشه با حرف هاي‌اش ، ملموس‌ترين و نزديك‌ترين حس‌ها را به من مي‌دهد. حسي
كه هست ولی گاه در اعماق وجودم مخفي شده و نميبينم‌اش. همیشه اینگونه بوده چرا که جنگل ذهن هردومان طي سال‌ها از بذرهايي يكسان بارور گشته است و با وجود شدت آفت‌هايي كه عاشقانه نثار هم كرديم و مي‌كنيم هنوز همساني بي بديل روح و حس‌مان برجاست .
از روزي كه به من گفت ،
مدام به اين مي‌انديشم كه به راستی اين‌همه تلخي و افسردگي در زندگي‌هايمان از كجا آمده است؟ چرا نمي‌توانيم با تمام وجود خود را به دست شادي و خنده بسپاريم و از آن چه هستيم و داريم لذت ببريم ؟ چرا معني روشنفكري در جامعه ما تقريبا مترادف شده با بدبيني ، افسردگي ، فرسودگي و غم؟ ريشه‌اش كجاست ؟ كدام علل ناپيدا ما را به اين‌جا كشانده است؟


شايد از محيط پيرامون‌مان نشات مي‌گيرد. از انبوه مشكلات و دردهايي كه در نزديكي‌مان حس مي‌كنيم . وبا هر تپش قلب مان مي‌شنويم ، با سرانگشتان‌مان لمس‌اشان مي‌كنيم . با هر نفس به درون ريه هاي‌مان مي‌روند و در خون مان سرازير مي‌شوند. همان روزي كه در جمع دوستان‌ سبكبار، دم مي‌زني به يادت مي‌‌آيد كه امروز سالگرد تلخ خاوران است و در همان لحظه كه سرشاري از شادي و لبريزي از لذت ، ضجه هاي كركننده فقر ، فحشا ، مرگ و خشونت از گوشه وكنار به گوش مي‌رسد ، كودكي گرسنگي اش را فرياد مي‌كند ، مردي حلقوم زن اش را مي فشارد ، مادري گوش به صداي بازي فرزندان‌اش پشت درِ بسته اتاق ، تن‌فروشي مي‌كند و به جاي شهوت ، نگراني‌اش را ناله مي‌كند ، دختري با بلوك سيماني به دست برادرش سنگسار مي‌شود و .... آيا مي‌توان بي‌پروا خنده شادي سر داد ؟

شايد از فرهنگ و مذهب‌مان باشد. مذهبي كه سوگواري‌هاي‌اش بیش تر وعميق‌تر است ازشادماني‌هاي‌اش؟ و اعتقاد آن است كه گريه و ضجه در عبادات‌ بهشت‌مان را بارور مي‌سازد؟ فرهنگي كه در آن جديت ، خاموشي و كم تحركي ، سنگيني و پرمغزي را تداعي مي‌كند واعتراض و نا اميدي روشنفكري را .ویا شاید ناشی از تاریخ تلخ مان باشد . که پشت سر گذاشتن فراز و فرودهای بسیار، ژنتیک تاریخی مان را افسرده کرده است. شايد از تربيت‌مان نشات گرفته است . تربيتي كه به ما لذت‌بخشي به ديگران را در گفتار و كلام و نگاه نياموخته است و بسياري از اين دست را لودگي و هرزگي مي‌داند ، در قياس با فرهنگي كه لازمه شروع هر ديدار را ستايشي و يا ذكر نكته‌اي از زيبايي ظاهر و يا مكان طرف مقابل مي‌داند و شادماني‌هاي كوچك را به راحتي به هم هديه مي‌دهند .و يا ، از تربيتي كه به جاي آن‌كه از كودكي تو را با هرچه هستي آشتي دهد مدام به رقابت مي‌خواندت و تخم حقارت را در اعماق جان‌ت مي‌كارد تا به مرورسبز شود و برگ و بار دهد . تا آن‌جا كه همه به دنبال پر كردن خلا خويش باشند با حرص مدام به زيبايي ،پول ، دانشگاه ، مدرك و هرچيز كه بتواند انسان را در مقايسه با ديگري برتر بنماياند


و شايد از درون خودمان باشد. از اين سنگينيِ ناگزير حس مسووليت ، كه فقط سنگين ات مي‌كند و بس. اين‌كه مي خواهي براي اين‌همه مشكل راهي بيابي و نمي‌تواني . حتي نمي‌تواني از عهده مشكلات خودت برآيي .خستگي اين‌كه گويي براي همه چيز بايد جنگيد از ابتدايي‌ترين نيازهاي انسان گرفته تا
والاترين‌شان. اين‌كه مدام مي‌خواهي جور ديگر زيستن را تجربه كني. آدم ديگري باشي ولي در جبر موقعيت و معيشت گير كرده‌اي و روزني به روشني نيست. حشرات پشت تارعنكبوت زيرزميني كه به تاريكي و روزمرگي خو كرده‌ايم و شاپرك خانمي كو تا براي‌مان از آفتاب بگويد. فرسودگي انديشيدن به چرخ‌دنده اين‌همه نياز و سركوب ، عطش و تشنگي ،غرور و تحقير ، كوشش و ناكامی ...

و یا از غمگینی این حس نوستالژیک که همیشه با خود حمل می کنیم . حسرت از دست رفته ها... از گذشته باشکوه تاریخی مان گرفته تا کودکی شیرین مان ، شادابی های که آنقدر مجالی برای حضورشان نبود خاکستر شدند ولی یادشان در ذهن هایمان باقیست ، جوانی پرشور نزدیکان مان که به سکونی خاموش مبدل گشته .. همه و همه زهر تلخ اش را درون مان جاری می سازد.


و با این همه شايد اصلا خودمان بلد نيستيم چگونه لذت رابيابيم ؟ شايد در اين الاكلنگ نقطه تعادلي هم باشد كه نمي‌توانيم بيابيم‌ش؟ شايد نياموختيم كه چگونه به زندگي و لذت هاي‌اش اعتماد كنيم؟و باور نداريم كه چه بسا شادابي باعث شود مفيدتر عمل كنيم؟ شايد به قولي دچار سانتيمانتاليزم گشته‌ايم و اين همه آه و فغان فقط از اين احساسات‌گرايي بيهوده ناشي شده است؟ شايد راه‌هاي شادبودن را نمي‌دانيم ؟ شاید به راحتی فراموش می کنیم که تنها یکبار فرصت زیستن داریم ؟ واینکه با واگویه این تلخی ها ، مدام ، ناامیدی را ساری می کنیم و هزاران شايد ديگر. نمي دانم

به پيشنهاد دوست عزيزي شايدهاي‌ام را نوشتم. شايد كه شايدهاي بیشتری بشايد

Wednesday, September 05, 2007

دد بشو

خسته ، خسته ، خسته

غمگين شهر من

محاط به خط كوفي و مناره

مرده، مرده، مرده

شور زنانگي‌ام

در تنگي سياه مقنعه

مي‌گندي ، اگر بايستي

و تنها درِ بسته ، اگر راه بجويي

راضي شو ، لبخند بزن

دد بشو و خفه شو


خو مي‌كني

به بوي تعفن گنداب جاري كنارت

و زمزمه مي‌كني

عطش شادي و حسرت زندگي را با تلخي دشنام


و با بهت مي‌نگري

نگاه خاموش‌شان را به آن‌چه مي‌بيني

و باور بي‌ترديدشان را به يك گودوي ساديستي

Saturday, September 01, 2007

درقند هندوانه

گرچه هميشه از شكوه و زيبايي سبك‌هاي غني و فخيم هنري لذت مي‌برم و متاثر و متحول مي‌شوم ، اما شديدا" با يك دسته خاص از هنر احساس نزديكي مي‌كنم. دسته‌اي كه سينماي لينچ ، ادبيات براتيگان ،موسيقي نامجو و رمان‌هاي رضا براهني در آن قرار دارد.از ديدن و خواندن و شنيدن‌شان به وجد مي‌آيم و از شيطنت‌ و بازيگوشي‌اي كه در آن موج مي‌زند پر نشاط مي‌شوم. حس مي‌كنم دنياي كه در آن‌ام هنوز زنده است و هنوز جا براي تخيل وخلاقيت هست. خلق در معناي اصيل و ناب خود ، خلق چيزي كه تاكنون نبوده و الان با صراحت تمام جلوي چشم‌ت رژه مي‌رود و تو ناگزيري كه باورش كني. هر تخيلي هستي مي‌يابد بي هيچ محدوديت و قاعده‌اي. گويي مصداق "كن فيكون " است.

و " درقند هندوانه " يكي از اين معجون‌هاي غريب لذت بخش است كه پر است از فضايي ماليخوليايي و وهم آلود:

* شهري كه همه چيزش از قند هندوانه ساخته شده است .

* راوي‌اي كه او را اينگونه مي‌شناسيم :

هر وقت درباره‌ي چيزي كه مدت‌ها پيش اتفاق افتاده فكر مي‌كني : كسي از تو سوالي مي‌پرسد و تو جواب‌اش را نميداني.

اين نام من است .

شايد باران خيلي شديدي مي‌باريد.

اين نام من است.

يا اين كه كسي از تو خواست كاري انجام بدهي . تو انجام‌ش دادي. بعد او به‌ت گفت كه اشتباه انجامش دادي – " براي اين اشتباه متاسفم " – و مجبور مي‌شوي كار ديگري بكني.

اين نام من است .

شايد بازي‌اي بوده كه وقتي بچه بودي مي‌كردي يا وقتي كه پير بودي و روي يك صندلي كنار پنجره نشسته بودي همين‌طوري چيزي به فكرت رسيد.

اين نام من است .

شايد در بستر دراز كشيده بودي ، تقريبا در دالان خواب بودي و به چيزي خنديدي ، با خودت جوكي گفتي ، بهترين راهِ پايان بخشيدن به روز.

اين نام من است .

....

* مجسمه‌هاي سبزيجات در گوشه و كنار شهر : مجسمه كنگر فرنگي نزديك كارگاه توفال ، يك مجسمه هويج ده فوتي نزديك پرورشگاه ماهي قزل آلا ، يك دسته پياز نزديك كارگاه فراموش شده ، و يك مجسمه شلغم نزديك زمين بيس‌بال

* داستان خورده شدن پدر و مادر راوي توسط ببرهاي مهربان كه بعد از اتمام كارشان در درس حساب به راوي كمك مي‌كنند.

* دنيايي كه هر سي و پنج سال يكبار در آن كتابي نوشته مي‌شود و ما كتابي كه بعد از سي و پنج سال در حال تاليف است را مي‌خوانيم.

* فانوس هايي كه با روغن هندوانه و ماهي قزل‌آلا مي‌سوزند.

* مقبره‌هاي مردگان ، زير درياچه ، با سقف‌هاي شيشه‌اي كه در آن قارچ‌هاي شب‌تاب كار مي‌گذارند تا هرگاه دلتنگ شوند مرده‌هايشان را ببينند.

* كارگاه فراموش شده كه پر است از اشياء فراموش شده و ويسكي‌هايي كه از چيزهاي فراموش شده درست مي‌شوند...

شايد مسخره باشد و... هست .

دنيايي كه اوهام‌اش نگاه هاي سست و لُخت‌مان را مبهوت مي سازد .كاريكاتوري از دنياي امروز كه دهن كجي مي‌كندبه هرچه پيچيدگي و معناست، به هرنوع كليشه و هر نوع واقعيتي كه ما را در بر گرفته و ، پوزخند مي زند به فرم ، به ساختار و به هرچه براي ذهن تو از قبل آشناست .

شايد پوچ باشد و ...هست .

اما نه از جنس پوچي‌اي كه كاموبه چالش مي‌كشد و نه حتي پوچي ابزوردوار بكت.پوچ ِپوچِ پوچ. كه به هيچ مي‌گيرد دنيا و محتويات‌اش را وحتي ديگرگون مي‌بيند بديهيات طبيعي را ، نه آن‌كه مسخره كند يا در طنزش فلسفه ببافد. تنها تخيل محض.

اما... گويي ضروري‌است .... همچون ناب دمي بشارت‌بخش ،

براي انساني كه ماييم ، كه سنگيني مي‌كند بر دوش‌اش ، بار اين‌همه فلسفه و سياست و انديشه ، دست و پا مي‌زند در دنيايي كه پيچيده‌اش كرده هزاران بايد و نبايد اخلاقي و عرفي و ذهني و... حريص است به رهايي ، به اين‌كه خود را بسپارد به كارناوالي غريب از تخيل و شعر و رنگ و رويا و ، رقصي سبك بار و........ .همين. بي هيچ طلب معنايي......

Tuesday, August 28, 2007

بازي آخر بانو

باشه! . اينجوري بودن هم يك انتخابه و من با تمام وجود دارم سعي مي كنم به اين انتخاب احترام بذارم و نخوام چيزي رو عوض كنم . و مثل هميشه تا هروقت كه ميتوانم ، تحمل كنم .

" بازي آخر بانو " نوشته "بلقيس سليماني "را تمام كردم .

داستان كتاب به طور خلاصه در مورد زندگي دختري روستايي است به نام " گل‌بانو" در سال‌هاي اوايل انقلاب ، كه در كودكي تحت تاثير عقيدتي يك دختر توده‌اي به نام "اختر" قرار مي‌گيرد. مذهبي‌هاي تندرو در اوايل انقلاب اختر و برادرش امير را اعدام و حتي قبرشان را بعد از مدتي خراب مي‌كنند ولي قبل از آن مادر گل‌بانو و خانواده اختر و امير جنازه‌ها را از قبرها خارج مي‌كنند. گل بانو در نوجواني عشقي نافرجام را با پسري آرمانگرا كه در روستاي‌شان معلم بود تجربه مي‌كند و چندين سال بعد در اثر فقر و به اصرار مادرش با "حاج آقا رهامي " ازدواج مي‌كند كه از افراد بانفوذ دولت و از همان گروه متعصب و تندروي اوايل انقلاب بود. بعد از اين‌كه بچه‌دارمي‌شود رهامي فرزندش را مي‌گيرد و رهايش مي‌كند و با بچه نزد همسر اول‌ش كه باردار نمي‌شده بر مي‌گردد. "گل‌بانو " با پشتكارفراوان دكتراي‌ش را در رشته فلسفه دانشگاه تهران مي‌گيرد و همان‌جا مشغول به تدريس مي‌شود. داستان را در چند بخش از زبان "گل‌بانو "، "سعيد(معلم روستا ) و " حاج آقا رهامي " دنبال مي‌كنيم. در بخش پاياني كتاب با روايتي از زبان يكي از شاگردان‌ گل‌بانو _ همان بلقيس سليماني – روايتي سراسر متفاوت از زندگل "گل‌بانو" را مي‌خوانيم.

با نثر و زبان‌ كتاب تكليف‌ام روشن است وگرچه از ديد من ضعف‌هاي آشكاري دارد ، ولي نمي‌توان طراوت سبك و اجراي‌اش را ناديده گرفت به ويژه شروع بسيار قوي و درگيركننده اش – روز تشييع جنازه اختر و امير - كه همان اول موتور آدم را حسابي روشن مي‌كند جوري كه سريع سربالايي را تخته گاز ميري.

از نظر من يكي از اشكالات عمده كتاب اين است كه شخصيت ها همه زبان يكساني دارند و اين براي رماني كه راوي‌هاي مختلف را براي نقل داستان‌ش انتخاب كرده ضعف بزرگي است علاوه بر اين ، وجود راويان مختلف هيچ كمكي به درك ما از زواياي مختلف موضوع نكرده و صرفا يك جذابيت ساختاري ايجاد مي‌كند . آيا قابل باور است كه زبان و ذهنيات و زاويه ديد يك دختر ساده روستايي با يك پسر تحصيلكرده و متعلق به طبقه مرفه تهراني و يك مرد مقتدر سياسي و مذهبي اينقدر به هم نزديك و شبيه باشد !

ديگر اينكه شخصيت پردازي گل‌بانو به ويژه در نيمه اول كتاب يك‌دست نيست و و تناقض در شخصيت رفتاري‌اش به وضوح به چشم مي‌خورد. دختري روستايي با شخصيتي خجالتي و درون‌گرا ، با اينهمه جسارت و طنز قوي در كلام‌ش ، كمي نامتجانس به نظر مي‌رسد.

اما از همه اين‌ها گذشته در مقابل مضمون و محتواي‌اش حسابي گيج شدم. نفهميدم بالاخره حرف حساب‌اش چيست و چه موضع گيري‌اي در قبال مسايل سياسي دهه شصت داشته است .انتخاب چنين فضاي داستاني و اين مقطع پر جنحال تاريخي نمي‌تواند صرفا يك اتفاق و يا با قصد ايجاد جذابيت داستاني باشد آن‌هم در شرايطي كه سخن گفتن از آن دوران و فعاليت‌هاي سياسي آن زمان يك تابو است. و با اينكه نويسنده ظاهرا سعي نموده است فقط يك راوي از شرايط آن دوران باشد بدون هيچ نوع موضع گيري‌اي ، ولي نميدانم چرا نمي توانم اين را باور كنم و يك عدم صداقت موذيانه در لابلاي سطور به چشم مي‌آيد. در بخش ضمايم - كه نمي‌دانم بخشي تحميلي براي گرفتن مجوز انتشار بوده و يا يك اصرار بر وجود پاياني پست مدرنيستي و يا هردو- انگار نويسنده مي‌خواسته تاكيد كند كه مبادا شخصيت‌ها و وقايع را واقعي حساب كنيد ، اصلا همه چيز جور ديگري بود ، اعدامي رخ نداده ، نبش قبري صورت نگرفته ، اصلا خود مردم از اختر و امير توده اي متنفر بودند و نخواستند در قبرستان مسلمان ها دفن شوند ، حاج رهامي اي نبوده كه با پتك بر سر قبرها بكوبد و شعار دهد و آنهمه پست و بدذات باشد كه دختري را بفريبد و باردارش كند و بچه اش را بگيرد و سرگردان رهايش كند ، او يك مهندس سد ساز بوده كه با گل بانو معامله‌اي آگاهانه انجام داده ، اصلا اين بگير و ببندها و تجسس‌ها كجا بود ، همه اين ها تخيل نويسنده ( بلقيس سليماني ) بوده. نميدانم شايد سليماني خواسته آن بخش را بياورد تا تاكيدي چند باره بنمايد. چرا كه در طول داستان هم چندين بار از شخصيت‌هاي منفي سياسي مذهبي تندروي اوايل انقلاب كه حتي صحبت در موردشان يك تابوي مسلم است گناه‌زدايي و از شخصيت‌هاي سياسي و ضدانقلاب كه در طول روايت مثبت جلوه شان داده بود تقدس زدايي نموده است . به طور مثال آن‌جا كه رهامي با سند و مدرك به گل بانو مي‌باوراند كه اختر ( يك چريك فدايي كتابخوان و طرفدار طبقه كارگر ) مجري اعدام يك معلم و فرزند خردسال‌ش بوده‌است .

اگر خوش‌بينانه احتمال پايان باز روايت را براي توجيه پايان كتاب بپذيريم باز سوال آن‌جاست كه چرا اين تعليق صرفا براي زندگي خصوصي گل بانو ايجاد مي‌شود ، نه براي كل روايت. و با تاكيد بر انجام تحقيقي طولاني و عميق خواننده را به اين باور مي‌رساند كه روايت نويسنده تا اينجا از مسايل و رويدادهاي زندگي گل‌بانو همه‌اش دروغ و تخيل بوده و شايد واقعيت خلاف همه اين‌ها بود.

و با اينهمه چه راحت مي توان با يك آشنا بيگانه شد ، به سادگي يك قهر و ادامه اش تا مرز جنون غربت .....