Wednesday, October 15, 2008

یرما


"یرما"ی رضا گوران نمایشی بسیار جذاب بود، با چینش صحنه‏ای بدیع و بسیار خلاق و موسیقی زیبایی که در جان صحنه جاری بود.دنیای نشانه‏ها در این اثر که برگرفته از متنی است که از دید ِ من بسیار نمادین است، کارکرد بسیارخوبی داشت. نمایش پر بود از نشانه‏ها و نمادهایی که "یرما" را به دنیایی عام‏ترپیوند می‏زد و اندوه‏اش را انسانی‏تر و فراتر از یک دلمشغولی زنانه بیان می‏کرد:

نورهای تکرنگ و نورپردازی بسیار خوبِ صحنه، هم تا حد زیادی گرما و رنگ را از فضا می‏گرفت و بازتاب‏اش در نیمکت‏های شیشه‏ای، سردی مضاعفی را انعکاس می‏داد و هم، نحوه‏ی حضور نور و غیاب‏اش، با آشنایی‏زدایی از کل متن همخوان بود.

پوشش سفید بازیگران نیز هم سردی و بیرنگی فضای حاکم در روابط این انسان‏ها را القا می‏کرد و هم بی‏زمانی و مکانی ویا به نوعی تعلق به هر زمان و مکان.

گوجه‏هایی که توسط زنانی پر از عقده‏های سرکوب شده و حقارت‏ها و حسادت‏های فروخورده رنده می‏شدند و در فضای سرد و سفید اثر، عشق و شهوت را تداعی می‏کردند.

تختخوابی عمودی که یرما را در چنبره‏ای از ریسمان‏ها و دست‏ها به بند می‏کشید و در نهایت نیز روی همین تخت که مکان و نمادی ست برای سرکشی و رهاییِ غرایز و نیز آرامش و عشق، به صلیب کشیده شد.

وشیوه‏ی اعدام یا کشتن یرما نیز در حالی‏که هم به صلیب کشیده شدن و قربانی تحمل رنج گردیدن را تداعی می‏کرد، بی‏ شباهت به سنگسار اسلامی نبود. آن هم با سنگ‏هایی که همان گوجه‏های سرخی هستند که در چند جای دیگر به نشانه‏ی غریزه و شهوت و عشق یا توسط زنان رنده شدند، یا به دست یرما تکه‏تکه شدند و یا در کابوس‏های شبانه و مونولوگ او حضور داشتند و به میان صحنه غلطیدند.

سایه‏های تکرار شونده‏ی زندگی و سرنوشت یرما که گویی تداعی کننده‏ی تکرار این سرنوشت تلخ، این سرکوب، این زندان در زندگی دیگر زنان بود. انگار هرلحظه هزاران زن دیگر همانگونه زهر زیستن در دنیایی که مردانی خودخواه می‏آفرینندش را در خون‏شان می‏ریزند. و یا شاید سایه‏هایی از وجود ناآگاه یرماست و جنبه‏های زنانه‏ی دیگری از او که دل‏اش می‏خواهد مرد سرکوب‏گرش را بکشد- وقتی در صحنه‏ی بیدار کردن خوان، سایه‏ها مردان خوابیده دیگر را خفه می‏کنند- یا دل‏اش می‏خواهد عشق را ببوید، ببوسد، و به درون راه‏اش دهد- وقتی سایه‏ها سیب سرخ به جا مانده از ویکتور را که یرما تنها می‏بوید، می‏بوسند و می‏جوند.-

بازی ها در این نمایش بسیار پخته و جدی و سنجیده بودند . زیبا و تاثیرگذار. شاید تنها نکته‏ی منفی صدای ضعیف و نجواگونه‏ی " سهیلا گلستانی " و " مهدی پاکدل" بود که برای من که در ردیف‏های آخر این سالن کوچک بودم و هیچ صدای مزاحمی نیز وجود نداشت گاه کاملا غیر قابل شنیدن بود و تنها به مدد لب‏خوانی قابل درک بود.

بدون نگاهی نمادین،همذات پنداری با اندوه زنانه‏ی یرما کمی سخت به نظر می‏آید . در فضای امروزی که اجبار به مادر شدن و خود را وقف آینده‏ی بچه کردن، از الگوهای جامعه‏ی مردسالارانه محسوب می‏شود و برای بسیاری زنان انتخاب برای نخواستن مادر شدن و یافتن فردیت خویش، از ناهموارترین کارهاست و برای همین اگر نگوییم میل به مادر شدن از ضدارزش‏های فمینیستی محسوب می‏شود ولی سمبل نمودن آن برای روایت رنج‏هایِ زنِ خرد شده در سیطره‏ی جامعه‏ی سرکوبگرِ مردمحور کمی نامانوس به نظر می‏رسد، مگر این‏که بچه را نمادی از خلاقیت و زایش و یا همان توان آفرینش زندگی و امید به آینده در یک زن بدانیم نه صرفا غریزه‏ای مادرانه ، تنها امید ِ حرکت و تغییر در دنیایی که یکسر پوسیدگی و تکرار و ایثار است و تنها گزینه‏ای که بتواند تمام شورِ زندگی و هستی متراکم شده‏ی درون‏اش را جاری سازد و با زندانی کردن او و سرکوب غرایزش این امکان را از او می‏گیریم. فکر می‏کنم با اتکا به همبن نمادگرایی جاری در متن اصلی است که" گوران" فضای اثرش را بر دنیای نمادها و نشانه‏ها استوار ساخته است.

البته می‏توان اندوه تراژیک ِیرما را به اندوهی فراتر از زنانگیِ سرکوب شده تعمیم داد. و رنجی انسانی و موقعیتی جهانشمول را در آن دید . ولی نگاه ما ناگزیر متاثر از زمان و مکانی است که که در آن زیست می‏کنیم. شاید از این روست که معمولا گرایش به نقدهای فمینیستی یا رمزگشایی های سیاسی اجتماعی در نقدهای ما زیادتر دیده می‏شود ، چراکه محصول این مزرعه‏ی پر آفت‏ایم.


اما سه چیز را در"یرما"ی لورکا ، دوست‏تر می‏دارم .


1- شخصیت خوان در نمایشنامه لورکا ملموس‏تر و خاکستری‏تر جلوه می‏کند. از آن‏جا که عاشق‏تر است و خود به نوعی قربانی شرایط اجتماع و سنت‏ها و هم این‏که آنطور که در "یرما"ی گوران پرداخت شده عدم تمایل‏اش به بچه‏دار نشدن کم‏تر تعمدی به نظر می‏رسد و این پردازش شخصیت در نمایشنامه‏ی لورکا، بار تراژیک اثر را بیشتر ودرک شرایط حسی یرما را پیچیده‏تر می‏کند ولی در " یرما"ی گوران گرایش بیشتری به سمت تک‏بعدی شدن شخصیت‏ها دیده می‏شود.


2- پایان تراژیک و شورشی‏اش را که یرما، مرد- نمادِ استبدادِ بی‏منطق و خودخواه – را با دست خویش خفه می‏کند، حتی به قیمت قربانی شدن خواسته‏ی خودش یعنی رسیدن به فرزند. ولی در "یرما"ی گوران یرماست که کشته و قربانی می‏شود.

"يرما: پس يعني ديگه هيچ اميدي نيست؟

خوآن: ‌نه!

يرما: خودتم نه؟

خوآن: ‌خودمم نه. قبول کن!

يرما: بي‌ثمر!

خوآن: مي‌خوام تو آرامش خيال زنده‌گي کنيم. جفت‌مون. با خوشي. بغلم کن. (به آغوش‌اش مي‌کشد.)

يرما: پي چي مي‌گردي؟

خوآن: ‌پي تو! تو مهتاب چه قدر خوشگلي!

يرما: پي من مي‌گردي، مث کبوتري که بخواي بخوريش.

خوآن: ‌منوببوس... اين‌جوري .

يرما: هيچ‌وقت! هرگز!

(فريادي مي‌کشد و چنگ به گلوي خوآن مي‌اندازد. خوآن به زمين مي‌غلتد. يرما تا وقتي خفه شود گلوي خوآن را مي‌فشارد)

يرما: يرما! اما مطمئن! آره، حالا ديگه مطمئنم. و تنها ...

مي‌رم چنون استراحت کنم که ديگه هيچ وقت از خواب نپرم که ببينم خونم خونِ تازه‌يي رو نويد مي‌ده يا نه. تنم واسه ابد خشکيده. ازم چي مي‌خواين؟ نزديک نشيد! من پسرمو کشتم! من با دستاي خودم پسرمو کشتم!"



3- در "یرما"ی لورکا پیرزنی جهان دیده نقش اغواگر را به عهده دارد. یعنی زنی که خود این مسیر را تا به انتها طی کرده و در پایان راه به یرما نصیحت می‏کند که زندگی را دریابد و عشق را و مردان را و خود را اینگونه قربانی سنت و ترس و آبرو نکند که این خود بار معنایی بسیار متفاوتی می‏یابد از آن‏چه در "یرما"ی گوران می‏بینیم و این نقش به جنبه‏ی مردانه‏ی وجود یرما واگذار شده بود. فکر می‏کنم این خود به نوعی نقض غرض است،چرا باید جنبه‏ی عصیانگر و میل به زندگی بارور و فردیتی مستقل و میل به کشفِ دنیا و خود و درک غرایز و لذایذ را در وجود یک زن با نماد یک مرد نمایش دهیم. انگار پذیرفتیم که حتی در دنیای درون و ذهنیات نیز این تقسیم بندی وجود دارد و حتی اگر هم اشاره‏ای به دو وجه زنانه و مردانه‏ درون هر انسانی است چرا تمایلات انسانی‏، عصیانی و قوی‏تر در وجه مردانه تجلی می‏یابد. چرا نمادهای بیرونی را با الگوهای اجتماع منطبق می‏کنیم و در این فضا هم ، ضعف و سستی و قربانی شدن را زنانه و گرایش به نجات و رهایی و قدرت را مردانه تصویر کنیم؟

"یرما" تجسمی از زنان قربانی نجابت محسوب می‏شود. در طول تاریخ پیوسته دو چیزِ تکرار شونده از پی‏هم همچون دو دیوار ستبر در سرِ راه زیستن مستقل زنان قد برافراشتند، جایی کم‏مایه‏تر و جایی مقتدرتر:

1- خودخواهی‏های مردانه در اجتماع و خانواده‏هایی که مردان محورند و زنان، نقطه‏هایی بی مختصات

2- شرافت و نجابت کهنه‏ای که در تار و پود تربیت اخلاقگرایانه‏ی زنان ، نسل‏هاست همچون ارزشی بی‏همتا و گوهری بی‏بدیل جا خوش کرده و از پسِ سال‏ها جزیی از ارزش‏های ژنتیکی‏ای شده که خود نیز به باورش رسیده‏اند و هویت خویش را مدیون آن، تا بدانجا که گیریم بتوانند مردان را بشکنند، مردم را نشنوند و سنت را بستیزند ، از پسِ دست‏هایی که از درون‏شان می‏جوشد و چشمان‏شان را می‏فشارد و دهان‏شان را می‏پوشاند و بندهایی که از درون‏شان سر بر می‏آرد و در جای خویش به صلیب‏شان می‏کشد چگونه می‏توانند گریخت؟؟؟؟


یرما - آبرونامه‏ی زنان جهان

Saturday, September 13, 2008

دم را دریاب

وقتی به انتهای کتاب " دم را دریاب " )سال بلو ) رسیدم دلم می خواست همراه “ویلهلم” بگریم .تازه حس کردم او با همه ی اشتباهات ناگزیرش چه دوست داشتنی و معصوم بود.

کتاب ، شرح زندگی یک روز ِ یک مرد به پایان خط رسیده است که مستاصل و نا امید به آخرین ریسمانی که می پندارد رهایی اش می بخشد چنگ می اندازد و با این که می داند ریسمان اش پوسیده و سقوط نهایی اش محتمل است ناگزیر و وامانده باز ادامه می دهد.


" این خصوصیت ویلهلم بود. بعد از کلی فکر و تردید و جر و بحث ، بدون استثنا همان مسیری را پیش می گرفت که بارهای بار پس زده بود. تاریخچه ی زندگی او را ده ها تصمیم این شکلی ساخته بود. او تصمیم گرفته بود که رفتن به هالیوود اشتباه بدی است، و بعد رفته بود. به این نتیجه رسیده بود که با همسرش ازدواج نکند،ولی همه چیز را زیرپا گذاشته و ازدواج کرده بود. مصمم شده بود که پولش را با تامکین سرمایه گذاری نکند ، و بعد یک چک داده بود به او.


در طول این یک روزی که با او همراه ایم ذره ذره به عمق ویرانی روح اش پی می بریم و تلخی اش قلب مان را می گزد. او سرخورده از همسر ، پدر و فرزندانش ، بی پول و بی شغل و دریک موقعیت اجتماعی اسف ناک و بحرانی شکست نهایی خود را تجربه می کند.

جذابیت شخصیم ویلهلم برای من آنجاست که مثل خیلی کاراکترهای شکست خورده و مایوس که با آن ها برخورد می کنیم ناکامی های او معلول هیچ دلیل خاصی نیست. نمی توان صعف شخصیتی ، مشکلات خانوادگی یا شرایط اجتماع را مسبب شکست ها و ناتوانی های او دانست. انگار ناگزیر و ناتوان در جذبه ناکامی اسیر است و هرراه که برمی کزیند به بن بستی بدفرجام می انجامد . گرچه شکست های پی در پی اش ، تعادل روانی و منطقی اش را از او گرفته و علت شکست های بعدی اش شده ولی در مرور گذشته اش نمی توان به هبچ روی او را مقصر دانست . اینجاست که معصوم و دوست داشتنی جلوه می کند.


" الاغ!احمق! گراز وحشی ! قاطر کودن ! برده! اسب آبی گندبک شپشو! ویلهلم به خودش فحش می داد و پاهای خمیده اش از غذاخوری می بردندش بیرون. غرورش! احساسات برافروخته اش ! التماس کردن و سستی اش! و ناسزا رد و بدل کردن با پدر پیرش – و بیشتر سر در گم شدن در مورد همه چیز. اوه چه قدر بیچاره، حقیر و مسخره بود! وقتی یادش آمد چه طور با ملامت زیاد گفته بود : « باهاس پسر خودتو بشناسی » - ای وای چقدر لوس و نفرات انگیز بود.

نتوانست با سرعت لازم از غذاخوری بیرون رود. به شدت کفری بود . گردن و شانه ها و تمام سینه اش چنان درد می کرد که گویی محکم و با طناب بسته شده بودند. بوی شور اشک را در بینی اش احساس کرد.

ولی در عین حال ، چون اعماقی در ویلهلم وجود داشت که برای خودش ناشناخته نبود عنصر بدیعی در افکارش به او تلقین می کرد که مشغله ی زندگی،مشغله ی واقعی – بر دوش کشیدن بار خاصش، احساس شرم و عجز ، چشیدن طعم این اشک های سرکوب شده – تنها مشغله ی مهم و بزرگ ترین مشغله ها، داشت انجام می شد. شاید اشتباه کردن بیان گر هدف اصلی زندگی او و جوهره ی وجودی اش بود.شاید مقدر بود که او مرتکب شان شود و روی همین زمین بابت شان رنج بکشد"


در سال 1976 آکادمی سلطنتی سوئد ، ضمن اعطای جایزه نوبل ادبیات به سال بلو ، با ستایش ویژه ای از " دم را دریاب " به عنوان یکی از آثارکلاسیک دوران ما ، این رمان را از باقی آثار نویسنده متمایز کرد. ) به نقل از پشت جلد کتاب )


گرچه درگیر شدن در اینگونه دسته بندی های آثار هنری را دوست ندارم و فکر می کنم برای فهم یک اثر و لذت بردن از آن ، شناخت سبک و قالب آن ضروری نیست ولی کلاسیک نامیدن این رمان و نیز خواندن متن سخنرانی سال بلو هنگام دریافت جایزه نوبل سال 1976 و انتقاد او از ادبیات مدرن باعث شد از منظری دیگر به این کتاب نگاه کنم و به دنبال ویژگی هایی بگردم که باعث شده این رمان در ادبیات کلاسیک طبقه بندی شود.


رمان نو ، جنبشی ادبی است که در دهه 1950 در فرانسه و با آثار نویسندگانی از جمله رب گری یه ، کلود سیمون و ناتالی ساروت شکل گرفت ودر آن از شیوه بیان واقع گرایانه و فرم های رایج و کلاسیک در رمان انتقاد و تمرکز بر فرم و قالب و تکنیک اثر دیده می شود. در ایران نیز نویسندگانی از جمله گلشیری و براهنی و مترجمانی مانند میر علایی از پیشروان این سیاق ادبی بودند.


کتاب " دم را دریاب " چهارمین اثر سال بلو است که در سال 1956 چاپ شده است. شاید از روی سال انتشارآن بتوان نزدیکی اثر را با سبک کلاسیک دریافت اما ویژگی های دیگری نیز در آن برای این ادعا می توان یافت


* در رمان نو مرز بندی قالب ها و سبک های ادبی به شکل کلاسیک آن شکسته می شود و گاه ما در یک اثر واحد پاساژی از سبک ها و تکنیک های متفاوت را شاهدیم(" آزاده خانم و نویسنده اش یا آشوییتس خصوصی دکترشریفی" – رضا براهنی ) . از این نظر و رعایت همگونی و یکنواختی قالب کلی متن کتاب مورد بحث بیشتر به آثار کلاسیک شباهت دارد.


* زمان که نقش محوری را در داستانی روایی بر عهده دارد در رمان نو معمولا سیر خطی و توالی منطقی خود را از دست می دهد و با شکسته شدن این منطق زمانی معمولا رفت و برگشت در زمان های متفاوت و حتی گاه چیزی شبیه بی زمانی را می بینیم مانند بوف کور ( هدایت ) ، پیکر فرهاد ( عباس معروفی ) –و یا بعضی از داستان های کوتاه بورخس.

ولی در این رمان زمان، مشخص و به شکلی خطی و مستقیم دنبال می شود و حتی سیر حوادث نیز توالی منطقی خود را دارند.


* موضوع دیگر ، نحوه ی روایت داستان است. در رمان های نو معمولا اگر داستانی هم در کار باشد یا جریان سیال ذهن و حرکت بین روایت های ذهنی گوینده و دانای مطلق داریم ("دکتر نون زن اش را بیشتر از دکتر مصدق دوست دارد" – شهرام رحیمیان ) و یا داستان از زبان شخصیت های مختلف روایت می گردد ("ابشالوم، ابشالوم" – فاکنر – " بازی آخر بانو" – بلقسی سلیمانی - ) و یا حتی راوی غیر قابل اعتماد داریم که ممکن است داستان را به شکلی جعلی روایت کند ( "خشم و هیاهو" – فاکنر- " سه قطره خون" - هدایت )

ولی در این کتاب مانند اکثر رمان های کلاسیک قصه را با روایت دانای کل دنبال می کنیم.شاید تنها استثنا ، یک پاراگراف باشد که از زبان ویلهلم می خوانیم:

"کسی که زیر بود من بودم . تامکین پشت من سوار بود ، و من فکر می کردم من سوار او هستم. او مجبورم کرد غیر از مارگرت به او هم سواری بدهم. این طوری با چنگ و دندان از من سواری می گیرند . تکه پاره ام می کنند ، لگدم می زنند و استخوان هایم را می شکنند"


* نکته ی دیگر اینکه در رمان نو بیشتر فضای درونی و ذهنی شخصیت ها ، بدنه ی رمان را شکل می دهد و اثر را پیش می برد مانند ، ما درعکس باران گم شده بودیم ( فرهادشیری ) بار دیگر شهری که دوست می داشتم ( نادر ابراهیمی ) . ولی در ادبیات کلاسیک سیر حوادث و رویدادها است که ساختار اصلی قصه را تشکیل می دهد. از این منظر " دم را دریاب " حالتی بینابین دارد.


* از زاویه دیگر در رمان نو معمولاشخصیت مرکزی یا اولیه محوریت ندارد یعنی قهرمانی که تمام ماجراها حول او و در کشاکش او باشد وجود ندارد بلکه به نوعی با این طرز پردازش داستان ضدیت دیده می شود ( آبی تر از گناه – محمد حسینی ) . اما در " دم را دریاب" شخصیتی اصلی ومرکزی داریم که محور و ستون داستان است.

و در نهایت در یک نگاه کلی خبری از گره فکنی ها و آشنایی زدایی های رایج ادبیات مدرن نیز در این کتاب نیست.

"" گل ها و نورها در چشمان نابینا و خیس ویلهلم به حالتی از خلسه درهم ادغام شدند، و موسیقی سنگین ِ دریاوار تا گوش هایش بالا آمد. بعد جاری شد به درون اویی که وسط آن جمعیت خودش را در پس فراموشی ِ عظیم و شاد اشک ها پنهان کرده بود. آن را شنید، و از اندوه فروتر غلتید، فروتر از هق هق و زاری و درد ، به سمت برترین خواسته ی قلبش."


* دم را دریاب – نویسنده: سال بلو – مترجم : بابک تبرایی – نشر چشمه

Sunday, August 31, 2008

بزرگراه گمشده

از كدام درد بايد ناليد ؟ كدام اعتراض را فرياد كرد ؟ كدام غصه را گريست؟

هر روز بدتر از ديروز و ما همچنان اشباح مسخ شده‌ي اين ديار

گاه حس مي كنم دارم به جنون مي رسم از اينهمه ناتواني و جبر .

گاه خود را در گردابي سياه می بینم که به هر سو مي‌چرخم ويراني مي بينم و نمي‌دانم راه آبادي كجاست

كدام را برگزينم؟ براي آن‌چه برگزيدم چه مي‌توانم كرد؟ همه‌چيز در بدترين و حادترين مرزهاست و كدام مشكل را مي‌توان برتر و در اولويت دانست ؟

با شنيدن اين‌همه اخبار از گراني و تحريم ، چه فريادي سر دهم ؟

براي انبوه ‌مشكلات ناديده گرفته شده‌ي معلولين چه مي توانم انجام دهم؟

براي اين اوضاع نابسامان و فاجعه بار بيمارستان ها كه اخيرا از نزديك لمس اش كردم چه ميتوانم كرد؟

به اين وضع پیچیده ی سياسي، و این محدودیت ها كجا و چگونه مي توان اعتراضي كرد؟

براي حفظ اين‌همه ميراث باستانی و گنج‌های به تاراج رونده‌ي كشورم چه مي توانم گفت؟

براي كودكان محروم بهزيستي ، براي اين‌همه انسان های مشکل دار ، براي تمام چيزهايي كه گویی به هيچ انگاشته می شود چه كنم ؟ فقط نظاره؟

براي جلوگيري از تصويب «لايحه‌ي خانواده» كه حقوق زنان اين مرز و بوم را از این حداقل ِ موجود نیز تقلیل می دهد – به عنوان يك زن – ديگرچه مي توانم بكنم؟ آن هم در اين فضاي مسموم فرهنگي كه وقتي مي‌خواهي در اين مورد اعتراضي كني ، با لبخندي در گوشه‌لبان‌شان تو را به نگراني از تجديد فراش همسرت محكوم مي‌كنند . در اجتماعي كه مرد سالاري تا عمق فضاهاي روشنفكري‌ رسوخ كرده و بسیاری از روشن‌انديشان مذكرمان اگر نگوييم همان تبعيض‌ها و محدوديت ها را در زرورق تعريف‌هاي فانتزي ازعشق واحساسات مردانه همچون شكلاتي به دهان‌ات مي نهند، حداقل دغدغه مشكلات زنان اجتماع برايشان در درجه چندم اهميت است و استيصال مضاعف براي ما اينكه بيشترچرخه هاي اصلي اين اجتماع در دست همين مردان است . ياد فیلمی ازتظاهرات فمينست هاي آلمان مي‌افتم كه چندين سال پيش ديده بودم و در مقابل تعجب‌ام از حضور اين‌همه مرد در يك تظاهرات فمينيستي، اميد پاسخ داد كه اين مساله‌اي انساني است نه فقط زنانه. كو تا ما بتوانيم اول انسان بودن و برابر بودن خود را ثابت كنيم تا بعد مردان‌مان در كنار ما اين دغدغه را انساني ببينند نه زنانه.....‌

انگار دارم دچار جنون مي‌شوم وقتي حس مي كنم براي اين‌همه مشكل هيچ نمي‌توان كرد ؟ هيچ ....هيچ ِ مطلق .

در فاصله‌ي ميان كار، در اوج استيصالي مرگ آور و سري كه از انبوه سوال‌هاي بي‌جواب متورم گشته نگاهي به مانيتورهاي دور و برم مي‌اندازم : دستور پخت پاستا..... عكس هايي سكسي از هنرپيشه‌هاي معروف سينما .... معرفي كرم‌هاي برنزه كننده و...... كاش مثل فِرِد در بزرگراه گمشده در اثر اين سرگيجه آدم ديگري مي‌شدم

بهتر است خفه شوم ، زندگي و كارم را بچسبم و به اندك زمان باقيمانده‌اي دلخوش كنم كه مي توانم از زندگي هنوز لذت ببرم...سكانس هاي don’t move را در ذهن‌ام مرور كنم ، اشعار نرودا را زمزمه كنم ، موزيك لطيف بي‌خطر فرانسوي‌ام را گوش كنم كه فقط احساسات زيباي عاشقانه را در آدم بر مي انگيزاند و فاتحه‌ي پينك فلويد عصيانگررا بخوانم و به دلخوشكنك‌هاي كوچكي كه براي‌ لبخند وجدان‌ام دست و پا مي‌كنم بسنده كنم

Wednesday, August 06, 2008

درددلي خودماني



وقتي بعضي نظرات دوستان را در مورد نوشته قبلي‌ام (حفظ ميراث شاملو ) خواندم، ديدم پاسخ ام مفصل است و شايد بهتر باشد اينجا بياورم
فكر مي‌كنم اينجا دو يحث جداگانه وجود دارد
اول اين‌كه: آيا حفظ ميراث شاملو اصلا ارزش اين‌همه جنجال را دارد يا به قول بعضي دوستان، ميراث شاملو فقط آثار چاپ شده‌ي او هستند و بس . و چه اهميت دارد كه وسايل او ، يا به قول دوستي عزيز عطر دست نوشته هاي اش براي سال هاي بعد باقي بماند.
دوم اين‌كه : آيا اين روش – جمع‌آوري امضاهاي اينترنتي – براي اعتراض و جلوگيري از اين‌كار روش مناسبي است يا باز به قولي با امضاي اين بيانيه نه تنها كاري از پيش نمي‌رود بلكه ما داريم با تعيين تكليف براي ورثه شاملو كاري غير اخلاقي انجام مي‌دهيم و خيال خودمان را هم راحت مي كنيم كه آري به وظيفه خويش در حد توان عمل كرده ايم

در توضيح مورد اول
اصولا ما انسان‌ها علاقمند به حفظ آثار و يادگارهاي عزيزان خود هستيم . شايد عموميت نداشته باشد اما كاملا طبيعي و ذاتي است . احتمالا بخشي ، از تمايلات فتيشيزم ( جزء پرستي ) اجداد باستاني‌مان به جا مانده و بخشي نيز به لذتي برمي‌گردد كه از ارضاي حس كنجكاوي‌مان - با ديدن لوازم فردي و خواندن خاطرات شخصي و لمس فضايي كه فرد در آن مي‌زيسته - حاصل مي‌شود. . اما در مورد افرادي با شهرت ملي و جهاني و كساني كه به نوعي كاري خاص و به ياد ماندني در زندگي خود انجام داده‌اند طبيعي‌است اگر اين تمايل به شكلي ملي و عمومي تر ديده ‌شود

گذشته از اين مقدمه ، حفظ اين يادگارها مي‌تواند كاركردهايي با جنبه‌هاي مختلف داشته باشد از جمله

عينيت بخشي
نگهداري ميراث فردي ، كمك بسياري به حفظ موجوديت و ملموس‌تر كردن آن شخصيت تاريخي مي كند . اين موضوع به خصوص در شرايط فعلي جامعه ما كه حذف نام شاملو از تاريخ و اذهان دوران شايد يكي از دغدغه هاي دولت حاكم باشد، مهم‌تر جلوه ‌مي‌كند . دربيشتر كشورهاي دنيا هيچ ترديدي در مورد حفظ ميراث شخصي بزرگان‌شان وجود ندارد و به همين خاطر بسيار بي‌دغدغه به تحليل و معرفي مشاهير خود به عنوان افتخارات ملي‌شان مشغول‌اند ولي ما در اين زمينه بسيار فقيريم و مي‌بينيم كه بسياري از شخصيت هاي تاريخي مان - كه البته در تاريخ مكتوبي كه فاتحان اش مي‌نويسند، جايي نداشتند- به افسانه و اسطوره بدل گرديدند

ارزش گذاري
چه بخواهيم و چه نه ، ارج نهادن و يا ايجاد موزه‌اي به نام فردي محبوب، نوعي آموزش و ارزش‌گذاري براي نسل‌هاي بعد به همراه دارد و شايد نوعي الگو سازي و الگو پروري. چراكه در بطن خود اين پيام را انتشار مي‌دهد كه عنصر خنثي چنان جايگاهي ندارد كه وسايل شخصي‌اش نگهداري و براي آيندگان حفظ شود. در اين برش از تاريخ كه مي‌بينيم به طور مثال براي حفظ آرمان‌هاي مذهبي و انقلابي و ارزش‌هاي علمي، بي بحث و دغدغه‌اي خانه‌موزه‌هاي
شهيد رجايي ، شهيد مطهري ، آيت‌الله خميني ، دكتر شهيدي، دكتر شريعتي ، شهريار ، دكتر حسابي و ... تاسيس مي‌شود آيا ايجاد خانه‌موزه‌ي شاملو نيزبخشي از ارزش‌هاي فراموش‌ شده‌ي اين نسل را زنده نگه نمي‌دارد

تحليل ادبي و بررسي‌هاي تاريخي
براي نقد و ارزيابي و درك بهتر شخصيت و آثار هر نويسنده و اديبي آگاهي نسبت به مسايل و مشكلات ِمقطع زماني زندگي او ، بحران هاي زندگيِ شخصي‌اش ، شرايط مالي ، خانوادگي و فرهنگي‌اش كمك بسياري مي كند و مي‌تواند پايگاه مطمئني براي جلوگيري از تحريف در تحليل شود . اين موضوع شايد براي ما كه هم‌عصر شاملوايم و كم و بيش در جريان فضاي حاكم و هاله‌ي پيرامون او هستيم زياد مهم جلوه نكند اما چه بسا پس از گذشت سال‌ها و با اين روند حاكم كه بسيار راحت بعضي از بزرگان كوچك مي‌شوند و احرام مطهر روز به روز وسيع‌تر چگونه و به چه استنادي مي‌توان ثابت كرد كه شاملو چگونه بود و چگونه زيست و چگونه مرد؟
گرچه امروزه از نظريه‌هاي بسيار رايج در نقد آثار هنري ، نقد فرماليستي است كه بدون توجه به انگيزه هاي مولف اثر را تحليل مي‌كند اما به هر حال نمي‌توان تاثيرمثبت شناخت دقيق‌تر شخصيت يك مولف را در درك بهترآثارش كتمان كرد . شايد از جنبه ارزش گذاري اين بحث اهميت نداشته باشد ولي از بعد شناخت بهتر شكي در نياز به اين ابزار نيست. درست است، ما چه بدانيم كه چه بر حافظ گذشت و چه ندانيم ، چه به زعم بعضي از حافظ شناسان، حافظِ دائم الخمر براي جلب رضايت پير ميكده و كسب هرچه بيشترِ شراب، غزل مي‌سروده و چه به استناد مداركي ديگر حافظ قران بوده و عارفي والا مقام ، هيچكدام از ارزش آثار او كم نمي‌كند ولي آيا حتي صرفا از ديدگاه بررسي اجتماعي تاريخ هنر كشورمان بهتر نبود به جاي توسل به اين همه حدس و گمان ، واقعياتي ملموس در دست ما بود كه بتوانيم با اتكا به آن، شخصيتي را كه در هاله اي از ابهام فرو رفته بهتر بشناسيم و بشناسانيم. آيا اگر علاوه بر اين‌كه آثار كسي را مي‌خوانيم شرايط زندگي‌اش را هم ببينيم درك حسي بيشتري به ما نمي‌دهد؟ آيا با ديدن كتابخانه‌اش ، بهتر و با يقين بيشتري نمي‌فهميم از چه كساني تاثير گرفته است ؟ نقاشي‌هايي كه به ديوار اتاق كارش چسبانده ، معماري و چيدمان منزل اش اين‌ها براي شناخت يك شخصيت كمكي بزرگ نيست؟ و اصلا آيا آثار يك فرد بزرگ فقط در نوشته هاي چاپ شده اش خلاصه مي‌شود و ديگر دست‌نوشته‌هاي او ، ديگر انتخاب‌هاي‌اش ، تابلوها و كتابخانه اش جزيي از شخصيت او محسوب نمي‌شوند؟

كاركرد توريستي
يكي از افتخارات هر كشوري ، خصوصا اين روزها كه بحث جاذبه هاي توريستي براي بسياري كشورها در اولويت اول قرار گرفته ، موزه هايي است كه به تك تك افراد مشهورشان اختصاص مي دهند و با انواع جاذبه‌ها آن را پركشش‌تر مي‌كنند : لذت گام نهادن در طبقات خانه بتهوون و خريد يادگارهايي با تصاوير او بر رويشان و مجسمه هاي فروشي چهره‌اش در اندازه‌هاي مختلف در منزل شخصي‌اش ، يادگاري نوشتن بر ديوارهاي خانه فردي مركوري ، ديدن كتابخانه و سر كوزن‌هاي تاكسيدرمي شده در خانه
همينگوي ،موزه‌ي سينما در خانه چاپلين ، ديدن چاپ اچينگ‌هاي رامبراند در خانه‌اش ، ديدن مجسمه هائی ازبرنز، چوب، گرانیت، یا سنگ که همگی معرف مکتب پاریس هستند درخانه و كارگاه" اوزيپ زادكين " ، ديدن دست‌نويس خط خورده كتاب " پير دختر " در منزل بالزاك،قدم زدن در باغ خانه‌ي ويكتورهوگو، موزه‌خانه‌ي مونه، پروست ، لويي آراگون ، كامو ، و..... چرا راه دور رويم ، اگر ما پيش‌تر به فكر ايجاد موزه اي با جذابيت‌هاي خاص خودش در زادگاه مولانا افتاده بوديم الان نظاره‌گر اين نبوديم كه ، دو ميليارد ا ز هجده ميليارد دلار درامد سالانه توريست كشور تركيه ، ناشي از بازديد از موزه‌ي مولانا و برگزاري مراسم رقص سماع در مقبره اين شاعر ايراني – تنها در عرض يكهفته - باشد. و يا همين فرانسوي‌ها كه اشاره اي به آن‌ها شده بود گويا به اين شهرت دارند كه علاوه برايجاد موزه براي انبوه مشاهير خود و ديگران، تمام يادگارها و حتي منزل شخصي افرادي بيگانه كه زماني در اين كشور زندگي كرده اند را حفظ مي كنند و بسياري از توريست‌‌ها به شوق ديدن بازمانده هايي از مشاهير خود به اين كشور سفر مي‌كنند
به نقل از وبلاگ پيام ميشو : "در چنين شرايطي كه سهم ايران از 300 هزار موزه در جهان، تنها 250 موزه آن هم در شرايط نيمه تعطيل است، خانه‌ها و مقبره‌هاي مشاهير كه بالقوه جذابيت فرهنگي و جذب مخاطب و توريست را دارند در ميان هياهوي روزمرگي رنگ مي‌بازند."

و آنوقت مگر ما چند نفر در حد و اندازه هاي شاملو داريم كه به راحتي اين امكان را از دست دهيم

در توضيح بحث دوم
آيا بهتر نيست اگر جايي در روش و شكل برخورد با مشكلي اختلاف نظر وجود دارد به همفكري براي رسيدن به راه‌حل بهتري بينديشيم و با صحه گذاري بر آن و وحدت بيشتر گروهي كه در اين وانفسا از اقليت‌هاي اجتماع‌ هستند ، ديدگاهي هدف‌مدار داشته باشيم نه اينكه كل مشكل را مسخره جلوه‌دهيم و با تندروي و تندگويي وسخيف جلوه دادن موضوع همان اندك انگيزه را نيز براي يكدلي و يكسويي از بين ببريم
گرچه جمع كردن تعدادي امضاي اينترنتي نه كار شاقي است و نه ضمانت اجرايي در پشت آن است، ولي اين تنها، قدمي براي شروع است كه فعلا يك همصدايي و همدلي پيدا شود تا با همفكري اين جمع كه با امضاي اين اعتراض، مخالفت خود را اعلام كرده‌اند بتوان قدم هاي بعدي را برداشت . و نكته‌ي ديگر اين‌كه شايد بتوان به پيشنهادهاي ديگري از جمله جمع‌كردن مبلغي و خريد آن از ورثه هم فكر كرد ولي اولا به نظر من گرچه ممكن است به دليل نقص در حقوق قضايي‌، اين حق براي ورثه محفوظ باشد ولي شاملو شخصيتي ملي است و متعلق به زادگاه ما. اگر او يك فرد عادي بود و ميراث‌اش نيز مانند يك فرد عادي صرفا در اختيار ورثه ، كجا ممكن بود عينك و خودكار و صندلي اش چنين بهايي داشته باشد. و ديگر اين‌كه وقتي مي‌توان ابتدا راه‌هايي آسان تر را امتحان كرد از جمله ايجاد فضايي براي گفتمان و يا كمك گرفتن از ارگان هاي مقتدرترِ جهاني و يا تبديل اين يادگارها به ميراثي ديجيتال، چرا راهي سخت تر و غير عملي تر را برگزينيم؟
گفتن اينكه مگر ما چه حقي بر شاملو داريم و يا در زمان حيات اش چه گلي بر سرش زده‌ايم نيز سفسطه هاي بيش نيست . مگر ما چه حقي بر تخت جمشيد داريم يا بر ديگر آثار و اشياء تاريخي‌مان... پس چه حقي داريم كه اعتراض كنيم اگر كه بيايند و بدزدند و بفروشند و ببرند.اصلا مگر چه مي‌شود ؟! همچنان كه مگر چه شد كه چيزي از دهخدا و نيما نماند ! چه شد وقتي به دليل اهمال در نگهداري تمام دست‌نوشته هاي دهخدا يكجا سوخت و نابود گشت


آري اين سنت ماست كه به راحتي و در سكوت خيلي چيزها را از دست مي‌دهيم و آنوقت چون حال انجام كاري و حتي حوصله‌ي بحث و دردسر نداريم با ژست هاي روشنفكرانه مي‌گوييم اصلا چه اهميتي دارد ؟؟؟
به قول شاملو( در سخنراني‌اش در دانشگاه بركلي – سال 69 ) " اين ملت حافظه‌ي تاريخي ندارد، حافظه‌ي دسته
‌جمعي ندارد و از آن روست كه اشتباهات خود را مكرر مي‌كنيم
با سپاس از " محمدضميري " عزيز،بابت كمك به جمع‌بندي اين بحث



Saturday, July 26, 2008

ترانه‌



روح روز تابستانى و

نفس گل‏سرخى

تابستان اما سپرى شده‏است و

موسم گل به آخر رسيده
كجا رفته‏اند؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند



خون قلب منى وجان آرامشى

قلب من اما سرداست و

جانم به سياهى درنشسته

كجائى تو اى يار؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند



اميِد ساليان منى و

آفتاب برف‌هاى زمستانم

سال‏ها اما

زيرآسمانى ابراندود به‏پايان رسيده‏است

كجا يكديگر را بازخواهيم يافت؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند

شعری از "پل لارنس دنبر"به ترجمه‌ی "احمد شاملو" - برگرفته از سايت رسمي احمد شاملو

***********************************************************

عاجزم گاه از درك آنچه پيرامون‌ام جاري است .... در اين تالاب هيچ‌چيز در جاي درست خويش نيست و انگار پركردن تمام حفره هاي اين سياهچاله به عهده خود ماست . ذهن‌ام مبهوت و دست‌هايم چه ضعيف است و حقير


گفتني‌ها در مورد شاملو و آنچه بر او گذشت و همچنان مي‌گذرد بسيار گفته شده. با امیدی هزارباره مایوس باز به كورسوي اميدي دل مي‌ بنديم .... براي حفظ میراث ِشاملو و اعتراض به مزایده اموال اش

Sunday, July 13, 2008

جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني




مدت ها بود از خواندن مجموعه داستان كوتاه ايراني اي اينقدر لذت نبرده بودم. در" جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني" نوشته " غزال زرگر اميني" هسته‌هاي اصلي داستان ها بسيار غني و پركشش و شخصيت‌ها آنقدر جذاب پردازش شده‌اند كه تا مدت ها در ذهن آدم مي ماند. به وي‍ژه چهارداستان " زينت " ، " شيفتِ شب " ، " جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني" و " شيريني پزي مانوك


بعضي از داستان‌ها چيز آشنايي داشت كه انگار قبلا جايي ديده يا شنيده بودم. مثلا شخصيت زينت يا زنِ سمندر، شخصيت آشنايي را از دل داستان‌هاي هدايت به يادم مي‌آورد كه البته هرچه فكر كردم نتوانستم دقيق به خاطرش آورم . يا عشق بين صالح و ژانت در " شيريني پزي مانوك " مرا ياد " ايدين و سورملينا " در "سمفوني مردگان " ِ عباس معروفي مي‌انداخت و يا جريان مرگ پيرمرد در شب عروسي دخترش و مخفي كردن جنازه در اتاق طبقه بالا در طول برگزاري مراسم ، ايده جالبي بود كه دقيقا در فيلم گربه سياه ، گربه سفيد " امير كاستاريكا " بسيار زيبا پرداخت شده بود. و نیزسبك سوررئال و فضاي داستان " من و گربه و ساحره " بسيار شبيه " مرشد و مارگاريتا" ي ناباكوف بود... هرچند ، من نتوانستم ارتباط خوبي با دو داستان آخر ،" من و گربه و ساحره " و" نيمروزي برفي در دوهزار و ششصد و بيست و پنج سال بعد " برقرار كنم شايد به اين خاطر كه فضايي يكسر متفاوت و غير قابل باور داشتند


اما از نظر من حتي اگرنتوان تاثير پذيري از اين آثار را در خلق داستان‌ها انكار كرد باز هم اين مجموعه كه اولين كتاب منتشر شده اين‌ نويسنده است ، خلاقانه و زیبا پرداخت شده است . چون هريك از داستان ها استقلال خود را در زبان ، سوژه و آفرینش شخصیت هایی ملموس دارند و از این گذشته تاثير پذيري مبحث ناگزيري است ، چگونه مي توان تاثير و ردپايي كه خواندن اثري يا ديدن فيلمي در ما به جا مي‌گذارد را انكار و يا در مقابل حضور ناخودآگاه آن در هنگام خلق اثر، سدي ايجاد كرد. آیا چنین چیزی ممکن است؟

Saturday, July 12, 2008

چهار قطعه از ساموئل بكت


زماني‌كه نمایش " چهار قطعه از ساموئل بکت " ( کار علی اکبر علیزاد ) را در تالار مولوي ديدم، شرايط روحی مناسبی که لازمه‌ی درک صحیح و فاکتور بسیار مهمی برای ارتباط درست با یک اثر هنری است را نداشتم. نمیدانم عصبیت من بود که فضای تاریکِ متشنج کننده و ناهنجاری صدای قدم هاي كشدار ( كه من در اصل متن نمايشنامه تاكيدي روي اين همه كندي حركت بازيگر نديدم ) را در قطعه ی" صدای پا " غیر قابل تحمل می کرد و یا اجرایی کلیشه ای ،کند و نيز فاقد خلاقیت های تکنیکی که بيشتر یک نمایشنامه خوانی را تداعي مي‌كرد ، در واقع جذابیت کمی داشت؟


و آیا پرسوناژهایی با آرایش و سبک بازی سنتی ژاپنی و اجرایی کند و بیروح - در قطعه " رفت و آمد " و كلا تغييري كه كارگردان نمايش با مكث هاي زياد و كند نمودن حركات در زمان متن اصلي آثار داده بود ( تا آن‌جا كه " صداي پا " به جاي 20 دقيقه در 30 دقيقه و " رفت و آمد " كه در متن اصلي 3 دقيقه زمان براي‌اش در نظر گرفته شده در 12 دقيقه و اجراي" فاجعه " به جاي 4 دقيقه ، 14 دقيقه طول كشيد ) باعث ضعف اثر در ارتباط با مخاطب كم طاقت مينيمال زده ي امروزي نشده بود ؟

اما با اين همه نمی توانم از پایانِ کم نظیر و غافلگیر کننده آن چیزی نگویم که حتی مرا با آن همه بد حالی سرحال آورد
وقتی بازيگر- مجسمه‌ی نمایش آخر( فاجعه) مدام توسط دو فرد دیگر، که گویی در حال آماده سازی این مجسمه برای یک نمایش گروهی بودند ، تغییر وضعیت داده می شد ، در یک وضعیت خیره به تماشاچیان و زیر فوکوس نور ، ثابت باقی ماند و همینطور باقی ماند و آنقدر ماند که کم کم تماشاچیان با بهت وتعجب ، کمی به اطراف و همدیگر نگاه کردند و بالاخره شاید از روی باز شدن درهای سالن یا پایان وقت نمایش پی بردند که نمایش تمام شده و بر خلاف عادت همیشگی ، کف زدن و تشویقی در کار نیست و همینطورکه مجسمه - بازيگر ( با بازی ِ عالی خسرومحمودي ) همان وسط به آن ها خیره مانده باید راهشان را بکشند و از کنارش رد شوند و از سالن بیرون روند..... کلیشه شکنی بکر و جالبی بود.

Tuesday, June 24, 2008


و نوبت خويش را انتظار مي‌كشيم ..... بي هيچ خنده‌اي

قصر

نمي خواهم از تلخي‌ها بگوي‌ام . كه هروقت شور و خنده بچه هاي بهزيستي عمرآباد رو ديدم به خودم قول دادم اينقدر گلايه نكنم و اين حس بد را به خودم و ديگران القا نكنم . و بسه اينهمه نفرت نثار زمين و زمانه كردن.
اما گاه غر نزدن خيلي سخت است
خو كرده ايم به تكرار مكدر و كرخت روزهاي‌مان. به گزشِ گنگ درهر نگاهي كه به سويي مي‌افكنيم و به نيشي تلخ درهر خبر و هر كلام

به دست و پا زدن بيهوده در برزخ روزمر‌گي و نوستالژي آرزوها ، به بدبختي و عصبيت هايي كه در هواي پيرامون‌مان چون رودي سياه جاري است و در هر نفس چون هوايي مي بلعيم و گاه هيچ راهي به گريز نيست جز به مددِ نابْ لحظه اي سرمستي از كشف رازي.

به استيصال بي‌پاياني كه از نشدن آنچه مي‌خواستي باشي با بزاقِ زير زبان‌ات هر لحظه به كام ات مي‌ريزد وگريه‌هاي بي بهانه اي كه بغضِ نظاره ‌‌اين همه را هرازگاهي بيرون مي افكند و تسلسلِ اوج و فرودهاي بي‌پايان ِ نمودار سينوسي حال و حس‌مان .

به تمامي‌اين ها همچون دردي مشترك ، همچون توصيف مكرر بيماري‌اي كه نميدانم، مسري است يا موروثي و هرازگاهي از ديگران نيز مي‌شنوي، خو گرفته ايم و تداوم‌اش گاه بي اثرشان مي‌كند و گاه ما را بي‌حس . و يا شايد ديگر ياد گرفتيم كه بتوانيم با اين همه بخنديم و خود را سوار موج‌هاي لذت ، غرق درياي فراموشي كنيم.

اما وقتي به ناگهان دريابي در ميان صورتك هاي وقيحي روزات را مي‌گذراني كه دست بر شانه ،همراه ات و با لبخندي به روي ات ، دشنه در پشت ات مي نشانند ديگر شرمنده تمام تئوري هاي قدرت فكر و انرژي مثبت مي‌شوي.

همچون آقاي ك در رمان قصر كافكا شده‌ام.مستاصل و مبهوت در دنيايي معماگونه و هولناك.... صورتك ها احاطه ام كرده اند. و كابوس‌ها ديوانه‌ام

Thursday, May 15, 2008

مصلای کتاب

انگار این روند معکوس مسائل دراجتماعِ ما باعث شده که با گذشت زمان و عبور از هر مقطع، شرایط گذشته به نظرمان حسرت برانگیزتر و بهتر می آید . شاید برای همین اینقدر پر از احساسات نوستالژیک ایم.

مثلا بلایی به سرمان می آید که مجبورمان می کند از دوران ریاست جمهوری گذشته با خوبی یاد کنیم و تازه حس کنیم که گویی قدر نعمت ندانستیم حتی اگر در همان شرایط باز احساس نارضایتی داشتیم. یا رشد تورم به جایی می رسد که وقتی یاد یکی دو سال پیش می افتیم حس می کنیم چقدر شرایط اقتصادی بهتر بود و چه راحت می شد خانه خرید. و به هر حال منظورم مصداقِ عینی این جمله " سال به سال ، دریغ از پارسال " است که ما به لمس هزار باره آن خو گرفته ایم.

سال ها وقتی می رفتم نمایشگاه کتاب از بی نظمی ، عدم اطلاع رسانی مناسب ، آشفتگی و عدم توجه به امکانات رفاهی این خیلِ عظیم مراجعین به تنگ می آمدم و هزاران ایده و راه حل به ذهن ام می آمد و اینکه چرا هیچ اقدامِ اصلاحی و تغییری پس از این همه سال انجام نمی گیرد؟

اما این دو سال که از نمایشگاه کتاب در مصلی بازدید می کنم تازه حس کردم صد رحمت به نمایشگاه های قبلی و اینکه نمایشگاه بین المللی در مقایسه با این شرایط چقدر استاندارد بود و فضای بهتری داشت. بدبختانه شرایط ، طوری شده که باقی ماندن هرچیز در حد همان حداقل ها ، باز جای بسی شکرگزاری دارد.

مساله دیگر این که مدتهاست مطمئن شدم ما کاملا به صورت حسی و شهودی زندگی می کنیم. به طور شهودی مسائل را کشف می کنیم ، و اکثر مواقع ناچاریم بر مبنای حسِ درونی تصمیم بگیریم. و امید زیادی به راهنمایی های بیرونی و وظایف ارگان های عمومی و یا اطلاع رسانی های جمعی نیست . شاید بی مناسبت نیست که بنیانگذار فلسفه اشراق در جهان ، فیلسوف مورد ِستایش ِ ما " شیخ اشراق " یا " شیخ شهاب الدین سهروردی " است . و به نوعی بخشی از فلسفه و عرفان و حتی خردِ جمعی ما متکی به فلسفه شهودی است و هر یک از ما بصورت روزانه با این موارد برخورد داریم .

مثلا تصمیم داری از نمایشگاه ِ کتاب دیدن کنی. به طورِ حسی یکی از درهای بازِ مصلی را پیدا می کنی . بعد از آن جهتِ حرکت را هم صرفا باید حس کنی و یا به شهودِ جمع اتکا کنی و پشتِ سر جمعیت روانه شوی. پس از چند دقیقه پیاده روی تابلویی می بینی که " محل وداع با امام " را نشان می دهد !!! پس حتما راه را درست می روی و از همین مسیر به غرفه های نمایشگاه خواهی رسید. پس از عبور از محوطه سرسبز، واردِ برهوتی بزرگ و بی آب و علفی می شوی که در گوشه کنارِ ِ آن سیمان و آجر و مصالح بنایی دیده می شود ، دیوارهایی نیمه تمام و محیطی پر از گرد و خاک. هر چقدر دستانت را سایبان کنی و چشم بچرخانی بی فایده است ... راهنمایی یا علامتی نمی بینی جز تابلویی در دوردست که وجود" آب معدنی خنک " را اعلام می کند و در کنارش " ساندویچ سرد و گرم " . باز با اعتماد به شهود جمع پله ها را سرازیر می شوی . بیشتر که دقت کنی می بینی در دکه هایی کوچک نفشه هایی تحویل مردم می دهند که نقشه کلی نمایشگاه است . کاغذ را هرچقدردر دستان ات اینور و آنور بچرخانی چیز زیادی دستگیرت نمی شود بهتر است به درون ات رجوع کنی و بالاخره ازیکی از درها وارد شوی تا ببینی چه پیش می آِید . از خوش شانسی این سالن که واردش شدی سالن ناشران عمومی است که منظور همان ناشران داخلی است. در این سالن حدود 25 یا 26 راهرو وجود دارد که غرفه ها در دو طرف هر راهرو قرار دارند. در ورودی هر راهرو فهرست ناشرین موجود در آن نوشته شده که به ترتیب حروف الفبا از راهروی اول از الف شروع و تا راهروی آخر به "ی" ختم می شود.

اما نکته اینجاست که چیدمان نمایشگاه طوری است که راهروها در دو قسمت تقسیم بندی شدند و قسمت دوم در فاصله ای و ارتفاعی متفاوت نسبت به قسمت اول قرار دارد که این باعث می شود اکثر مراجعین ابتدا از تمام راهروها در قسمت پایین بازدید کنند و بعد وارد قسمت دوم شوند. ولی مسوولین زحمت تفکیک ناشرین راهروهای بخش اول و دوم را ندادند. و به نوشتن لیست یکسانی از ناشرین اکتفا کردند و این تابلو را به صورت یکسان در ورودی بخش اول و دوم نصب کرده اند. حالا باز این جا هوش و ذکاوت توست که تشخیص دهی کدام یک ار این ناشرین در بخش اول راهرو قرار دارد و کدام در بخش دوم. و یا این که وقت بگذاری و هر دو بخش را از ابتدا تا انتها بگردی.

با این همه اگر هم از صبح تا ظهر چرخیدی و سرگردان راهروها، ناشرین مهم و مورد علاقه ات را پیدا نکردی نا امید نشو چون بالاخره ممکنه اتفاقی ، یا شاید هم با فشار رود جمعیت و شاید هم البته با راهنمایی های استاد درون ات گذارت به انتهای سالن - جایی که تمام راهروها خاتمه پیدا می کنند- بیافتد ،آنوقت از دیدن اینکه تمام ناشرینِ پر مخاطب در امتداد هم ، غرفه های مجزا و بزرگ در انتهای سالن دارند تعجب نکن. غرفه هایی که طوری تنظیم شده اند که می توان داخل شان شد و چرخید و البته که این نعمت بزرگی است. اما ناراحت نشو و هیچ به ذهن ات فشار نیاور که چرا مطلب به این مهمی جایی به اطلاع تو رسانده نشده یا روی این همه تابلوی لیست ناشرین ، جایی به این موضوع اشاره نشده و فقط شماره غرفه مورد نظر ذکر شده است و نه اشاره ای به اینکه این ناشر در جایی خارج از راهروهای موازی قرار دارد. بالاخره ناشرین محبوب ات را می یابی و با زور آزمایی در لابلای جمعیت می توانی چند جلد کتاب را که می خواهی بخری .

دیگر از تشنگی و گرسنگی در حال از پا در آمدنی. انتظار که نداری داخل این سالن بزرگ که تمام ناشرین را یکجا درون خود جا داده و این همه جمعیت را ، غرفه ای ، اتاقکی ، سکویی و یا حتی فرد دستفروشی بیابی که یک آّبمعدنی خنک یا بیسکوییتی چیزی برای فروش داشته باشد. واقعا انتظار بی جایی است اگر هم هست ظرف این مدت 5 ساعت که ندیدی پس بیشتر هم نگرد. بهتره از سالن خارج شوی و حدود ده دقیقه ای تا رسیدن به غرفه آب معدنی حرکت کنی پس از آن در صف خرید ساندویچ بایستی . این از بد شانسی توست که تا نوبت به تو می رسد ساندویچ تمام می شود و یا باید منتظر رسیدن کارتن های ساندویچ بمانی یا به دکه بعدی بروی و باز ته صف بایستی . از دیدن این صف طولانی هم بی تاب و پشیمان نشو چون تا چشم کار می کند جای دیگری که چیزی برای خوردن و نوشیدن بفروشند نمی یابی پس منتظر بمان و ساندویچ ات را بخر و حالا دنبال جایی باش که حداقل سایه باشد و اگر نشستی با خاک یکسان نشی . کاملا بیفایده است نیم ساعتی چرخیدن با ساندویچ و نوشابه گرم شده ات کافی است که به این نتیجه برسی مثل بقیه روي يكي از همين سكوهاي پر گرد و خاك و زير آفتاب و يا روي جدول هاي پراكنده گوشه كنار، جايي براي نشستن پيدا كني . پس از اینکه ساندويچ خوشمزه‌ات را نوش جان کردی . نكنه که از نبودن سطل آشغال در شعاع چشم اندازت عصبي شوي و بخواهي از لج‌ات آشغال را همانجا رها كني . تو كه اينهمه حوصله كردي کمی بيشتر بگرد. كمي به چپ كمي به راست كمي بالا كمي پايين. راه‌پيمايي بعد از نهارخيلي هم مفيده .ديدي بالاخره چشمان تيز بين‌ات در آن دور دست شكارش كرد. آري آن شيء سياه رنگ كه در آن گوشه مي بيني سراب نيست .. همان سطلِ مبارك آَشغال است .

هنوز چندتايي از كتاب هايي كه مي‌خواستي بخري باقيمانده كه ناشرشان را نمي‌داني.اين سرگرداني ها يك نتيجه خوب ِ ديگر هم داشت : جايي را پيدا كردي كه نوشته " از ما بپرسيد " مي‌روي و در صف مي‌ايستي وبالاخره نام ناشريني كه مي خواهي پيدا مي كني و دوباره وارد سالن مي‌شوي و جستجوي ناشر را شروع‌مي‌كني. در ميان فهرست های دیواری نامي از ناشري كه مي‌جويي‌اش نيست . دنبال جايي مي‌گردي : شايد دكه اي براي اطلاع رساني ، اتاق كامپيوتري يا هر چيزي شبيه‌اين ، بالاخره در گوشه‌اي چشم‌ات به اتاقكي مي‌افتد كه بالاي آن نوشته " مدير سالن " و پسر جواني قبراق و سرحال پشت ميزي در ورودي اتاقك نشسته و انگار آماده پاسخگويي است اميدوار به اينكه شايد حداقل يك راهنمايي براي يافتن ناشر گمشده‌ات بيابي به سوي‌اش مي‌روي و پاسخ‌ اش را می شنوی " در اين راهروها به ترتيب از روي حروف الفبا مي‌توانيد ناشر مورد نظر را پيدا كنيد " .... تشكر يادت نرود به هر حال اين هم نوعي راهنمايي است.

سعي كن دستورات مديتيشن را كه گاه از اينور و آنور شنيدي بياد آوري چون براي ايجاد تمركز و تقويت نيروهاي حسي دروني مفيد است . كمي تمركز و آنوقت همچون ایکیوسان ناگهان دري به روي‌ذهن ات گشوده مي‌شود و به راحتی ناشري كه با حرف "ث" يا " چ " شروع مي‌شود را در راهروي 24 و ميان لیست ناشرین حروف "ميم " و "نون " می یابی و "موسسه داستانسرا " را بعد از اتمام ناشرين با حرف "نون " و " انجمن موسيقي " را در میان " نوروز هنر " و" فاطمي ". گفتند به ترتيب حروف الفبا ولي اين مثل هر چيز فقط 25 درصد راه‌حل است پس اين هوش و ذكاوت و اشراق دروني اشرف مخلوقات كجا بايد به كار رود؟؟

خوب ديگه كافيه . ته مانده حقوق تا آخر ماه‌ات را هم خرج كردي و ديگه بهتره بري.. نزديك در خروج مي بيني صف عظيمي شكل گرفته كه معلوم نيست بابت چيست ..جلوتر كه ميروي و مي فهمي موضوع چيست ياد جمعه عصرهاي پيچ جاده چالوس مي‌افتي كه از بس شلوغ است پليس ، پيچ هاي جاده را هر ده دقيقه اي يكطرفه مي‌كند . اينجا هم پليس مهربان به كمك آمده و ورودي متروي مصلي را يكطرفه كرده پنج دقيقه اي مي‌توان وارد شد و پنج دقيقه اي داخلي هاي به هم چپيده ي مترو مي توانند خارج شوند. از خیر مترو می گذری ولی پس از دیدن اوضاع نابسامان خودروهای عمومی و شلوغی وحشتناک و کارزارِ تاکسی گرفتن، باز بر می گردی و صبورانه در انتهای صف ورود به مترو می ایستی .

در کنار در خروجی يك تابلو توجه ات را جلب مي‌كند ، جمله‌اي از سخنان آيت‌الله خميني است : "بكوشيد در كنار ساختن مصلي در کارساختن بينش كفرستيزي مسلمانان نيز تلاش کنید " از درك معني عميق و واقعي اين جمله كه عاجزي اما از تاريخ پايين آن كه سال 67 را نشان مي‌دهد چیزی دستگیرت می شود ، پس پروژه ساخت این مصلی دو دهه است که آغاز شده و هنوز کامل نشده . خودت نمی فهمی چرا اما بی مناسبت یکدفعه یاد مقاله ی "پروژه هایی که طی دو دهه اخیر دنیا را تکان داد " می افتی.

Wednesday, April 23, 2008

نيمه غايب


مثل هميشه بهتره هر چيز رو فقط درون دايره‌ي دور خودش مقايسه كنيم. اينجوري اعصاب آدم راحت تره و بهتر مي‌تونه با خودش كنار بياد. مثلا نبايد فكر كنم كه چقدر كارم زيادو مزخرفه و تمام ساعت هاي روزم را بايد كامل وقف كاري كنم كه با روحيه ام سازگار نيست و فقط چند ساعت باقيمانده را هم صرف كسب انرژي براي كار فردا كنم . چرا كه اگر به قول گلي به همين دايره دورِ خودم نگاه كنم خيلي از تحصيلكرده ها ، بيكار و ناراضي آرزوي داشتن چنين كاري را دارند.
اين نوع انديشيدن را به جبر زمانه ياد گرفتيم و اكثر مواقع نقش بهترين مخدرها و آرام بخش‌ها را بازي مي كند.مثلا وضع زندگي‌ات را با بقيه مقايسه كن ، و يا سطح آگاهيت را ، وضع كشورت را با خيلي بدترها ، آزادي اجتماع را با زماني كه بسيار محدودتر و بسته‌تر بود ، و ...... و اين نخوت، به مرور مثل سم مخدر انسان را در مقابل همه چيز دچار انفعال مي كند .
وشايد اين سم شيرين در وادي هنر و ادبيات هم نفوذ يافته است . كتاب" نيمه غايب " نوشته " حسين سناپور "جايزه مهرگان ‌ادب را به عنوان بهترين رمان دريافت كرده است.


در فصل اول كتاب ماجراي عشقي ساده و ناكام بين دختر و پسري دانشجو از زبان پسر به شكل جريان سيال ذهن از ابتدا تا پايان گفته مي شود - ارتباط دروني ِ قوي و پرستش‌وار دختربا مادري كه در كودكي تركش گفته و به آمريكا رفته است منجربه جدايي او ازدوستش ( فرهاد ) و نهايتا رفتن دختر به آمريكا ميشود - در ادامه، در سه فصلِ بعدي از زبان دختر ، دوست و همخانه دختر ،و پدر خوانده دختر به ذكر مسايل حاشيه اي اين اتفاق و تا حدي نيز به جزييات رابطه دختر با مادرش مي پردازد ، . شايد بتوان هريك از اين4 فصل را داستاني جداگانه تصور كرد و اينكه قصد نويسنده نقل 4 داستان موازي بوده كه با هم در ارتباط هستند ، اما كمرنگ بودن خط داستاني مستقل هريك و حول يك محور بودن همگي آنها بيشتر ما را به سوي باور به روايت هاي مختلف از يك موضوع واحد مي كشاند -


."حسين سناپور" ، راوي هاي مختلف را براي نقل داستان‌اش انتخاب كرده و گرچه تلاش زيادي براي ايجاد تفاوت در زبان و ذهنيات شخصيت‌هاي مختلف رمان‌اش كرده است و نيز با اينكه كوشش فراواني در ترسيم; از هم گسيختگي روابط انساني، فرديت‌شان ، از هم پاشيدگي بنيان‌هاي خانوادگي معاصر ، تفاوت‌هاي فرهنگي سطوح مختلف جامعه ونيز نشان دادن فضاي دهه 60 نموده است اما در حين خواندن‌اش نمي‌توانستم از خرده‌گيري و نارضايتي ذهن‌ام جلوگيري كنم. و يا ناخودآگاه با قدرت و تسلط بي نقص بر زبان و روانشناسي پرسوناژها در ادبياتِ فاكنر مقايسه نكنم، آنگاه كه استادانه روايتي را از زبان راوي‌هاي گوناگون به تصوير مي‌كشد و انسان از اينهمه در مي ماند ،

فكر مي‌كنم شخصيت‌ها و ياهسته اصلي داستاني كه اينچنين روايت مي شود ، بايد قدرت و غنايي آنچنان داشته باشد كه مانند چسبي اين كلاژها ي راويان مختلف با زاويه ديدهاي متفاوت را انسجام بخشد و كشش لازم و كنجكاوي مناسب را براي جستجوي زواياي مختلف موضوع در مخاطب ايجاد كند . در" ابشالوم ابشالوم" و يا "خشم و هياهو" شخصيت‌ها و رويدادهايي چند بعدي و غريب به گونه اي پردازش و روايت ميشود كه نه تنها انگيزه مخاطب براي دستيابي به واقعيت ماجرا و شناخت شخصيت ها به مرور افزايش مي يابد بلكه در نهايت با روايت هاي غير يكسان - بنا به نگاه و زبانِ هر راوي - حقيقت موضوع همچنان بسته و ناگفته مي ماند . امادر كتاب" نيمه غايب "آيا هسته اصلي داستان آنقدر پيچيده بود و تا آن حد انگيزه و كنجكاوي ايجاد كرد كه اين روايت هاي مختلف بخواهد پازلي را حل كند يا تنها مانند پاورقي هاي كشدار يك داستان و توضيحات غير ضروري عمل كرده و جزييات ناگفته و ناضروري را آشكار ميسازد ؟ .
ولي اينجا باز همان سم شيرين به دادمان مي‌رسد و كتاب را با ديگر رما ن هاي چاپ شده در همان دايره ي فرضي مقايسه مي‌كنيم. آنگاه شايد عنوان بهترين رمان خيلي هم عجيب نباشد

نكته ديگر اينكه فكر مي كنم ويژگي هاي بارز و مشترك اكثر كتابهاي برگزيده چند سال اخير و به معني ديگر رويكرد داوران در اهداي جوايز در دو دسته كلي خلاصه مي شود :
توجه به بعد فرماليستي و اولويت دادن به سبك هايي با ساختار هاي نوين و پيچيده و يا حتي تجربه هايي از كپي برداري سبك هاي جديد در ادبيات جهان ( كه حتي در ادبيات دنيا در مرز كهنگي است ) . تا آنجا كه گاه اين تمايل به آشنايي زدايي ساختارها و سبك ها ، به غامض گويي و زبانهاي غير قابل فهم ميانجامد .
گرايش به مضامين فمينيستي . در اكثر كتابهاي برگزيده اخيرچهره اي متفاوت از زن نسبت به هنجارهاي عاميانه مي بينيم مثل : چراغ ها را من خاموش مي كنم و عادت مي كنيم ( زويا پيرزاد ) خط تيره آيلين ( ماه منير كهباسي ) بازي آخر بانو- بازي عروس و داماد ( بلقيس سليماني )شبهاي چهارشنبه ( آذردخت بهرامي ) نيمه غايب ( حسين
سناپور ) و ديگران(محبوبه مير قديري). كه هريك به گونه اي يكي از اين اهداف يا هردو را دنبال مي كنند

- سعي در افشاگري فرهنگ مرد سالارانه ، با وجود تغيير شكل ظاهري و نفوذ موذيانه اش در چهره مرد رمانتيك و
آرام جامعه مدرن كه شايد با پيش بند آشپزخانه مشغول شستن ظرف باشد-نسبت به مرد خشن سنتي با سبيل و صداي كلفت كه برتري مردانه اش را عربده ميكشيد . و نيز سرايت اين فرهنگاز خانواده به ابعاد جديد ارتباطات اجتماعي به موازات حركت جامعه به سوي مدرنيته و افزايش حضور زنان در جامعه

- گرايش به تابو زدايي از فرهنگ زنانه كشورمان. با خلق شخصيت هايي مثبت از زنان بي پروا ، جسور ، مستقل و حتي شايد از ديدي "هرزه " ، كه نا عدالتي ها و حقوق نابرابر جنسي و خودخواهي اخلاقي و احساسي مردانه را تاب نمي آورند و در پي كشف و استقلال هويت خويش مي‌روند.

و اين اهميت دادن به مشكلات ناشي از نابرابري جنسي در اجتماع‌مان به زعم من نكته بسيار مثبتي است ، چراكه از معدود جاهايي است كه حتي مخدر شيرين نسبي‌گرايي و قياس ، در التيام بخشي زخم زنانه اين زمانه بي اثر است


Wednesday, April 09, 2008

inana

با اين همه ديوانه‌ام به تابی که بی تاب ات می کند ، آن گاه که ناگاه ، آگاه می گردی از رنجوری ِ جان ِاش . بی خواب ، میغلطی و مدام می چرخی در بستر ، بیرون می خزی سرانجام آرام ، به سکوت و کندی ِ لاک پشتی _ مبادا که بیدارم کنی _ پایین می لغزی ، از تختی که بام اندرونی مان است
در تاریکی و سکوت به موسیقی کیبورد گوش می سپارم ، به هم نوازی ِ پیانوی کلیدهای اش با تام تام ضربان نگران ِ قلب ات، در رقص ِ نور ِ سفید ِمانیتور
و با اندیشه های ات به پرواز در می آیم

میبینم ات در عکسی کهنه،- کودکی ات - ایستاده ای کنارِ او نه که گویی به اصرار، دوشادوش ِاو - به توهم ِ مردانگی – مویی چون همیشه پریشان و نگاهی نافذ چونان نگاهی که گذر سالیان ِ پرشماری را چشیده باشد ، با چشمانی مغرور ، مغروق ِ بوسه هایم .... پس ِ سال ها

میبینم ات باز در کنج تاریک اتاقی به تنبیه ، ایستاده ای ، پر خشم و پر شرر اما خاموش ، در حسرت ِ خانه، فرار را در سر می پرورانی ، تنها تخته سیاه پناه ِ بی پناهی ِ توست. قسم می خوری که هرگز دیگربار این جا پا ننهی و این کابوس را مکرر نکنی ، ناگاه دری گشوده می شود به جذبه‌ي ايشتر وارش، سیل ِ نوری جاری می شود . به مهر تورا در آغوش می فشارد و تنها نگاهی کافیست پایان کینه ورزی آموزگارِ بیمارت و رهایی از کابوس های شبانه و نفرت ات از مدرسهِ

باز میبینم تو را که هر شام ، خسته از شیطنت ِ کودکانه، میان ِ بازوان اش به خواب میروی با بافه ای مو در مشت ات که به بهانه ی همیشگی خواب رفتن ات از زیر ِ گره روسری بیرون اش می کشی و در مشت می فشاری - آرامش ِ این که بدانی در کنارت می ماند ،... می ماند ، می ماند آری می ماند ....... تا همیشه

و.... باز مي‌بينم‌ات، به مانند خردكي‌ات، معصوم و بي‌هدف يله مي‌دهي كنارش و مي‌نگري ساعت‌ها ." ايناناي " زيباي تو خسته‌ي آن همه كارزار ، اينك رهواري گام هاي‌اش را به بادي سپرده وپناه برده به سكون غارِ خلوت‌اش . اما هنوز مي‌تابد ... چونان خورشيدي در كسوف


گرگ و میش صبح است ، خسته اما سبکبار ِ از او نوشتن باز می گردی باز آرام ، باز هرم ِ آغوش ات زمهریرم را آتش میزند . به خوش خیالی خواب ام را بوسه می دهی و نمیدانی که از آغاز عبورات از چهار چوب ِ در، بیدارم و با تو چون دو روح ِ سرگردان در کوچه های خاطرات ِ کودکی‌ات شناور . هرجا که او هست ، هرجا که ردي از مهرِ خاموش ِ او هست


سين ِ هفتم

سين ِ سرخي است

دريغا كه مرا

نصيب از اين سفره‌ي سنت

سروري نيست



شرابي مرد افكن در جام ِ هواست

شگفتا

كه مرا بدين مستي

شوري نيست



سبوي ِ سبزه‌پوش

در قاب ِ پنجره

آه چنان دورم

كه گويي جز نقش ِ بي‌جاني نيست



و كلامي مهربان

در نخستين ديدار ِ بامدادي

فغان كه در پسِ پاسخ و لب‌خند

دل ِ خنداني نيست


بهاري ديگر آمده است

آري

اما براي آن زمستان‌ها كه گذشت

نامي نيست

نامي نيست


***



- شاملو -


Wednesday, March 19, 2008

آلیس


بهار را با تو می آغازم


که تو زیباترین بهانه ای


برای هر آغاز و هر پایان



* * *



جادوی هزار توی آینه های نسیان
اسب سپید را با خود برد
به گذری شبانه از چراگاهِ عجایب جنگل های دور





بی تاب از سردی مهتاب
و خسته از جنگل بی ریشه



باد در یال


و


بال بر باد



سپیده دمان باز می گردد که تنها


چاپار ِ رهوار ِ تو باشد

و سم ضربه های آهنگین اش
بیافروزد
شورِ تاختن را ، دیگر بار
در خسته ی ِ سوار

و کوبشِ سرکش اش ، بشوراند
پرهیب ِسایه های اخگرانِ بلند ِ افلاک


و بتاراند
تسمه ی سپیدِ سکوتِ سروشِ سحرناک
* * *
بهار را با تو می آغازم
که تو زیباترین بهانه ای
برای هر آغاز و
هر پایان

Tuesday, March 04, 2008

c ya sat



نمی دانم تکلیف این بلا تکلیفیِ سیاسی کی روشن خواهد شد؟ سال هاست هملت وار، بودن یا نبودن را مساله می کنیم و آنقدر در پیدا کردن جوابی برای توجیه بودن در می مانیم که نبودن خود بخود رخ می دهد

و این روزها باز ، مرحله ای دیگر؛ انتخاباتی دیگر و انتخابی دیگر..... و باز تردید چند ساله ام برای این که کدام گزینه عملکرد بهتری است در این بی عملی و انفعال مطلق. گرچه سال هاست به سرنوشت سیزیف گونه خود خو گرفته ایم ؛ عادت کردیم به بازگشت ساکن هر موج و پژواک خاموش هرصوت . تن دادیم به این که بی حاصل بودن و یا دیر حاصلی هر عمل واداردمان به فراموشیِ باورِ آغاز ... گویی هیچ بازتابی از تابشی در کار نيست

نمیدانم، اما، تردیدِ امروزی ام این است که سال هاست با باورِ اعتراض،گوشه می گیریم به تصور این که مبادا با حضورمان تاییدی باشیم بر حقانیت ناحقی، اما گویی جایِ خالی مان ، فقط صیقل می بخشد جاده را برای عبور سهل تر پرچم داران و سردمداران تداوم بخشِ سیاهی و خفقان

نمیدانم به کی امیدواریم ؟ چه کسی قرار است این نوع اعتراض را ببیند و تازه اگر بگذارند دیده شود چه خواهد شد؟
همچنان که این سال ها، این حضورِ منفی چه پیامدِ مثبتی داشت؟ و یا این فرضیه که شاید فشار ، در نهایت انفجاری را سبب گردد و تغییری حاصل شود از کجا نشات گرفته است. روز پسِ روز فشارهای بیشتری را تاب می آوریم وهرچه درگیرتر می شویم کمتر به امکان رهایی می اندیشیم و همین است شاید رمزِ تداومِ چرخشِ چرخ دنده ای که در آن گرفتارایم. اصلا انگار خصلت نژادی مان وتاریخ پر فراز و فرودمان ما را ملتی پیش بینی ناپذیر ساخته است

نمیدانم ناخودآگاهِ ما آبستنِ کدام امید است؟ آیا ظهور سوشیانسی را انتظار می کشیم که موعودِ همه انسان هاست - در هر مذهب و کیش و لاکیشی- ؟
می دانم قدرتِ ریسکِ فریادی که نیست ، شهامت نه گفتنی هم نیست اما، می توان با دست و پا زدنی در محدوده ی سفیدِ بی خطر از سرعت غرق شدن بکاهیم؟ شاید با درگیر شدن و شناخت بیشتر در فضای انتخابات، یگانه امکانِ موجود – ایجادِ فضایی اندکی بازتر با پشتوانه انتخابی کم تر بسته تر – را از خود سلب نکنیم. ( البته می دانم، به شرطِ وجودِ امکانِ انتخابِ گزینه ای اندک متعادل تر )

آزمودیم بخت دوراندیش را ... بارها